
برفهای شبانهی هر سال و برفهایی که امسال فقط روزها آمد و نداشتن شوق صبحهایی که از خواب بیدار میشدم و سفید شدن همهی سیاهیهای شب قبل را میدیدم.
و جشنوارههایی که اصلا شور حال جشنوارههای سالهای دورتر را ندارند، فقط هستند چون باید باشند. حتی جوایز و تقدیرها و منتخبها هم گویا اعتبار گذشته را ندارند و اصلا جشنواهها در ایران مناسب «دیدن» و لذت بردن نیستند گیشه هم که به هر حال راه خود را میرود!
و اضطراب اینکه او به خطا برود و اشتباه انتخاب کند و علم به اینکه «خوب» ِ او شبیه به «خوب» ِ من نیست و نباید که باشد و اینکه چقدر این اضطراب، بیمعنی و پوچ است و دخالت در حریم خصوصی اوست و حسرت از اینکه اصلا انتخاب برایش معنا ندارد هرچه – یا حتی هر که – باشد، باشد! فقط باشد و چه بهتر که زیاد باشند و درگیر باشند و دنبالهرو و سواری دادن را خوب – خیلی خوب – بلد باشند. و اضطراب اینکه روزی، جایی، تقاص همهی اینها را یکجا بدهد و ترس از اینکه آیا توان تحملش را دارد؟
و بعد، احساس حماقتی عمیق از اینکه در حال خوردن غصهی درد و بلاهای او هستم و فکر کردن به اینکه حتی عدالتی که همیشه فکر میکردم آسمانیست و عذاب و پاداش هرکسی را در همین دنیا به او میدهد هم طمع و مزهی گذشته را ندارد و حسرت و حسرت و حسرت…
و باز، فکر کردن به اینکه شاید به این شکل، میخواهد خود انتقام بگیرد. انتقام چیزی که هیچ وقت صحبتش را با من نکرد شاید چون مرا به خود نزدیک نمی دانست آنچنان که من دوست داشتم باشم.
و صدای ناتوانی ماشینی که در یخ و برفهای خیابان «گیر» کرده و یاد خاطرههای نه چندان دور که پارک شطرنج سر کوچهمان بود و شهرداری، به خاطر وجود پارک – و البته خانهی شهردار در آنجا فکر کنم – گرده برفی هم اگر میزد، سریعا همهی کوچه را تمیز میکرد و اینجا، زندگی در خانهای که دو کوچه را بنبست کرده، و شهرداری، ناتوان در خدمترسانی با لودر و گلیدر برای کنار زدن برفهای نه چندان زیاد این روزها. البته کمی هم جای تعجب است که با وجود اینکه حداقل وسطهای کوچه برفی نیست، باز بازار «سُر» خوردن اینجا گرم است گویا «سُریدن» و «سُراندن» از مُدهای زندگی مدرن ِ عقبافتادهی ما شده است. بیش از همه، سُر خوردن در هر چیزی که بویی از انسانیت دارد.
از احوال این روزهایم بگویم که بیتوجه به بلاهایی که با پافشاریهای غیر قابل توجیه سر خود میآوریم و بیتوجه به آنفولازای مرغی و تخممرغی و تخمیمرغی که پشت در خانهمان کمین کرده، در حال دنبال کردن رویدادهای مهم ورزشی جهانم! مسابقات تنیس Australia Open که کمکم به روزهای بهترش نزدیک میشود و بازیهای سنوکر Masters 2006 لندن که در فینال John Higgins و Ronnie O'Sullivan دوباره روبروی هم قرار گرفتند و اینبار Higgins آرزوی پارسال مرا براورده کرد و ROCKET را شکست داد، شکست دادنی!
همینطور مسابقات Figure Skating European Championship 2006 در لیون که در مردان، Brian Joubert ناامیدم کرد و اصلا خوب نبود و پنجمین مدالش در پنجمین سال برنز بود و عجب ترکیب جالبی درست کرد! به ترتیب: برنز – نقره – طلا- نقره – برنز! و از گروههای دونفرهی کافر و جهنمی با آن لباسهای لختیشان که مدام هم به هم دست میزنند که Tatiana Totmianina و Maxim Marinin مثل هربار قهرمان بودند و Tatiana Navka و Roman Kostomarov که داوران قرمانشان کردند و چه زیبا توسط مردم «هو» شدند! هم رئیس داوران هم خودشان! به بازیهای فوتبال جام ملتهای آفریقا هم کوچکترین علاقهای نداشتم!
باتشکر EuroSport برای پخش این بازیها و پاپاژن برای فراهم کردن دیدن کانالهای کارتی بدون کارت.
و احساس تهوع شدید از هرآنچه تا بهحال نوشتم و تنفر از این لحن مصنوعی که نه مال من است نه زیباست نه اصلا کریتیکال است و نه هیچ زهرمار دیگری و فکر کردن به اینکه “بلد نیستم از زبان درست استفاده کنم”. نه زبان مادری و آن زبان دیگر که بگویند: “دارد زبان میریزد”!
و اینکه برعکس آنچه فکر کردهاید از جاهای دیگری هم بهجز منظرهای که تا بهحال عکس بهار (+)، تابستان(+)، پاییز(+) و زمستانش(+) را مکرر اینجا گذاشتهام بلدم عکس بگیرم و عکس هم بسیار دارم. فقط مشکل، نداشتن یک فتوبلاگ است و دیگر هیچ…
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم / پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم
پ.ن: این نوشته به علت برخی مشکلات فنی با کمی تاخیر نمایش داده میشود!