بایگانی برای دی

چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۸۳

نگرانم .. نگران روزهایی که داره به بطالت می‌گذره .. به بطالت‌تر از همیشه …!
عقبم .. خیلی عقب‌تر از اون چیزی می‌خواستم باشم یا حتی می‌تونستم باشم!
می‌ترسم .. ترس از دست دادن آنانی که دوستشان دارم .. ترس دور شدن از چیزهایی که دوست دارم!
دارم تقاص پس می‌دم .. تقاص گناهی که مرتکب نشدم .. تقاص اشباهی که نکردم.
هدف‌های آسونی که رسیدن بهشون محال شده با یه کور سوی امید، که باز هم کم‌سوتر شده.

∆∆∆∆∆

می‌بینم صورتمو تو آینه / با لبی خسته می‌پرسم از خودم / این غریبه کیه از من چی می‌خواد / اون به من یا من به اون خیره شدم… / آینه می‌گه تو همونی که یه روز می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری / ولی امروز شهر شب خونت شده، غریبی ـ صدات تو قلبت می‌میره…

شیزو هم با من موافقه!

شنبه, ۲۶ دی ۱۳۸۳

بروشور“هی مرد گنده گریه نکن” روایت مردمانی‌ست گرفتار در محاصره دشمن. دشمنی که کسی آنرا ندیده و فقط صدایی از او می‌شنوند و نوری و شایعاتی. دشمنی که علاوه بر ناکجا آبادی که در آن زندگی می‌کنند، آنها را در خرافات و شایعات و البته با سلاحی شیمیایی (الکل) و قرص‌های نیروزا که معلوم نیست چه بر سر سربازان می‌آورد و توسط خودی‌ها وارد شده است و… محاصره کرده.
هی مرد گنده… روایت مردمانی‌ست که ظاهرا قرار است عاقبت، با وحشت دشمنی خیالی که پوزه‌ای دراز دارد و همیشه از پشت پنجره نظاره‌گر آنهاست یک زندگی زیبا و خوب داشته باشند!
همه عناصر در نمایشنامه برای توصیف همین محیط بکار می‌روند: بخشداری که از موقعیتش سو استفاد می‌کند و مدام می‌گوید لطفا به من نگویید بخشدار!، شیزوی گرفتار به سلاح شیمیایی (عرق سگی) که ده شیشه‌اش از یک سوسیس بارن هم ارزان‌تر است، پیه‌موی عاشق که خمره‌اش سوراخ است (همانند روحش!)، دکتری که فقط خوب بچه به دنیا می‌آورد (در جنگ این خیلی مهم است!)، دخترکی که مدام فکر می‌کند دارد بلند حرف می‌زند و عاقبت قربانی می‌شود (شاید نشانه‌ای از فشار) و محله‌ای نزدیک کلیسا که بخاطر فساد بسته شده اما فقط دیگر دخترهایش به دیوار تکیه نمی‌دهند و کرکره‌ها پایین است و گرنه همه چیز سرجایش است اگر اهلش باشی! و همه آن خرافه‌ها و رسوم غلط و اتهامات از لینچ (سوزاندن خائن) و جاسوس دشمن بودن و زبان رمزی شیطان تا ابر سفید و هاله‌ی دور نینو و فید شدن (در نور محو شدن) و و و دشمن!

تئاتر به واسطه زنده بودنش همیشه برایم جذابیت دارد. اما هی مرد گنده… اثر درخشانی نیست. هی مرد گنده… وابستگی‌ای به بازی‌ها و فضا – که خانه شیزو است – ندارد و اگر نقش برخی شخصیت‌های داستان را کم کنیم بیشتر مناست یک نمایش رادیویی خواهد بود (بویژه نیمه اول نمایش). نمایش پر است از طنز کلامی و دیالوگ‌های زیبا اما در استفاده مناسب از صحنه و فضا علیرغم استفاده از دکور عمودی عظیم، ناموفق است و اساسا بودن یا نبودن دکور تاثیری در اصل نمایشنامه ندارد! – به جز چند طنز صحنه‌ای مانند ریخته شدن انبوهی شکر از مشت نینو و…
ریتم کند کار گاهی خسته‌ات می‌کند و نمایشنامه پر از نطقه ابهام باقی می‌ماند و حداقل باید چند بار نمایش را دید تا همه رابطه‌ها مشخص شود.
به هر حال بازی درخشان وحید آقاپور و بقیه، نور پردازی عالی و یک موسیقی فوق‌العاده باعث می‌شود راضی از سالن خارج شوی!
این نمایش بعد از ۶ اجرا و با ۱۳۵۳ تماشاگر و فروختن ۶۱۶ عدد بلیت، ۱ میلیون و ۸۴۸ هزار تومان فروخت. (منبع)

صحنه

هی مرد گنده گریه نکن
نویسنده و کارگردان: جلال تهرانی
بازیگران: وحید آقاپور، مجید آقاکریمی، پانته‌آ بهرام، ستاره پسیانی، سیدجواد حسینی، آرش(علی) فلاحت‌پیشه، امیر قنبری، محمدصادق ملکی.
آهنگ: بابک میرزا خانی.
سازدهنی: احسان جهاندیده، گیتار: بابک میرزاخانی، آکاردئون: ستاره پسیانی.
مدت: ۱۴۰ دقیقه.

دو نکته‌ی دیگر اینکه چرا سالن اصلی با وجود حضور این همه تماشاچی انقدر سرد بود و دوم اینکه حکایت آن گربه که در طول نمایش چند بار بروی صحنه آمد و با دیدن جمعیت ظاهرا ترسید و فرار کرد و رفت چه بود؟

اشاره: پنج‌شنبه را به قصد دیدن “حرفه‌ای‌ها” به تئاتر شهر رفتم .. البته بعد از ماجراهای دیدن “بی شیر و شکر” تصمیم داشتم دیگر به قشقایی نروم اما جذابیت‌های حرفه‌ای‌ها آنقدر بود که خیلی زود این تصمیم را فراموش کنم! به هر حال تمام شدن بلیط حرفه‌ای‌ها و دیدن هی مرد گنده… که جمعه قصد دیدنش را داشتم.
هیچ‌گاه نوشتن در مورد تئاتر را دوست نداشتم چرا که هر آنچه بنویسم نظر و برداشت شخصی من خواهد بود و شاید به اصل ماجرا بی‌ارتباط. به هر حال تمام شدن اجرای نمایش “هی مرد گنده گریه نکن” مرا در نوشتن این نوشته گستاخ‌تر کرد!
منبع عکس‌ها

شنبه, ۲۶ دی ۱۳۸۳

طرح تثبیت قیمت‌ها یعنی کارخانه X سالانه ۲۰% افزایش هزینه دارد اما نمی‌تواند قیمت‌هایش را افزایش دهد. یعنی دواتی شدن(ماندن) یعنی سوبسید .. یعنی طرح توسعه پَر! یعنی هر آنچه داریم خرج هزینه‌های جاری کنیم .. یعنی یعنی یعنی….
طرح کاهش بهره بانکی هم که دیگر آخر ِ طرح اقتصادی است. گویا طراحان این طرح گمان می‌کنند دور گردن همه چیز می‌توانند طوقی انداخت و به هر سو که می‌خواهند بکشند بدون آنکه عوامل دخیل در آن را نادیده بگیرند.

از اقتصاد چیزی نمی‌دانم! اما این استدلال که “دولت با کاهش ریخت و پاش‌ها و انضباط مالی، کسری بودجه‌اش را کاهش دهد که خود عامل تورم است و بانک‌ها نیز با همین استراتژی(!) هزینه‌هایشان را کاهش دهند تا زمینه کاهش بهره بانکی فراهم شود”، مرا یاد کشتی گیرانی می‌اندازد که برای سر وزن آمدن ساعت‌های پیش از وزن کشی را در سونا می‌گذرانند. اما گاهی اوقات، استخوان که دیگر آب نمی‌شود! می‌شود؟

جمعه, ۲۵ دی ۱۳۸۳

بعد از سیزده دقیقه فکر کردن در ساعت چهار صبح، تصمیم گرفتم وفادار بمونم .. وفادار به کسی که هیچ رابطه‌ای با من نداره!

سه شنبه, ۲۲ دی ۱۳۸۳

فعلا دارم از خواندن اسمبلی لذت می‌برم .. به همان اندازه که خواندن مدارهای منطقی برایم لذت بخش بود! نمی‌دانم دلیل مشکل بعضی‌ها با این مبحث را! به نظر من فوق‌العاده زیباست. فعلا برای خود می‌خوانم وگرنه برای امتحان، حضرت استادی لطف فرموده جواب‌ها را داده سوال‌ها را اما نه!
در صفحه ۱۰۴ کتاب “زبان اسمبلی” نوشته جنابان محمدعلی و جانیس‌گلیسپی مزیدی (ترجمه قدرت سپیدنام – خراسان) اینطور آمده است: “… برنامه نویس باید از شر ۰۱۱ در چهار بیت بالا رتبه اسکی خلاص شود.” – صحبتی نیست! خلاص می‌شویم خوب!

امروز ریش‌تراشم تا سرحد سوختن کار کرد! چند روزی خانه‌نشینی و کنجکاوی که سیمایم با ریش(!) چگونه خواهد شد. اما باز مثل هر بار برنامه‌ای پیش آمد برای بیرون رفتن و نبودن حوصله نگاه‌هایی بیگانه، باز حس کنکاوی ارضا نشده باقی ماند. اما واقعا این صورت معوج من بدون محاسن خوش‌تر است!

برف زیبایی می‌آید و منظره منتهی به قله‌ی کلکچال ِ اطاق من این روزها بسیار زبیاتر و دیدنی‌تر شده .. منتظر هوایی صاف هستم برای گرفتن چند عکس هنرمندانه.

ندیدن کسی که مدتی‌ست دیدنش شده عادت .. شاید هم بیشتر از یک عادت. دیگر آنکه فعلا به جز ورم پشت پلک راستم و غده‌های مشکوک در لاله گوش چپم و سوزش انتهایی گلو، مشکلی نیست!

پ.ن: وقتی ذهنت مشغول چیزی دیگر -فرض کنید سیاست!- باشد و از چیز دیگری بنویسی، نتیجه می‌شود نوشته بی‌معنی بالا!
شکسته ننوشتم. چرا؟!