از مرگ…
سه شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۸۲هرگز از مرگ نهراسیدهام
اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود
هراس من
باری
همه ازمردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون باشد
هرگز از مرگ نهراسیدهام
اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود
هراس من
باری
همه ازمردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون باشد
دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد
گاهی وقتا دلم میخواد برم یه جایی که کسی نباشه کسی نشناسه منو .. وقتی از آدمای دورو برم خسته میشم وقتی آدمای دیگه اون حسابی که باید روی آدم نمیکنند .. وقتی احساس میکنم اونقدر باهاشون بیگانم که اصلا همدیگرو نمیشناسیم .. بعضی وقتا برام خیلی مهمه بدونم بقیه در موردم چی فکر میکنند اما مثل اینکه دیگه کسی وجود نداره که .. نمیدونم حس غریبیست نازنین
امروز ۵ تیر ماه سال ۱۳۸۲، ساعت صبح .. سوار تاکسی هستم رادیو شروع به خواندن میکند “تو فکر یک سقفم .. یک سقف بیروزن .. یک سقف پا برجا .. محکمتر از آهن…” خندهام میگیرد چشمانم را میبندم تا از این خواب خارج شوم اما نه واقعیت دارد صدا صدای فرهاد است آهنگ سقف. چرا تا زنده بود…
امروز سرعت اینترنتها به مراتب بهتر از دیروز است. سایتهایی که چند روز بود دسترسی به آنها غیر ممکن شده بود، قابل رویتند .. پریروز ۱۷ تیر بود.
امروز ۲۱ تیر ماه سال ۱۳۸۲، ساعت: تهران ۲۰! آقای تهران ۲۰ دارد برنامهاش را اجرا میکند (زنده) با چهرهای غم آلود دارد تیترهای فلان روزنامه را میخواند بحث بر سر انتقال نمایشگاه به بیرون از تهران است و دستورات ضربتی شهردار .. به سراغ روزنامه عصر جناح منتقد میرود .. کانال را عوض میکنم شبکه اول برنامه اینجا فردا .. همان آقا با با چهرهای به مراتب اتو کشیدهتر دارد این برنامه را هم اجرا میکند بالای این برنامه هم نوشتهاند زنده o:!! نمیدانم شاید اینها دو نفر بودند و من نمیدانستم و شاید این هم مثل … و … از معجزات صدا و سیما باشد!
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی . اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج مییابد.
عشق در غالب دلها، در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی، متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوهای خاص خویش را دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روحها برخلاف غریزهها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، میتوان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش، روز روزگار را دستی نیست…
عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور میگوید: “شما بیست سال بر سن معشوقتان بیافزایید، آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر احساستان مطالعه کنید!”.
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر میبیند. عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف میشود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال میکشد. و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و “دیدار و پرهیز”، زنده و نیرومند میماند.
اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است. دنیایش دنیای دیگری است عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟! “یک خودجوشی ذاتی” است، و از این رو همیشه اشتباه میکند و در انتخاب بسختی میلغزد و یا همواره یک جانبه میماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر، را نمیبینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن چهره یکدیگر را میتوانند دید و در اینجاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند، احساس میکنند که همدیگر را نمیشناسند و بیگانگی و ناآشنایی پی از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و، رشد میکند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید میآید در حقیقت، در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر، میخوانند، و پس از “آشنا شدن” است که خودمانی میشوند – دو روح نه دونفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستیها، احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد – و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگری احساس میشود و از این منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر بچشم میبینند که به پهن دشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی” ایمان ” در برابرشان باز میشود و نسیمینرم و لطیف – همچون یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه دردآلود نیایشش ، منارره تنها و غریب آن را به لرزه میآورد- هر لحظه پیام الهامهای تازه آسمانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوهای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی این دو میزند.
عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ” فهمیدن ” و” اندیشیدن ” نیست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میکند و با خود به قله بلند اشراق میبرد.
عشق زیباییهای دلخواه را در دوست میآفریند و دوست داشتن زیباییهای دلخواه را در ” دوست ” میبیند و مییابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق .
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن میدهد … “
کویر – دکتر علی شریعتی