بایگانی برای آبان

دوشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۸۴

دو روز رفته بودم سفر. به یک جای دور. نه خیلی دور، توی همین مرز و بوم. رفته بودم جایی که اونجا همه خارجی صحبت می‌کردن! رفته بودم به شهر مشروطه. یک هتل اونجا پیدا کردم درست همون چیزی که دوست داشتم. کوچک، ساکت، گرم و صمیمی! اسمشو نمی‌گم بمونه برای خودم! سفر با اتوبوس هم همونطور بود که همیشه هست! خیلی خیلی کم با اتوبوس سفر کردم اما دوستش دارم… اتوبوس رو نه، سفر کردن باهاشو… برای منی که هیچوقت تو ماشین خوابم نمی‌بره کار دیگه‌ای هم نمی‌تونم بکنم، کلی وقت اضافه‌ی بی‌مصرف تو اتوبوس داشتم…
قبلا هم به تبریز رفته بودم ولی حس خاصی نداشتم بهش برعکس مثلا شیراز که خیلی دوستش دارم و مثلا بوشهر که شاید عاشق بیلیاردهای ته خیابون ساحلیش شدم… اینبار اما تبریز هم… خوشم اومد شاید چون مجبور باشم که خوشم بیاد. اجبار که نه! به نظرم مردم خون‌گرمی داره و خیلی چیزهای دیگه که شاید من ندیدم…
به هر حال اگر ۱۱ روز دیگه یا روزهای بعدش سرنوشت، منو به سمت دیگه‌ای نبره، در تبریز دانشجو خواهم شد و این یعنی حداقل ۲ سال زندگی در تبریز… نمی‌دونم این یک اتفاق خوب خواهد بود یا نه! ولی می‌دونم در انتظار بهتر از این هستم هنوز.
اعترف می‌کنم هنوز در دانشگاه قبلی چیزهای جا گذاشتم و همین انگیزه‌ی کافی برام هست برای اونجا موندن! جای دیگه‌ای از این سرزمین هم دوستی هست که دلم براش تنگه… نکته بد این هست که من انتخاب کننده‌ی هیچ‌کدوم از اینا نیستم و فقط سرنوشت…!

چهارشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۸۴

بی‌اختیار ایستاده‌ام، همه جلو زدن… شاید دنبال بهانه‌ای برای دادن فحشی از ته دل، یا خندیدنی از ته دل… هنوز یاد نگرفته‌ام عادت کردن را…!

سه شنبه, ۲۴ آبان ۱۳۸۴

نه به هر قیمیتی…!

شنبه, ۲۱ آبان ۱۳۸۴

سخن درست بگویم نمی‌توانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم

حافظ ۳۵۰

کاوه کنکووری!

جمعه, ۲۰ آبان ۱۳۸۴