بایگانی برای ‘درهم!’ دسته

پنجشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۸۵

۱. دموکراسی توی ایران، چیزیه تو مایه‌های دایی به خاله گفت به فلانی‌ها رای بدین یا جلوی مسجد فلانی داشت تبلیغ فلانی رو می‌کرد یا حاج‌آقا رو توجیه کردن که nتا رای برای فلانی جمع کن… یا چیزیه تو مایه‌های آدم‌هایی که قهر می‌کنند و ناهار نمی‌خورند… این نوشته رو تا بی‌نهایت می‌شه ادامه داد… کاری ندارم…

۲. هیچ‌وقت روز تولد، جشن مهم و قابل توجهی برام نبوده. حتی برام مهم هم نبوده که کسی اصلا این روز رو به خاطر داشته یا نه… اما به هر حال کسانی که این روز رو به خاطر داشته‌اند، همیشه برام مهمترین بوده‌اند!
مثل همه‌ی چند سال گذشته، زندگی حتی ذره‌ای جوری که دوست دارم نیست با کورسوی امیدی هنوز کم سو اما هنوز روشن… کی اهمیت می‌ده به این چیزها؟! زندگی خودمون رو می‌کنیم! حکایت هم هنوز به پایانش نرسیده…!

۳. مثل آتش، بهش نزدیک می‌شی می‌سوزونه ازش دور می‌شی سردت می‌شه…
توی آرشیوم الان دیدم اینو…

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۸۵

۱. sorryهای تو رو چی کار کنم وقتی اونقدر نیستی که هنوز نتونستم بودنت رو درک کنم؟! می‌دونم شاید عمدی نباشه توی نبودن‌ها… می‌دونم شاید تو هم راضی نباشی از این نبودن‌ها… می‌دونم هم شاید همه چیز خیلی زود درست بشه… شاید! منتظر هم می‌مونم…!

۲. این شمال ایران هم عجب جائیه واقعا! تابستون اونقدر گرم هست که دو روزه فراری‌ت بده، وقتی هم که هوا بهتر می‌شه، اونقدر بارون میاد که باز فراری‌ت می‌ده! نمی‌دونم توی آسمون چی سوراخ شده بود که مدام از آسمون آب می‌ریخت پائین! رامسر نزدیک ۳۰ ساعت بارون مداوم! فکر نکنم کلا ده دقیقه هم قطع شد توی این ساعت‌ها. به هر حال اگر یک بالکن خوش منظره و خلوت داشته باشی، بارون شمال هم زیباست. هوا هم فوق‌العاده. رامسر هم انقدر سبز هست که می‌شه تصور کرد که خدا، سطل رنگ سبزش رو اونجا خالی کرده…

۳. اولین بار که طرح جشنواره “نقش بر اوج” رو شنیدم، به نظرم جالب اومد. وقتی طرح‌ها و برنامه‌ها رو دیدم، واقعا شیفته‌ی این طرح شدم. آثارش فکر کنم تا مدتی روی کوه باقی‌ست. دیر نشده برای بازدید. قسمت ناراحت کننده‌ی ماجرا، حمایت نشدن از چنین طرح‌ها و ایده‌هایی‌ست. برخورد مردمی که کار رو مشاهده کردن، معمولا خوب بود. حداقل مردم فهمیدن و لذت بردن رو فراموش نکردند هنوز…! البته فکر می‌کنم می‌دونید که روزهای جمعه، کوه پر از آدم‌هایی‌ست که با مشاهده‌ی اونها، از آدم خودتون پشیمون و شاید شرمنده می‌شید…
اگر عکس‌ها به دستم رسید حتما اینجا می‌گذارم. سایت انجمن ایرسا هم هنوز نیم‌بند است و شاید در اطلاع رسانی نه چندان سریع!

پ.ن: احساس می‌کنم املا و انشای فارسی رو فراموش کردم! غلط تایپی نداشتم توی این نوشته؟!

سه شنبه, ۱۵ فروردین ۱۳۸۵

دیشت یه پشه نمی‌ذاشت بخوابم از اونجایی که ما کلا اهل تعامل با جهانیان هستیم طی یک تعامل منطقی کیشتش کردم رفت! بعد دیدم داره صدای خاک‌برداری و خالی کردن آجر و اینا میاد. هرچی فکر کردم دیدم تا فاصله زیاد از خونمون جایی ساختمون‌سازی نبود! احتمالا دارن تو آسمون یه ده طبقه می‌سازن. تراکم هم که نداره اون بالا!

کرایه تاکسی‌های تجریش – آزادی شده ۶۵۰تومن کرایه‌های دیگه هم تصاعدی رفته بالا! حالا اگر همه تاکسی‌ها سمند بود و کولر هم روشن می‌کردن تابستون حرفی نبود. اما برای این آهن‌قراضه‌های کثیف که هربار سوار می‌شی باید مواظب باشی روغنی نشی و لباس‌هات سوراخ نشه ۳۵۰ تومن هم زیاده. من که اعصاب رانندگی ندارم و به‌خاطر مسائل تک‌سرنشینی و هوای پاک با تاکسی اینور اونور می‌رم(!!!!!!) اما واقعا زور داره این کرایه‌ها!
نسبت به پارسال همین موقع کرایه این خط بیشتر از ۶۰٪ افزایش پیدا کرده. اسفند ۸۳، ۳۰۰تومن شد ۳۵۰تومن، اول ۸۴، ۳۵۰تومن شد ۴۰۰تومن، از وقتی ۴نفر شرنشین شده ۴۰۰ تومن شد ۵۰۰ تومن حالا هم ناگهان ۶۵۰ تومن! تو بقیه خط‌ها هم افزایش قیمت همینطوری هست دیگه! کسی نمی‌دونه راننده‌تاکسی شدن چه ضوابطی داره؟

این پول نفت هم بدجوری خمارمون کرده‌ها. جووووووووون.

دوشنبه, ۸ اسفند ۱۳۸۴

۱. از حمید پرسیدم که چرا خیلی وقته دیگه کار از خودش نگذاشته تو وبلاگش گفت چون خیلی وقته سر کلاس نرفتم! یک عکس خوب گذاشته امروز اما! زندگی…

۲. هولوکاست افسانه نیست! از افسانه پرسیدم…

۳. از فرداست که پرسپولیسی‌های دانشگاه به‌جای کلاس رفتن، برای دیدن تمرین‌های پرسپولیس به استادیوم روبروی دانشگاه بروند!
پرسپولیس تا پایان این فصل در ورزشگاه ۱۵ هزار نفرى شهر قدس تمرین می‌کند.

۴. حتی یک‌سال نبودن و ندیدن چیزی رو عوض نکرده… نمی‌خواهم آزار دهنده باشم، اما نمی‌تونم…

۵. “کاش مى‌شد مثل سابق کاغذ و قلم برداشت و براى کسانى که رفیق و همدل پنداشته مى‌شوند، نامه نوشت و آن را توى بطرى‌هاى دربسته گذاشت و در آب رها کرد. هنوز هم که هنوز است ما در جزایر تنهایى به سر مى‌بریم و از رفقاى اصلى خود دوریم، اما حوصله نوشتن و حوصله پیدا کردن آدم‌هایى را که به هر دلیل از ما دور افتاده‌اند نداریم.
کرگدن‌نامه‌ی میرفتاح ۸ اسفند ۱۳۸۴

دوشنبه, ۳ بهمن ۱۳۸۴

برف‌های شبانه‌ی هر سال و برف‌هایی که امسال فقط روزها آمد و نداشتن شوق صبح‌هایی که از خواب بیدار می‌شدم و سفید شدن همه‌ی سیاهی‌های شب قبل را می‌دیدم.

و جشنواره‌هایی که اصلا شور حال جشنواره‌های سال‌های دورتر را ندارند، فقط هستند چون باید باشند. حتی جوایز و تقدیرها و منتخب‌ها هم گویا اعتبار گذشته را ندارند و اصلا جشنواه‌ها در ایران مناسب «دیدن» و لذت بردن نیستند گیشه هم که به هر حال راه خود را می‌رود!

و اضطراب اینکه او به خطا برود و اشتباه انتخاب کند و علم به اینکه «خوب» ِ او شبیه به «خوب» ِ من نیست و نباید که باشد و اینکه چقدر این اضطراب، بی‌معنی و پوچ است و دخالت در حریم خصوصی اوست و حسرت از اینکه اصلا انتخاب برایش معنا ندارد هرچه – یا حتی هر که – باشد، باشد! فقط باشد و چه بهتر که زیاد باشند و درگیر باشند و دنباله‌رو و سواری دادن را خوب – خیلی خوب – بلد باشند. و اضطراب اینکه روزی، جایی، تقاص همه‌ی اینها را یکجا بدهد و ترس از اینکه آیا توان تحملش را دارد؟
و بعد، احساس حماقتی عمیق از اینکه در حال خوردن غصه‌ی درد و بلاهای او هستم و فکر کردن به اینکه حتی عدالتی که همیشه فکر می‌کردم آسمانی‌ست و عذاب و پاداش هرکسی را در همین دنیا به او می‌دهد هم طمع و مزه‌ی گذشته را ندارد و حسرت و حسرت و حسرت…
و باز، فکر کردن به اینکه شاید به این شکل، می‌خواهد خود انتقام بگیرد. انتقام چیزی که هیچ وقت صحبتش را با من نکرد شاید چون مرا به خود نزدیک نمی دانست آنچنان که من دوست داشتم باشم.

و صدای ناتوانی ماشینی که در یخ و برف‌های خیابان «گیر» کرده و یاد خاطره‌‎های نه چندان دور که پارک شطرنج سر کوچه‌مان بود و شهرداری، به خاطر وجود پارک – و البته خانه‌ی شهردار در آنجا فکر کنم – گرده برفی هم اگر می‌زد، سریعا همه‌ی کوچه را تمیز می‌کرد و اینجا، زندگی در خانه‌ای که دو کوچه را بن‌بست کرده، و شهرداری، ناتوان در خدمت‌رسانی با لودر و گلیدر برای کنار زدن برف‌های نه چندان زیاد این روزها. البته کمی هم جای تعجب است که با وجود اینکه حداقل وسط‌های کوچه برفی نیست، باز بازار «سُر» خوردن اینجا گرم است گویا «سُریدن» و «سُراندن» از مُدهای زندگی مدرن ِ عقب‌افتاده‌ی ما شده است. بیش از همه، سُر خوردن در هر چیزی که بویی از انسانیت دارد.

از احوال این روزهایم بگویم که بی‌توجه به بلاهایی که با پافشاری‌های غیر قابل توجیه سر خود می‌آوریم و بی‌توجه به آنفولازای مرغی و تخم‌مرغی و تخمی‌مرغی که پشت در خانه‌مان کمین کرده، در حال دنبال کردن رویدادهای مهم ورزشی جهانم! مسابقات تنیس Australia Open که کم‌کم به روزهای بهترش نزدیک می‌شود و بازی‌های سنوکر Masters 2006 لندن که در فینال John Higgins و Ronnie O'Sullivan دوباره روبروی هم قرار گرفتند و اینبار Higgins آرزوی پارسال مرا براورده کرد و ROCKET را شکست داد، شکست دادنی!
همین‌طور مسابقات Figure Skating European Championship 2006 در لیون که در مردان، Brian Joubert ناامیدم کرد و اصلا خوب نبود و پنجمین مدالش در پنجمین سال برنز بود و عجب ترکیب جالبی درست کرد! به ترتیب: برنز – نقره – طلا- نقره – برنز! و از گروه‌های دونفره‌ی کافر و جهنمی با آن لباس‌های لختیشان که مدام هم به هم دست می‌زنند که Tatiana Totmianina و Maxim Marinin مثل هربار قهرمان بودند و Tatiana Navka و Roman Kostomarov که داوران قرمانشان کردند و چه زیبا توسط مردم «هو» شدند! هم رئیس داوران هم خودشان! به بازی‌های فوتبال جام ملت‌های آفریقا هم کوچکترین علاقه‌ای نداشتم!
باتشکر EuroSport برای پخش این بازی‌ها و پاپاژن برای فراهم کردن دیدن کانال‌های کارتی بدون کارت.

و احساس تهوع شدید از هرآنچه تا به‌حال نوشتم و تنفر از این لحن مصنوعی که نه مال من است نه زیباست نه اصلا کریتیکال است و نه هیچ زهرمار دیگری و فکر کردن به اینکه “بلد نیستم از زبان درست استفاده کنم”. نه زبان مادری و آن زبان دیگر که بگویند: “دارد زبان می‌ریزد”!
و اینکه برعکس آنچه فکر کرده‌اید از جاهای دیگری هم به‌جز منظره‌ای که تا به‌حال عکس بهار (+)، تابستان(+)، پاییز(+) و زمستانش(+) را مکرر اینجا گذاشته‌ام بلدم عکس بگیرم و عکس هم بسیار دارم. فقط مشکل، نداشتن یک فتوبلاگ است و دیگر هیچ…

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم / پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم

پ.ن: این نوشته به علت برخی مشکلات فنی با کمی تاخیر نمایش داده می‌شود!