بی ربط!
۱. شاید یک سال پیش: جلسه اول کلاس .. استاد مردی جا افتاده است. روی کاغذی مینویسد: نام و نامخانوادگی، نام پدر، محل سکونت، شماره تماس. پسرها با شجاعت تمام! لیست را پر میکنند دخترها اما – شاید فقط به تقلید از اولین نفر – شماره تماس را خالی میگذارند. استاد در حال نصیحت کردن است .. از تفاوتهای دانشگاه و طویله سخن میراند (با عرض شرمندگی) و اینکه با دانشجو نباید همانند بره(!) رفتار کرد .. از دختر و پسر میگوید، از روابطشان، از مسائلشان. نگاهی به لیست میاندازد میگوید: دخترم! نام پدر و آدرس رو نوشتی، راحت میشه شمارتو پیدا کرد .. ننوشتنش برای چه؟!
۲. شاید از سر بیکاری نشستهام به این فکر میکنم که در این چند صباحی که از عمرم گذشته چه کردهام. شاید مسخره باشد که بگویم مادیات هیچگاه برایم اهمیت نداشته یا اینکه کاری را که به آن اعتقاد نداشتهام حتی اگر منافع ایجاب میکرده انجام ندادهام .. شاید چون غم نان نداشتهام یا مسئولیتش را! به هر حال مدتی است میخواهم برای خودم زندگی کنم .. با همان معنویت مشهور! و البته اگر کسانی در این میان بودند که میتوانستند به من کمک کنند و من هم به آنها، برای آنها هم (زندگی کنم)!
۳. وبلاگ عقاید یک احسان را میخوانم .. بی خودی یاد این میافتم که سالهایی که جشنواره میرفتم در طول سال دیگر تقریبا سینما نمیرفتم! یعنی همه سینما رفنتم به ۱۰ روز در سال خلاصه میشد! نوشته است “کسی که تنها برام خاطرات قشنگش مونده…” در یک برههای دو نفر خیلی تابلو مینوشتند! نمیدانم ربطی به هم داشت یا نه! به من هم مربوط نمیشود! بی خودی باز یاد کتاب “عقاید یک دلقک” میافتم .. در کتابخانه جستجویش میکنم .. نیست مثل خیلی دیگر از کتابهایم!
۴. ضربه آخرو محکمتر بزن!
۵. پتوی دوم را تا خرخره بالا میکشم .. لعنتی! هنوز سرد است .. پتوی سوم .. نه! زیر این سنگینی له خواهم شد!
۶. آرشیو وبلاگ AMirALoNe را از روی هاردم میخوانم .. همون موقع که فلهای وبلاگ هک میکرد به خاطر رسالتی که برای خود داشت، ته دلم حتی تحسینش هم میکردم .. به این فکر میکنم که مدتی است کسی که خود را فرستاده خدا بداند برای اصلاح برخی امور، ظهور نکرده است .. البته بجز بعضی آقایون که سالهاست این رسالت را دارند!
۷. افسوس که این مزرعه را آب گرفته / دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
۸. همهی دوهزار تومنیهای عزیزم را خرج کردهام!
۹. این جایزه GoldenWebAwards هم عجب غوغا میکند! من هم یکی میخواهم با یک خبرنگار آشنا که اونم فکر کنم حل باشه! (فقط کمتر از “در یک رقابت بینالمللى در بین بیش از ۱۰ میلیون شرکت کننده از ۱۴۵ کشور جهان” ننویسیها!)
۱۰. نیک آهنگ کوثر مدتی است از خاطرات زندان و بعد از زندانش مینویسد! شاید خیلی بیربط این سبک نوشتههایش مرا یاد ستون هفت روز هفت یادداشت هفتهنامهی مهر میاندازد که فکر میکنم سید رضا علوی – یا همان میرفتاح سردبیر! – مینوشت و بعدا که ستون به هفت روز هفت یادداشت و هفت نویسنده تبدیل شد، کوثر هم گاهی یکی از آن هفتا بود!
در مورد You've Got Mail هم کاملا موافقم! یک فیلم خیلی سادهی به قول یکی احساسی!
۱۱. بابا یه ذره این ابرها رو بکش اونور .. وسطای شهر فقط چند سانت برف باریده بود .. خدای من! من اینجا تا بالای زانو در برف بودم! به قول یه نفر دیگه روی زمین خشک زمین میخوریم از بس رو یخ و برف راه رفتیم.
۱۲. و اما باز هم ولنتاین! باز دیروز همهی گنگکشای عالم برا هم لاو ترکوندن! و من، تهنای تهنایم و من گریان و نالانم و من هیشکی دوستم نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!
باز بیخودی یاد آلیس میافتم در سرزمین عجایب و آن دو غول – اگر تصورات کودکیم درست باشد – که روز غیر تولد هردویشان در یک روز افتاده بود و برای هم جشن گرفته بودند!
پ.ن: قسمتی از عقاید یک دلقک / هانریش بل
گفتم: کاتولیکها مرا عصبانی میکنند، چون مردم بیانصافی هستند.
خندان پرسید: پروتستانها چی؟
گفتم: آنها با ور رفتن به وجدانشان آدم را ناخوش میکنند.
درحالی که هنوز میخندید گفت: و کافرها؟
گفتم: آنها حوصلهام را سر میبرند، چون همیشه فقط از خدا حرف میزنند.
پرسید: خود شما چطور؟
گفتم: من یک دلقک هستم…
۲۷ بهمن ۱۳۸۳ در ۱۱:۱۷
تو تهنا ، منم تهنا ؛ چه حالی میده خدائیش !

۲۸ بهمن ۱۳۸۳ در ۱۲:۵۹
سلام أقا کاوه !
اقا چی شد جواب ما رو ندادی؟ ما منتظریم ها
مرسی