دقیقهی ۱۰۸۰
[پست الکترونیک]
[فيد]
قهوهای٬ همیشه وقتی قلیون میکشیدی شروع میکرد به راه رفتن٬ تنها چیزی که تمرکز منو میتونست به هم بزنه این بود یکی با راه رفتنش حلقههای منو خراب کنه. هیچ کس مثل قهوهای نمیتونست این کار رو به این خوبی انجام بده. اصلا این بشر راحت میتونست آدمی رو که کنارش هست رو به مرز جنون برسونه٬ باور کنید این کارو خیلی راحت و بدون اینکه لازم باشه اراده کنه انجام میداد حتی اگه اون آدم از این که یکی با راه رفتنش حلقههاشو خراب کنه٬ ناراحت نشه. قهوهای بالاخره راهشو پیدا میکرد. البته قهوهای نمیتونست منو عصبانی کنه٬ بیشتر خوشحالم میکرد تا عصبانی٬ اون همیشه نشاطآور بود ولی به هر حال میتونست حلقههای منو خراب کنه. من حتی توی تابستون هم پنجره رو میبستم و پنکه رو هم خاموش میکردم که حقلههام خراب نشه٬ واقعا این کارو میکردم. باور کنید من از قهوهای راحتتر میتونستم یه آدم رو عصبانی کنم. من حتی میتونستم قهوهای رو عصبانی کنم. فرق من با اون این بود که من باید اراده میکردم.
واقعا دوستانم منو تحمل میکردن.