بایگانی برای دی

شنبه, ۲۳ دی ۱۳۸۵

و تو چه می‌دانی که کویر چیست وقتی که داره قلمبه قلمبه از آسمون برف می‌آید…؟!

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۸۵

برای جمع‌نوشت:
رابطه‌هایی رو خیلی راحت خراب می‌کنی و وقتت رو با یک‌سری رابطه‌های بی‌ربط پر می‌کنی، بعد که به عقب نگاه می‌کنی فقط باید حسرت اون رابطه‌ها رو بخوری! رابطه‌هایی که راحت از دستشون دادی…!

توهم ۳

یکشنبه, ۱۷ دی ۱۳۸۵

حقیقت آن چیزی‌ست که من می‌گویم و زیبا آن کسی‌ست که من را دوست دارد

مربوط: توهم ۲

جمعه, ۸ دی ۱۳۸۵

خیلی سخته! حالت خراب باشه و بخوای با یکی حرف بزنی، هرچی شماره‌هات رو بالا پایین می‌کنی کسی رو پیدا نمی‌کنی که فکر کنی برای گوش دادن به حرف‌هات وقت داشته باشه… مخصوصا وقتی دو ساعت از نیمه شب گذشته باشه…!

بازی زمستانی؟!

شنبه, ۲ دی ۱۳۸۵

بازی رو سلمان شروع کرد: بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و ۵ نکته از چیزهایی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصیت او نمی‌دونند می‌نویسه و در آخرش هم ۵ نفر را معرفی می‌کنه. اون ۵ نفر هم به همین ترتیب ۵ نکته از چیزهایی که کمتر کسی در مورد شخصیت اون‌ها می‌دونه را می‌نویسند و هر کدوم ۵ نفر دیگه را معرفی می‌کنند و همین جوری ادامه پیدا می‌کنه.

من رو مهرداد به بازی گرفت که ازش خیلی ممنونم چون فکر نمی‌کردم کسی این موقعیت رو در اختیار من بگذاره!
البته مدتی هست که بر این اعتقادم که بهتر هست به‌جای تعریف خود جوری بود که دیگران خودشون تو رو بشناسند و شاید این بازی کمی در تضاد باشه با این موضوع اما خوب!

۱. شیفتگی شدیدی به هنرمند شدن داشتم – و دارم – انواع هنرها رو هم تجربه کردم و آموختم اما دریغ از یک اپسیلون استعداد! الان هم هر روز به این فکر می‌کنم که انصرف بدم و برم کنکور هنر بدم!

۲. در حالت کلی آدم خوش‌قول و سر وقتی هستم و سرم بره قول و قرارم نمی‌ره و اینا! اما اگر تمایلی به انجام کاری یا رفتن به جایی نداشته باشم و مجبور باشم – مخصوصا در کارهای گروهی که همه کاره خودت نیستی – بدقول‌ترین آدم روی زمین می‌شم! بطوریکه الان ۶ ماه هست قراره یک لینک یک وب‌سایت – که عضوی از اون هستم – رو تکمیل کنم اما چون زیاد اعتقادی به بودن اون لینک ندارم، نکردمش!

۳. توی زندگیم فکر می‌کنم یکبار دل یکی رو شکوندم و هرچند در اون مورد خودم رو مقصر نمی‌دونم و تقصیر خودش بود، اما همیشه هر بلایی که به سرم میاد فکر می‌کنم تقاص همون دل شکوندن بوده!

۴. به شدت آدم رومانتیکی هستم و علاوه بر اون خیلی هم زود رنجم! البته این موضوع رو اطرافیان احتمالا می‌دونند اما شدتش خیلی بیشتر از چیزی هست که همه تصور می‌کنند. چنین آدمی هم که زندگی شخصی راحتی نمی‌تونه داشته باشه قاطی این همه شلوغی! مخصوصا اگر روی جزئیات خیلی کوچک هم خیلی حساس باشه! و شاید بیشتر از هر چیزی از همین زود رنجی‌ام در عذاب بوده‌ام و انسان‌هایی که نمی‌خواهند یا یاد نگرفته‌اند که بی‌دریغ باشند و همه رفتارهایشان بر اساس منافعشان، حسودی‌های کودکانه‌شان یا عقل محاسبه‌گرشان هست!

۵. آدم خجالتی‌ای نیستم اما هیچ‌وقت در محیط‌های جدید راحت نیستم و احساس ناراحتی می‌کنم و یکمی طول می‌کشه که راحت بشم!!!! اما وقتی که یخم باز شد دیگه گندش رو در می‌آرم و یکی بیاد منو جمع کنه!

این‌ها رو هم نوشتم بعد دیدم بهتر هست این‌ها رو برم پیش یک کشیش اعتراف کنم! چون بیشتر شبیه اعتراف هست تا من ِ پنهانم!

الف. جوان‌تر که بودم روشی اختراع کرده بودم که بوسیله‌ی اون در جیک ثانیه پسورد ایمیل آدم‌های منگل اطرافم رو بدست می‌اوردم! این روش بیشتر مبتنی بر روانشناسی بود تا مسائل فنی! البته در میل‌باکس هیچکدومشون هیچ چیز هیجان انگیزی نبود! بدتر از اون فهمیدم که چقدر آدم منگل اطرافم زیاده! (بالاخره اطراف منگل، منگل جمع می‌شه دیگه!) عذاب وجدان این کار باعث شد تا دیگه سراغ این جور مسائل نروم و به طراحی وب مشغول بشم!

ب. بزرگترین شانسی که توی زندگیم اوردم این بود که دانشگاه آزاد لطف فرمودند من رو در رشته‌ای که دوست داشتم پذیرفتند! با وجود اینکه از ترس سربازی یکی از مزخرف‌ترین رشته‌های روی زمین رو انتخاب کرده بودم!

ج. همیشه از این مورد در عذابم که چرا انقدر تعداد آدم‌های در سطح من که بتونم باهاشون معاشرت کنم کم هست و انگار قحطی آدمه! (می‌دونم که می‌دونید از قدیم گفتن قافیه که تنگ آید شاعر به جفنگ آید)

د. دوست دارم سرم رو توی هر سوراخی بکنم!

خوب سخت‌ترین قسمت ماجرا انتخاب ۵ نفر بعدی هست مخصوصا برای من که زیاد قاطی مسائل وبلاگستان نیستم! حمید و امین (اصلا پ.ا.ر.ت.ی بازی نکردم!)، Silverboy، توهم اسبق و پرنسس.

پ.ن ۱: با این نوشته‌ی در پنجره(!) خیلی حال کردم! ایده‌ی فوق‌العاده وحشتناکی بود!

پ.ن ۲:این نکته‌هار رو هم اضافه کنم که نه در کودکی یا الان عادت‌های غیر معمول داشته‌ام و نه در کودکی دچار شب ادراری یا راه رفتن در خواب این طور مسائل بوده‌ام و نه کار یواشکی‌ای کرده‌ام که الان از فکر کردن به آن به هیجان بیایم! هر چه بوده صریح و بی‌پرده بوده و هرینه‌ی هر کاری که کرده‌ام را همان موقع داده‌ام! شب‌ها به قول مادرم مثل یک گربه آرام می‌خوابم مگر اینکه وجدانم از چیزی در عذاب باشد که یا بی‌خوابم می‌کند و یا سر و صدای زیادی می‌کنم موقع خواب! که همیشه سعی کرده‌ام از این گونه شب‌ها نداشته باشم! کودکی و حال معمولی‌ای داشته‌ام چون آدم معمولی‌ای بوده‌ام یا دست‌کم خواسته‌ام این‌گونه باشم! همیشه دوست داشته‌ام بتوانم با همه بی‌شیله پیله و بی غل و غش دوستی و معاشرت کنم. اگر کمکی بتوانم به کسی کنم، دست خودم نیست، حتما کمکش می‌کنم که البته این کمک‌ها معمولا نه تنها بازگشتی ندارد که حتی یک تشکر یا قدردانی کوچک هم همراه ندارد!!!! البته انتظاری هم نیست!