بایگانی برای اسفند

چهارشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۸۱

… ما همیشه در این کوچه‌های بهار
به دنبال چهره‌هایی بوده‌ایم
که از گوش‌ها، چشم‌ها و سادگی‌ها برتر
و از رویاهامان جوان‌تر، گرسنه‌تر
و ذهنی‌تر باشد …

سال نو همتون مبارک

لینک مطلب در وبلاگ یک نعلبکی پر از راز

یکشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۸۱

سلام. خوب اون روزی که دوباره شروع کردم به وبلاگ نویسی می‌خوایتم هر روز بنویسم. اما الان هفته‌ای یه بارهم نمی‌شه !!

اول یه سری نوشتم ولی قبل از اینکه بفرستم پشیمون شدم. اصلا اونارو برا خودم نوشتم. دوست ندارم اینجا اسم کسی رو بنویسم مخصوصا اگه بخوام ازش بد بگم ولی اون متن جوری بود که باید توش اسم می‌نوشتم.
همین الان داشتم به این فکر می‌کردم که تو سن و سال ما چقدر بعضی دغدغه‌ها کوچیکه. نمی‌خوام بنویسم چون دوباره باید همه ماجرا رو تعریف کنم. ولی آخه اگه یه جمع بزرگ رو می‌خوای کوچیک کنی چرا با مخفی کاری این کارو می‌کنی؟ بلاخره که همه چی لو می‌ره مخصوصا اگه…

چیزی که این هفته بیشتر از همه رو اعصاب من رژه رفت حرفایی بود که در مورد یکی از کارکنای دانشگاه شنیدم. راستش باورش خیلی سخته مخصوصا اگه یکی بیاد یه نمه حرف درموردش بزنه و بعد اصلا خودش بی‌خیال همه چی بشه!
عید هم که تو راهه … خوبی بهار اینه که بعدش تابستونه و تعطیلی

لینک مطلب در وبلاگ یک نعلبکی پر از راز

یکشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۸۱

لینک مطلب در وبلاگ یک نعلبکی پر از راز

بدون شرح

یکشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۸۱

- سلام
- سلام
-
الان فقط یه چیز آرومم می‌کنه! Unforgiven II

The door cracks open, but there's no sun shining through
Black heart scarring darker still, but there's no sun shining through
No, there's no sun shining through
No, there's no sun shining…

What I've felt, what I've known
Turn the pages, turn the stone
Behind the door, should I open it for you….

What I've felt, what I've known
Sick and tired, I stand alone
Could you be there, 'cause I'm the one who waits for you
Or are you unforgiven too ?

لینک مطلب در وبلاگ یک نعلبکی پر از راز

شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۸۱

سلام .. خوبید؟
اوووووووووووووووووو الان ۶ روزه که ننوشتم. خیلی دوست داشتم بنویسما اما نشد.
اول از همه که مثلا قرار بود من این هفته هیچ کاری نداشته باشم و کلی کار برا این هفته ردیف کرده بودم اما از اونجایی که هیچوقت به من خوشی نیومده .. دیگه نگم بقیه‌شو
راستی امروز هم دانشگاه کلاس داشتم. ۲ تا. ولی حوصله نداشتم برم گرفتم خوابیدم.

دوم اینکه جمعه هفته پیش بلاخره وقت شد برم تئاتر یوسف و زلیخا. بعد از شازده احتجاب و کلفت‌ها – کارای دکتر رفیعی – این بهترین تئاتری بود که تو این چند ساله دیده بودم.
درسته تئاتر خوش ساختی بود ولی مفهومی که این داستان می‌خواد برسونه رو اصلا نمی‌رسوند. داستان یوسف و زلیخا به نظر من یک پیام داره اونم اینه که عشق چیز مقدسیه و به خاطر همین قداستش نباید به گناه آلوده بشه. برا همینه که تا زمانی که زلیخا برا یوسف یک عشق ممنوعه بود یوسف ازش فراری بود. عشق مقدسه .. بگذریم

راستی بابام هم از مسافرت اومد. رفتنشو اینجا ننوشته بودم؟! دلم براش تنگ شده بود هر چند که به این مسافرت رفتناش عادت کردم!

لینک مطلب در وبلاگ یک نعلبکی پر از راز