بایگانی برای مرداد

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۸۵

۱. ساعت حدود ۱۲ برای تمدید فرهنگ کارت و خرید بلیط یه گاز رفتم سینما فرهنگ.
۲. ساعت ۱۲.۳۰ بود که کارم تموم شد و سوار ماشین شدم که برگردم. استارت که زدم دیدم ماشین تپ تپ می‌کنه چراغ زرد check موتور هم روشن شده بود. با توجه به تجربه‌ای که از یک پژو داشتم گفتم شاید موتور سوزونده و دستش نزنم بهتره! زنگ زدم امداد خودرو سایپا. مشخصات و آدرس رو گرفت گفت اقدام می‌کنیم.
۳. ساعت ۱۳.۰۰ بود که دیدم خبری نشد. دوباره زنگ زدم گفت زمان امداد بین ۴۵ دقیقه تا یک ساعته منتظر بمون.
۴. ساعت ۱۳.۳۰ یک آقای امدادخودرو زنگ زد که چته؟! توضیح دادم گفت من توی خیابون دولتم ۱۰دقیقه دیگه اونجام!
۵. ساعت ۱۴.۰۰ یکی از این وانت نیسان چهاردر خوشگلا(!!!) رسید گفت استارت بزن، زدم. کمی با سیم گاز و… ور رفت گفت سه کار می‌کنه!! وقتی دید صورت من شده مثل علامت سوال گفت یعنی سه‌تا از سیلندرهاش داره کار می کنه! ببرش نمایندگی توی همین خیابون دولت (محسنیان). گفتم این خاموش می‌کنه. گفت پرگاز برو، می‌ره، خاموش کرد بهم زنگ بزن بگم بیان بکسل کنن! گفتم باشه! شریعتی رو با هزار بدبختی در حالتی که باید هم ترمز می‌گرفتم هم گاز می‌دادم که ماشین خاموش نشه دور زدم اومدم تو دولت. ۱۰۰ متر راه نرفته بود دیدم داره از کاپوت دود می‌زنه بیرون. زنگ زدم آقای امداد گفت الان جرثقیل می‌فرستم.
۶. ساعت ۱۴.۴۰ دوباره زنگ زدم که چی شد؟! تازه یادش افتاد منی رو که سه کار می‌کردم! منتظر موندم باز.
۷. ساعت تقریبا ۱۵.۱۵ بود که دیدم یک وانت امدادخودرو اومد از جلوم رد شد! گفتم الان دور می‌زنه میاد سراغم. خبری نشد. زنگ زد که من جلوی سینما فرهنگم کجایی؟! گفتم جلوی رستوران فارسی! گفت چرا ماشین رو جابجا کردی؟ گفتم اونجا بودم اومدم اینجا وایساد که دوباره زنگ زدم! گفت همونجا باش اومدم البته این مواقع ما می‌نویسیم مورد رفته بود و می‌ریم!!
۸. ساعت ۱۵.۲۵ رسید بهم. گفت استارت بزن، زدم. کمی با سیم گاز ور رفت که دود زد بیرون دیدیم یک‌سری از فیوزها داره می‌سوزه و دود هم مال اونها بوده! ماشین منفجر بشو نبود! گفت مشکل برقی داره. پرسید چرا همون قبلی بکسل نکرد؟ جریان رو گفتم کمی غرغر کرد، بکسل کرد تا نمایندگی خیابون دولت!
۹. نمایندگی کلی غر زد که چرا اورد اینجا و نبرد نمایندگی خودش! ما قطعه نداریم و… تعهد گرفت که قطعه نداره و شاید کار ماشین چند روز طول بکشه بعد با کلی غرغر و چون آقای امداد اولی مال خودش بوده پذیرش گرفت!!! تازه کلی هم روی بچه عیب گذاشت که این کلا سیم‌کشی‌ش مشکل داره ببین! کول‌ش هم آب شده. زنگ بزن همون بیاد ببردت نمایندگی مرکزی.
۱۰. قبلا هم گفته بودم با تاکسی راحت‌ترم برای تردد… پراید من فقط ۳۰۰۸ کیلومتر راه رفته! بله فقط ۳۰۰۸ کیلومتر! خیابون دولت هم فکر نکنم بیشتر از ۱۵۰۰ متر طول داشته باشه! ۴ ساعت برای بکسل یک پراید از این سر خیابون دولت به اون سرش، خیلی زیاده فکر کنم!
۱۱. دفعه اول که زنگ زدم گفتم شاید مشکلش کوچک باشه و سرپایی درستش کنه و برم به کار و زندگی برسم… نمی‌دونستم یک ساعت و سی دقیقه معطلم می‌کنم… دفعه دوم، گفتم جرثقیل سریع می‌رسه وگرنه راحت‌تر بودم بیام ماشین بابا(!) رو بردارم خودم بکسلش کنم! تجربه شد برای دفعه‌های بعد…
با تشکر از خدمات پس از فروش…

پنجشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۸۵

ببخشید آقا، ما امشب خونه نیستیم، می‌شه نرگس ما رو زودتر پخش کنی؟

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۸۵

می‌خوام ازت بالا برم… پله شو!

FarsiType

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۸۵

اسکریپت‌هایی که در حال حاضر برای اضافه کردن امکان تایپ فارسی در فرم‌های وب مورد استفاده قرار می‌گیرند، دارای ۲ مشکل هستند:

اول اینکه بخاطر استفاده از رویدادهای onkeypress یا onclick یا… و اینکه این رویداد/خصوصیت‌ها دیگر در استانداردهای وب جایی ندارند، نمی‌توان صفحاتی که امکان تایپ فارسی را در آنها قرار داده‌ایم، استاندارد کنیم.
مشکل دوم اینکه تنظیم این امکانات با توجه به کارهایی که باید انجام شود، می‌تواند گیج کننده باشد.
برای اینکه کار را راحت‌تر کنیم، استاندارد بمانیم و باگ نداشته باشیم(!!!!)، اسکریپت تایپ فارسی را جور دیگری بازنویسی کردم!

اطلاعات بیشتر و جزئیات را می‌توانید در صفحه‌ی FarsiType مشاهده کنید.

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۸۵

گم نشدم، اما نتونستم هم خودم رو پیدا کنم…

هرچی نیمه‌ی خرداد از شلوغی کلادشت فرار کردم، این روزها کلاردشت بی‌اندازه شلوغ و بی‌اندازه گرم بود… هرچند جای خوشحالی‌ست که در کلاردشت جای ساکت و آرومی داریم…
هربار که به کلاردشت می‌رم، از تعداد گاوها کم شده و به تعداد ویلاها اضافه شده. البته گاوهای بی‌اصل و ریشه همه جا حضور دارن خوشبختانه! این چند روز که قیافه‌ی این میمون‌های زشت سیاسی رو نمی‌دیدم، زندگی به‌نظرم زیباتر می‌یومد…

دفعه‌ی قبل، بعد از چند دقیقه فکر کردن تصمیم گرفتم وفادار بمونم، وفادار به کسی که هیچ رابطه‌ای با من نداره… این‌بار اما بدون لحظه‌ای فکر کردن این تصمیم رو گفتم.
دفعه‌ی قبل، نفر قبل(!) وقتی ازم پرسید این کیه که بهش انقدر وفادار موندی، نتونستم بگم خودت! این‌بار اما… اصلا نخواهد پرسید…
چقدر مسخره و زشت… می‌دونم!

خسته‌ام، خسته از پاک کردن این همه اسپم که هر روز دریافت می‌کنم…

پ.ن: عکس رو یادم نیست دقیقا کی از کلاردشت گرفتم! این روزها خبری از ابر توی آسمون نبود… حوصله‌ی عکس گرفتن هم نداشتم. این عکس بزرگش خیلی زیباتر هست! این عکسم رو هم دوست دارم.