۱۴ خرداد ۱۳۸۷

قصدم بر این بود شخصیت اول ِ اولین کتاب داستانیام را ساواکی در نظر بگیرم. اما به لحاظ چاپ کتاب در تیراژ بسیار زیاد و برای حفظ آبروی شخصیت اول خیالی ِ داستانم، خیال ندارم در جایی از کتاب به این موضوع اشاره کنم…!
پ.ن: عکس کاملا تزئینی است!
مرتبط: توهم ۱ - توهم ۲ - توهم ۳
نوشته شده در متفرقه | Comments Off
۱۳ خرداد ۱۳۸۷

مسابقات گلف در اهواز بمناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر
فرمانده!
از من چه مانده
جز تکه چوپ پرچم آزادی
برای بازی گلف
در میدانهای مین.
شمس لنگرودی
نوشته شده در از اجتماع | بدون دیدگاه »
۸ خرداد ۱۳۸۷
شیشهی پنجره را باران شست.
از دل من هم،
یکی دیگه نقش تو را خواهد…
نوشته شده در بدون ویرایش | بدون دیدگاه »
۷ خرداد ۱۳۸۷
امروز را به عنوان یک نقطهی عطف در زندگیام ثبت میکنم… تا بعدها، بازگردم و ببینم نقطهی عطف زندگیام بوده یا نقطه پایان آن…!
نوشته شده در بدون ویرایش | بدون دیدگاه »
۶ خرداد ۱۳۸۷
تصور عمومی بر این است که جزوههای دخترهای زیباتر، خواناتر است…!
زمان و مکان: پایان ترم نزدیک است و هزار دردسر!
نوشته شده در زمان و مکان | بدون دیدگاه »
۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
به گمانم، ریشهام باز گردد به همین حشرههای دایناسور خواری که ممکن توسط یک موش به راحتی خورده شوند…!
نوشته شده در بدون ویرایش | بدون دیدگاه »
۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
احساس میکنم از همه طرف محاصره شدهام! راه فراری جز پنجره ندارم… اینجا، طبقهی دهم است…
نوشته شده در بدون ویرایش | بدون دیدگاه »
۲۹ فروردین ۱۳۸۷
کلاسهای استاد اینگونه بود: هر تمرین را یکی از شاگردها پای تخته حل میکرد… هرکس به روش خود و با استفاده از علامتها و نشانههای ویژهی خود. خواندن جزوههای استاد هنوز هم لذت دیگری دارد… جزوههای استاد، زنده است! پر است از خاطرات کسانی که تنها یادگار باقیماندهشان همین علامتها و نشانههاست…!
نیمهی پر زندگیم را شاید، مدیون استاد باشم… استادی که با همه موفقیتش در زندگی، در سی و پنج سالگی تصمیم گرفت به آن پایان دهد… استاد آنقدر موفق بود که هنوز هم بعد از گذشت پنج سال خیلیها حسرت موفقیتهای او را میخورند… خیلیها!
نوشته شده در بدون ویرایش | بدون دیدگاه »
۲۷ فروردین ۱۳۸۷
شاید در لودهترین وضعیت ممکناش او را دیدم، شاید در آن لحظه داشت به شوخی، دیگری را تقلید میکرد… هرچه بود، تمام ذهنیتهای خوبی که نسبت به او داشتم را با همان یک لحظه از بین برد… شاید اگر بیشتر میشناختمش اینگونه نمیشد…!
نوشته شده در بدون ویرایش | بدون دیدگاه »
۲۳ فروردین ۱۳۸۷
صحنه خارجی - مسافربر شخصی کنار میدان در انتظار مسافر ایستاده است. مسافری به سمت او میآید…
مسافر: آقا ببخشید این خطیهای دربغان تپه ایستگاهشون کجاست؟
مسافربر با اشاره به خود: اگر دربست میخوای بری همینجا! ولی تاکسیهاش اونور میدونن - اشاره به اون طرف میدون-.
نوشته شده در متفرقه | بدون دیدگاه »