این قوم به حج رفته
۱۳ دی ۱۳۹۰اینایی که همه بهشون میگن حاجی همشون رفتن مکه؟
بعد مطمئن هستن حجشون مورد قبول بوده؟
اینایی که همه بهشون میگن حاجی همشون رفتن مکه؟
بعد مطمئن هستن حجشون مورد قبول بوده؟
هر خانواده ایرانی، دو مرغ.
طرح مبارزه با گرانی تخممرغ
(میتونید مرغها رو توی هزار متر باغ اهدایی دولت نگهداری کنید)
صدای بخشی از یکی از سکانسهای فیلم سعادت آباد که دوستش داشتم.
این بخش هیچ چیزی از داستان را افشا نمیکند!
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
سعادت آباد ساخته مازیار میری در جشنواره بیست و نهم فیلم فجر به نمایش درآمد.
مهناز افشار برای این فیلم سیمرغ بلورین بهترین نقش مکمل زن را گرفت.
در خیالاتم وسط زمین توپ را از حریف میگیرم و به سمت دروازهشان هجوم میبرم. با چند حرکت مارادونایی و زیدانی هفت هشت ده نفر را دریبل میزنم و از گوشه محوطه جریمه با یک ضربه قوسی توپ را وارد دروازه میکنم. دروازهبان هرچه خودش را کش میدهد به توپ نمیرسد. شادی تماشاگران و خودم و داور وصف شدنی نیست.
رضا سرچشمه: از اولش تا اینجا همهش تقصیر من بود. از اینکه ننه بابام نمیدونستن درس چیه تقصیر من بود. جمع کردم برم آلمان. نشد! یه نفرو نداشتیم تو فامیل، آشنا، محل بهم قرض بده. تقصیر من بود. پول نداشتم کتاب بخرم. چایی رو تو قهوهخونه نخورم. برم کافه. چه میدونم برم سینما. اصلش فکر کردن رو یاد بگیرم. تقصیر من بود. رفعت خان! کو بزرگتر و راه بلد؟ نون سنگک فهمیدم چه ریختیه. تافتون، بربری، لواش. همه جورشو دیدم. ولی خیلی گشتم ببینم نون حلال چه شکلیه! دست هیچکی ندیدم! فقط شنیدم…
جرم – استاد کیمیایی
حیف ِ تو بود
که پای یکی دیگر پیر شوی…
انقدر آب به آسیاب دشمن ریختین که سیل داره دشمن رو میبره
آنان مرا مرده میخواهند
تا بگویند:
او از ما بود و به خاطر ما مرد
«محمود درویش»
در اکران «جرم» در موزه سینما در صحنههایی که مثلا یک «پراید» – در فیلمی که دردوره پیش از انقلاب میگذرد – وارد صحنه میشد بودند افرادی که بلند اشاره میکردند که «پراید است! پراید است!» این مورد اگرچه برای دوستداران استاد کیمیایی چندان خوشایند نبود اما حقیقتا انتظارات از استاد بیش از این است.
طرفدار سیته چاک کیمیایی هستم. اما «جرم» بهترین فیلم جشنواره نبود. بهترین طراحی صحنه را هم نداشت! جای «لیلا حاتمی» با دو بازی درخشان در «سعادت آباد» و «جدایی نادر از سیمین» در در لیست سیمرغیهای امسال واقعا خالی بود. از «امیر آقایی» دو بازی خوب در «سعادت آباد» و «مرگ کسب و کار من است» دیدم که احتمالا به خاطر ماجراهای او سر فیلم «پایان نامه» دیده نشده است! «یک حبه قند» نیز ظاهرا به کل مورد داوری قرار نگرفته است. به «ندارها» چرا انقدر بها داده شده؟ جای تعجب دارد! باز جای شکرش باقی است که «سی و سه روز» بهترین فیلم جشنواره نشده است…
در شش روز گذشته سیزده فیلم دیدهام!
«جدایی نادر از سیمین» را در اولین اکرانش در جشنواره دیدم و واقعا یک نیمتنه از فیلمهای دیگر بالاتر بود! واقعا از این بهتر نمیتوان فیلمی ساخت!
فیلمهای دیگری که دوست داشتم به ترتیب «یک حبه قند»، «سعادت آباد»، «برف روی شیروانی داغ»، «آقا یوسف»، «فرزند صبح» و «سیزده ۵۹» بود.
و اما شرحی از چند فیلم:
پس از پنجاه دقیقه انتظار در سالن سینما، بیست دقیقهی ابتدایی «سوت پایان» (نیکی کریمی) را دیدم و پس از وفقهای پانزده دقیقهای ادامه آنرا. تلخ بود. خیلی تلخ. در بعضی سکانسها هم بد بود. اما مثل فیلم قبلی نیکی کریمی میتوان آنرا دوست داشت.
«باد و مه» (محمد علی طالبی) صحنههای زیبایی از طبیعت کشور را به تصویر میکشد. اما معلوم نیست حضور در بخش مسابقهی جشنواره امسال چه معیارهایی داشته است!
گفتند «مرهم» (علیرضا داودنژاد) فیلم متفاوتی از اوست. در سی دقیقهی ابتدایی فیلم این مورد کاملا محسوس است اما نکته این بود که متفاوت بود اما بهتر نبود! اما در ادامه، فیلم جان(!) گرفت و پس از آن میتوان گفت مرهم از سینمای داودنژاد خیلی جلوتر است. بازی طناز طباطبایی در این فیلم را دوست داشتم.
در مورد «مرگ کسب و کار من است» (امیر ثقفی) چیزی نمیگویم! فقط اینکه صحنههای کلیشهای پایانی برای نابود کردن یک فیلم خوب کافی بود چه برسد به «مرگ کسب و کار من» است.
«برف روی شیروانی داغ» (محمد هادی کریمی) نام گمراه کنندهای است. فیلم را بسیار دوست داشتم و توصیف حسی که از فیلم گرفتم برایم ناممکن است. سرگذشت مردی با فرجامی بدون عشق شخصیترین برداشت من از این فیلم است.
به جای «اسب حیوان نجیبی است» (عبدالرضا کاهانی)، فیلم «خیابان بیست و چهارم» (سعید اسدی) را نشانمان دادند! فیلم احتمالا جنایی بود اما نمیدانم چرا در صحنههای جنایت سالن از خندهی جمعیت پر میشد!
«سعادت آباد» (مازیار میری) یکی از بهترین اتفاقهای جشنواره برای من بود. هرچقدر هم که فیلم شما را به یاد درباره الی بیندازد. «سعادت آباد» فیلم خوبی است و پس از دیدن فیلم تازه میتوان به دلیل انتخاب نام «سعادت آباد» برای فیلم پی برد!
«آقا یوسف» (دکتر علی رفیعی) را هم دوست داشتم چون مثل همهی کارهای دکتر به راحتی میتوان آنرا دوست داشت حتی اگر همهی انتظاراتت را برآورده نکند.
بقیه فیلمهایی که دیدم یکی از ما دو نفر، فرزند صبح، سیزده ۵۹ و یک حبه قند بود که بعدا نظرم در مورد آنها را خواهم گفت.
یک - جشنواره امسال نیز با صف شروع شد. اگرچه وقتی صحبت از فروش آنلاین و این حرفها میشود خریدی آسان و بدون صف و گرفتاری – اگر مسائل فنی بگذارد – به ذهن میآید اما سیاستهای اتخاذی چیز دیگری را میطلبید! تحویل ۷۵۰۰۰ قطعه بلیط پیشفروش شده در دو روز در یک نقطه از شهر، از قبل مشخص است که چه ازدحامی بوجود میآورد اما دریغ از کسی که به فکر باشد و بخواهد برنامهای دیگر دراندازد… به هر روی جشنواره بدون چند ساعت صف ایستادن انگار جشنواره نخواهد شد! این یک حقیقت است و جای تشکر دارد که برگزار کنندگان اجازه دادند جشنوارهمان جشن بماند!
دو - میگویند جشنواره فیلم فجر جشنوارهای سیاسی است. میخواهم اضافه کنم که نه تنها این جشنواره سیاسی است بلکه این روزها توسط سیاستمدارانی زبده در حال برگزاری است. مثلا به فیلمهای معرفی شده بخش نوعی نگاه هنگام پیشفروش بلیطها نگاه کنید:
قصه پریا (فریدون جیرانی) – مرهم (علیرضا داوود نژاد) – یکی از ما دو نفر (تهمینه میلانی) – پرتقال خونی (سیروس الوند) – اسب حیوان نجیبی است (عبدالرضا کاهانی) – کوچه ملی (مهرداد کارخانی)
پس از پیشفروش این لیست به شکل زیر تغییر یافت و تکمیل شد:
اخلاقتو خوب کن (سید مسعود اطیابی) – اسب حیوان نجیبی است (عبدالرضا کاهانی) – پرتقال خونی (سیروس الوند) – چشم (جمیل رستمی) – خیابان بیست و چهارم (سعید اسدی) – سوت پایان (نیکی کریمی) – شش نفر زیر باران (علی عطشانی) – علفزار (محمد علی طالبی) – قبرستان غیر انتفاعی (محسن دامادی) – کوچه ملی (مهرشاد کارخانی) – یکی از ما دو نفر (تهمینه میلانی) – مرهم (علیرضا داودنژاد)
بدیهی است با فیلمهای اولیه معرفی شده و حاشیههای بسیاری که پیرامون بخش نوعی نگاه بوجود آورده بودند، بلیطهای بسیاری از این بخش به فروش رفت حال آنکه لیست نهایی چیز دندانگیری نبود و در صورت اعلام لیست نهایی هنگام پیشفروش، شاید یک دهم این تعداد بلیط هم به فروش نمیرفت. در بخش سودای سیمرغ نیز روال به همین منوال بود – به اسامی فیلمها به ترتیب معرفی توجه کنید که مدام پس میرفت! از این جهت استقبال گسترده از جشنوارهی امسال تنها در گرو پر ترافیک بودن جشنواره نبوده و سیاستهای اتخاذی در نحوه اجرا و اطلاعرسانی نیز نقش عمدهای در این رونق داشته است.
سه - اگر به وبسایت بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر مراجعه کنید، بخشی با عنوان برنامه سینماها دارد. اما اصلا انتظار نداشته باشید که برنامههای پخش فیلمها را در این سایت بیابید! باید ۵۰۰ تومان وجه رایج کشور را بپردازید و یک عدد برنامه از گیشه سینماها بخرید. البته ۵۰۰ تومان چیزی نیست و برگزار کنندگان نیز احتمالا همین فکر را میکنند.
هنوز چند روز تا داغ شدن تنور باقی است. بیشتر خواهم نوشت.
یک بافتنی مارک دار داشتم که کهنه و سوراخ شده بود. یک بافتنی نو هم داشتم که مارک دار نبود. مارک بافتنی کهنه را کندم و به بافتنی بدون مارک جدیدم دوختم. چیه مگه؟
هواپیمای تو در برفها سقوط نکرد
و از صفحه هیچ راداری محو نشد
اما؛
آن غول سفید آهنی
تو را از اینجا برد،
و تو دیگر باز نمیگردی…
آن غول آهنی
که تو آنروز
با آن از اینجا رفتی
چند نفر را به مقصد رساند؟
چند نفر را دور کرد از هم؟
چند نفر را به هم نزدیک؟
اونایی که برای دیدن یک پنجره در ویندوز، سایر پنجرهها رو مینیمایز میکنن.
بستهاند
تمام خیابانهایی که
ما را به تو میرساند
و پلیس
مانع از عبورمان میشود
ولیعصر
آخرین امیدمان بود…
پ.ن: که آن هم یکطرفه شد
صبح بود،
اولِ طلوع؛
نه من حوصلهی عاشق شدن داشتم
و نه او
حتی در چشمان یکدیگر هم نگاه نکردیم…
هوای شهر آلوده
پلیسها همه ماسک زدهاند
سوت نمیتوانند بزنند
اعصابهای ما هم آرامتر
بازی سرنوشت است
که در ایستگاه اتوبوس
هیچگاه
- از سر اتفاق -
هیچ آدم درست و حسابیای
کنارم نمینشیند
باید از این پس
با مترو سفر کنم
متری یک تک تومنی میدادند زمین میخریدند آخرهای افسریه! آن موقع خارج از محدوده بود. اجازه ساخت و ساز نمیدادند. همه منتظر روزی بودند که آنجا هم داخل محدوه شود تا زمینهایشان را بسازند… ا.ن.ق.ل.ا.ب شد. محدوده – خارج از محدوده همه ساختند. خر تو خری بود! همان چیزی که همه چند سالی بود منتظرش بودند. خلاصه که ساختند و فروختند و ح.ا.ج.ی شدند…
اینها را همان پیرمرد محترم راننده تاکسی میگفت.
۴ تومن میدادند مجوز ثبت نام مدرسه میگرفتند. مدرسه دولتی! تازه هر روز کلی هم برای رسیدن به مدرسه پیاده میرفتند. آخرش هم میشدند دکتر محمد قریب! جوانهای امروز چه؟ دبیرستانی که میشوند ماشین هفتاد – هشتاد میلیونی میخواهند برای رفتن به مدرسه – و لابد منظورش این بود که آخرش هم هیچی نمیشوند!
اینها را پیرمرد محترم راننده تاکسی میگفت…
تقصیر دیوارهاست
که کارشان را
درست انجام نمیدهند
و تو هر روز
صدای مرا میشنوی

ظاهرا اخیرا(؟) faceبوک عکسها را میگردد، چهرهها را تشخیص میدهد و در بار سمت راست کنار تبلیغات و suggestionها و… از شما هویت فرد را میپرسد تا او را در آن تصویر تگ کنید… ساده اما فوقالعاده!