دوشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۸۲
الان یه هفتس که از خونه بیرون نرفتم .. حوصله بیرون رفتن نداشتم .. تو این هفته یا داشتم تمرین میکردم یا پای کامپیوتر بودم یا کتاب میخوندم .. به هر حال زندگیِ اینجوری یکنواخت هم خوبیهایی داره …
عصار هم دوباره کنسرت گذاشته .. خانواده که کنسرت عصار بیا نیستن (نمیدونم از چی عصار خوششون نمییاد!!!) باید با یه سری از بچهها برنامه بذاریم بریم .. برا کنسرتای پاپ خیلی مهمه که با کیا بری که خوش بگذره برعکس کنسرتای کلاسیک یا تئاتر که من ترجیح میدم تنها برام یا حداکثر با یکی دو نفر دیگه…
امروز داشتم به نوار “تنها صداست که میماند” گوش میدادم این نوارو چند وقت پیش خریده بودم اما وقت نکرده بودم بهش گوش کنم .. یه نوار دکلمه از شعرای فروغ فرخزاد با صدای خودش در لابهلای قطعاتی از Pink Floyd و Camel! تو نگاه اول کمی جا خوردم که اینا چه ربطی داره به هم ولی ترکیت قشنگیه شاهکارایی مثل
Pink Floyd: Is There Anybody Out There? (The Wall 1979), Wish You Were Here (Wish You Were Here 1975), Marooned (Division Bell 1994)
Camel: Irish Air (Harbour Of Tears 1996), Storm Clouds (Dust & Dream 1992)
در کنار شعرایی از فروغ مثل “تولدی دیگر” یا “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” کار قشنگی بود. البته به چند خط از اشعار سانسوری خورده که…
یه مدته عجیب دلم هوای فروغ کرده! دلم میخواد برم ظهیرالدوله سر قبرش .. سن ما که جز به کتاباش و قبرش به چیزه دیگهای قد نمیده!! تا چند وقت پیش که فقط پنج شنبهها خانمها رو راه میدادن جمعهها آقایونو الان نمیدونم چه طوره .
عجیب جاییه این گورستان ظهیر الدوله! بهترین جایی که یه آدم میتونه با خودش خلوت کنه دور از هیاهوی زندگی سرسام آور ما .. حال و هوای عجیبی داره .. جایی که میتونی تو نتهاییهات به خودت فکر کنی .. محصور بین درختا که تو تک تک باغچه هاش فرهنگ و هنر معاصر ایران داره خاک میخوره: ابوالحسن صبا، روح الله خالقی، رهی معیری، میرزا حسنخان برومند، داریوش رفیعی، ملک الشعرا بهار، مرتضی محجوبی، حسین یاحقی، ایرج میرزا و خیلیهای دیگه .. حیف که داره از بین میره و دارن از بینش میبرن ولی کسی به فکر نیست…
∆∆∆∆∆
همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت…
تولدی دیگر – فروغ فرخزاد