نگرانم .. نگران روزهایی که داره به بطالت میگذره .. به بطالتتر از همیشه …!
عقبم .. خیلی عقبتر از اون چیزی میخواستم باشم یا حتی میتونستم باشم!
میترسم .. ترس از دست دادن آنانی که دوستشان دارم .. ترس دور شدن از چیزهایی که دوست دارم!
دارم تقاص پس میدم .. تقاص گناهی که مرتکب نشدم .. تقاص اشباهی که نکردم.
هدفهای آسونی که رسیدن بهشون محال شده با یه کور سوی امید، که باز هم کمسوتر شده.
∆∆∆∆∆
میبینم صورتمو تو آینه / با لبی خسته میپرسم از خودم / این غریبه کیه از من چی میخواد / اون به من یا من به اون خیره شدم… / آینه میگه تو همونی که یه روز میخواستی خورشیدو با دست بگیری / ولی امروز شهر شب خونت شده، غریبی ـ صدات تو قلبت میمیره…
۲۹ شهریور ۱۳۸۴ در ۲۲:۴۸
درود. اینجا آتی بان است .
۴ دی ۱۳۸۴ در ۱۴:۵۲
روان و زیبا می نویسید موفق باشید