بایگانی برای بهمن

چهارشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۸۴

مدتی هست که کار خدا هم افتاده دست آدم‌ها. یعنی: آدم‌هایی که می‌خوان تو کار خدا دخالت کنند و خدا هم از سر لطف، کاری به کارشون نداره و گرفتاری ما چند برابر شده…!

دوباره آب و هوا مختل شده.. صبح مثل بید می‌لرزیدم از سرما، ساعت ۱۱ یاد روزهای چله‌ی تابستان افتادم، مثل موش آب‌کشیده برگشتم خونه! دیروز هم همین بود بجز بخش آخر. مشکل از من بود یا آب و هوا یا اینکه من نمی‌تونم چهارفصل لباس بپوشم نمی‌دونم!

پ.ن: مدتی مرخصی می‌خوام شاید هم انصراف دادم… از «ز ن د گ ی»
به من چه که دیروز، گنگشکای عالم چه کردند؟!

جمعه, ۱۴ بهمن ۱۳۸۴

از آرشیو برای جمع‌نوشت:

از طبقه دهم ساختمانی خود را به دار آویختم. چاقویی به همراه داشتم که پیش از مُردن اگر پشیمان شدم طناب را ببرم. غافل از ده طبقه‌ای که زیر پایم خالی بود …! پشیمان شدم .. مُردم.

Running before time took our dreams away

یکشنبه, ۹ بهمن ۱۳۸۴

The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist growing
The water flowing
The endless river

Forever and ever

(High Hopes Song, Pink Floyd, The Division Bell – 1994)

دوشنبه, ۳ بهمن ۱۳۸۴

برف‌های شبانه‌ی هر سال و برف‌هایی که امسال فقط روزها آمد و نداشتن شوق صبح‌هایی که از خواب بیدار می‌شدم و سفید شدن همه‌ی سیاهی‌های شب قبل را می‌دیدم.

و جشنواره‌هایی که اصلا شور حال جشنواره‌های سال‌های دورتر را ندارند، فقط هستند چون باید باشند. حتی جوایز و تقدیرها و منتخب‌ها هم گویا اعتبار گذشته را ندارند و اصلا جشنواه‌ها در ایران مناسب «دیدن» و لذت بردن نیستند گیشه هم که به هر حال راه خود را می‌رود!

و اضطراب اینکه او به خطا برود و اشتباه انتخاب کند و علم به اینکه «خوب» ِ او شبیه به «خوب» ِ من نیست و نباید که باشد و اینکه چقدر این اضطراب، بی‌معنی و پوچ است و دخالت در حریم خصوصی اوست و حسرت از اینکه اصلا انتخاب برایش معنا ندارد هرچه – یا حتی هر که – باشد، باشد! فقط باشد و چه بهتر که زیاد باشند و درگیر باشند و دنباله‌رو و سواری دادن را خوب – خیلی خوب – بلد باشند. و اضطراب اینکه روزی، جایی، تقاص همه‌ی اینها را یکجا بدهد و ترس از اینکه آیا توان تحملش را دارد؟
و بعد، احساس حماقتی عمیق از اینکه در حال خوردن غصه‌ی درد و بلاهای او هستم و فکر کردن به اینکه حتی عدالتی که همیشه فکر می‌کردم آسمانی‌ست و عذاب و پاداش هرکسی را در همین دنیا به او می‌دهد هم طمع و مزه‌ی گذشته را ندارد و حسرت و حسرت و حسرت…
و باز، فکر کردن به اینکه شاید به این شکل، می‌خواهد خود انتقام بگیرد. انتقام چیزی که هیچ وقت صحبتش را با من نکرد شاید چون مرا به خود نزدیک نمی دانست آنچنان که من دوست داشتم باشم.

و صدای ناتوانی ماشینی که در یخ و برف‌های خیابان «گیر» کرده و یاد خاطره‌‎های نه چندان دور که پارک شطرنج سر کوچه‌مان بود و شهرداری، به خاطر وجود پارک – و البته خانه‌ی شهردار در آنجا فکر کنم – گرده برفی هم اگر می‌زد، سریعا همه‌ی کوچه را تمیز می‌کرد و اینجا، زندگی در خانه‌ای که دو کوچه را بن‌بست کرده، و شهرداری، ناتوان در خدمت‌رسانی با لودر و گلیدر برای کنار زدن برف‌های نه چندان زیاد این روزها. البته کمی هم جای تعجب است که با وجود اینکه حداقل وسط‌های کوچه برفی نیست، باز بازار «سُر» خوردن اینجا گرم است گویا «سُریدن» و «سُراندن» از مُدهای زندگی مدرن ِ عقب‌افتاده‌ی ما شده است. بیش از همه، سُر خوردن در هر چیزی که بویی از انسانیت دارد.

از احوال این روزهایم بگویم که بی‌توجه به بلاهایی که با پافشاری‌های غیر قابل توجیه سر خود می‌آوریم و بی‌توجه به آنفولازای مرغی و تخم‌مرغی و تخمی‌مرغی که پشت در خانه‌مان کمین کرده، در حال دنبال کردن رویدادهای مهم ورزشی جهانم! مسابقات تنیس Australia Open که کم‌کم به روزهای بهترش نزدیک می‌شود و بازی‌های سنوکر Masters 2006 لندن که در فینال John Higgins و Ronnie O'Sullivan دوباره روبروی هم قرار گرفتند و اینبار Higgins آرزوی پارسال مرا براورده کرد و ROCKET را شکست داد، شکست دادنی!
همین‌طور مسابقات Figure Skating European Championship 2006 در لیون که در مردان، Brian Joubert ناامیدم کرد و اصلا خوب نبود و پنجمین مدالش در پنجمین سال برنز بود و عجب ترکیب جالبی درست کرد! به ترتیب: برنز – نقره – طلا- نقره – برنز! و از گروه‌های دونفره‌ی کافر و جهنمی با آن لباس‌های لختیشان که مدام هم به هم دست می‌زنند که Tatiana Totmianina و Maxim Marinin مثل هربار قهرمان بودند و Tatiana Navka و Roman Kostomarov که داوران قرمانشان کردند و چه زیبا توسط مردم «هو» شدند! هم رئیس داوران هم خودشان! به بازی‌های فوتبال جام ملت‌های آفریقا هم کوچکترین علاقه‌ای نداشتم!
باتشکر EuroSport برای پخش این بازی‌ها و پاپاژن برای فراهم کردن دیدن کانال‌های کارتی بدون کارت.

و احساس تهوع شدید از هرآنچه تا به‌حال نوشتم و تنفر از این لحن مصنوعی که نه مال من است نه زیباست نه اصلا کریتیکال است و نه هیچ زهرمار دیگری و فکر کردن به اینکه “بلد نیستم از زبان درست استفاده کنم”. نه زبان مادری و آن زبان دیگر که بگویند: “دارد زبان می‌ریزد”!
و اینکه برعکس آنچه فکر کرده‌اید از جاهای دیگری هم به‌جز منظره‌ای که تا به‌حال عکس بهار (+)، تابستان(+)، پاییز(+) و زمستانش(+) را مکرر اینجا گذاشته‌ام بلدم عکس بگیرم و عکس هم بسیار دارم. فقط مشکل، نداشتن یک فتوبلاگ است و دیگر هیچ…

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم / پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم

پ.ن: این نوشته به علت برخی مشکلات فنی با کمی تاخیر نمایش داده می‌شود!