دوشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۸۴
۱۳۸۶ را انتظار میکشم…
پرسه زدنهای بی هدف، حادثهای به اسم زندگی که بی هیچ انگیزهای میگذره. روزهایی که به آخر میرسه و دوباره شروع میشه و تو میدوی و میدوی اما هنوز همون جایی هستی که بودی فقط خستهتر و ناامیدتر… و اصلا کجا میخوای بری؟ چی کار میخوای بکنی؟! امسال و پارسال و سالهای قبل، همشون “سال” بودن اما هر سال از جوانی دورتر، چی بدست اوردم؟ هیچی! یه shit factory بودم فقط!
بی احساس عشقی، خالی از منطق حتی خالی از انسانیت… دگم شدم. سنگ شدم. اصلا حال و هوای عید رو ندارم اصلا حوصلهاش رو هم ندارم! امسال ماهی قرمز هم ندارم. سمنو چرا ولی آبکیتر از پارسال! کور سوی امیدم هم باز هم کمسوتر شده.
۸۴ سال خیلی بدی نبود اما چیزی که من میخواستم هم نبود. امیدوارم ۸۵ سال سگیای نباشه، امیدوارم نوروز ۸۶، حال و روز بهتری داشته باشم چون حق ما بیش اینهاست…
ز کوی یار میآید نسیم ِ باد ِ نوروزی / از این باد ار مدد خواهی، چراغ ِ دل برافروزی
حافظ ۴۵۴
دیگه باورش نمیکنم…!