بایگانی برای فروردین

شنبه, ۲۹ فروردین ۱۳۸۳


وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد؟

آسمان سربی رنگ،
من درون ِ قفس ِ سرد ِ اتاقم دلتنگ.

می‌پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران؛
پر ِ مرغان ِ نگاهم را شست.

ΔΔΔΔΔ

تو زندگی آدم، کسایی هستن که با اینکه جز یه آشنایی ساده هیچ نقشی تو زندگی تو ندارن، اما همیشه حضور پررنگشونو تو زندگیت احساس می‌کنی! .. همیشه جلو چشمتن .. همیشه هستن .. نمی‌دونم دلیلش چیه. شاید یه احساس، سرشار از احترام فراوان باشه!

لینک مطلب در وبلاگ یک نعلبکی پر از راز

سه شنبه, ۲۵ فروردین ۱۳۸۳


Numb
I'm tired of being what you want me to be
Feeling so faithless, lost under the surface
I don't know what you're expecting of me
Put under the pressure, of walking in your shoes
(Caught in the undertow, just caught in the undertow)
Every step that I take is another mistake to you
(Caught in the undertow, just caught in the undertow)

I've become so numb
I can't feel you there
I've become so tired, so much more aware
I'm becoming this, all I want to do
Is be more like me and be less like you

Can't you see that you're smothering me?
Holding too tightly, afraid to lose control
'Cause everything that you thought I would be
Has fallen apart, right in front of you
(Caught in the undertow, just caught in the undertow)
Every step that I take is another mistake to you
(Caught in the undertow, just caught in the undertow)
An' every second I waste is more than I can take

I've become so numb
I can't feel you there
I've become so tired, so much more aware
I'm becoming this, all I want to do
Is be more like me and be less like you

And I know
I may end up failing too
But I know
You were just like me
With someone disappointed in you

I've become so numb
I can't feel you there
I've become so tired, so much more aware
I'm becoming this, all I want to do
Is be more like me and be less like you

I've Become so numb
I can't feel you there
I'm tired of being what you want me to be
I've become so numb
I can't feel you there
I'm tired of being what you want me to be

لینک مطلب در وبلاگ یک نعلبکی پر از راز

جمعه, ۲۱ فروردین ۱۳۸۳

رسد آدمی بدانجا که به جز خدا نبیند

لینک مطلب در وبلاگ یک نعلبکی پر از راز

پنجشنبه, ۲۰ فروردین ۱۳۸۳

سفینه شازده کوچولو پیدا شد!!!! (روزنامه شرق)

لینک مطلب در وبلاگ یک نعلبکی پر از راز

پنجشنبه, ۲۰ فروردین ۱۳۸۳

دو سال پیش بود که با یه نفری!! قرار داشتم که جمعه اول هر ماه بریم کوه .. دو نفری .. به همه هم گفته بودیم که اگه دوست داشتن بیان .. منتظر هیچکس هم نمی شدیم سر ساعتی که تعیین کرده بودیم با هر چند نفری که اومده بودن راه می افتادیم می رفتیم .. همین قرار دو نفری یه بار به هشتاد نفر هم رسید!! حالا اینکه چی شد که برنامه بهم خورد بماند.

حالا هم همین برنامه رو می خوایم تکرار کنیم .. به پیشنهاد حمید .. اما این بار جمعه سوم هر ماه .. فردا هم جمعه سوم فروردینه .. هشت صبح، تجریش، میدان قدس جلوی داروخانه.

لینک مطلب در وبلاگ یک نعلبکی پر از راز