O, who can hold a fire in his hand
By thinking on the frosty Caucasus?
Or cloy the hungry edge of appetite
By bare imagination of a feast?
Or wallow naked in December snow
By thinking on fantastic summer's heat?
O, no! the apprehension of the good
Gives but the greater feeling to the worse:
Fell sorrow's tooth doth never rankle more
Than when he bites, but lanceth not the sore.
کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد
و با یاد کوههای پربرف قفقاز خود را سرگرم کند
یا تیغ تیز گرسنگی را
با یاد سفرههای رنگارنگ کُند کند؟
یا برهنه در برف دیماه فروغلتد
و به آفتاب تموز بیندیشد؟
نه هیچکس، هیچکس چنین خطری را
به چنان خاطرهای تاب نیاورد
از این که خیال خوبیها درمان بدیها نیست
بلکه صدچندان بر زشتی آنها میافزاید
از نمایشنامه ریچارد دوم، پرده اول، صحنه سوم اثر ویلیام شکسپیر به ترجمه دکتر الهی قمشهای
لینک مطلب در وبلاگ یک نعلبکی پر از راز