فوریه « 1385 « Dog Day Afternoon

شما در حال مرور آرشیو اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ وبلاگ Dog Day Afternoon هستید.

شنبه، ۳۰ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

بدم میاد برم تو خماری.

حالا هی تو منو ببر تو خماری!

مُردم از خماری.

تو هم خماری؟

پنجشنبه، ۲۸ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

چطور تو نگاه اول عاشقم نشد!

من که تمام سعی‌مو کردم.

سه شنبه، ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

یه نفر رو دیدم که آفتاب‌پرست داشت. روی شونش می‌ذاشت می‌آوردش بیرون! یه ردیاب هم چسبونده بود به دمش تا گمش نکنه. سریع هم یادآوری کرد که ۵۰ هزار تومن خریدتش! 

با اونایی که با بقیه متفاوتند، متفاوت بود.

شنبه، ۲۳ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

چه لذتی داره. من از همه بهترم. من از همه بالاترم. دیگه پایین رو که نگاه می‌کنم، آدما انقدر ریز شدن که نمی‌بینم‌شون، بازم می‌خوام برم بالاتر، می‌خوام بالا رو نگاه کنم… اوه‌ه‌ه‌ه‌ه، اون بالا چقدر آدمه!

 آهای صدای منو می‌شنوید؟

سه شنبه، ۱۹ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

_ مامان می‌ری اونجا دخترا گولت نزنند.

(تو دلم) … باشه خودم گول‌شون می‌زنم. بالاخره این وسط یکی باید گول بُخره دیگه.

شنبه، ۱۶ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

دوستت دارم، برای همیشه.

جمعه، ۱۵ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

بازم برگشتم و بارون براتون آوردم.

سه شنبه، ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

کیف پول عزیزم، تو تنها چیزی هستی که وقتی چاق میشی دوست داشتنی تر میشی.

یکشنبه، ۱۰ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

واکسن زدم، با شجاعت تمام و بدون آخ.

آلاشت:

  1. زادگاه شاه و تفریح‌گاه شاه دوستان.
  2. جالبه که آلاشت دو معنای متفاوت داره. اولی "آشیان عقاب"، که آل = عقاب، هنوز محلی‌ها به عقاب "اله" می‌گن. من خودم یکی از این آله‌ها رو دیدم و اشت = آشیانه. دومین معنا هم "کوه پرستش". که ال = بلندی مثل البرز و الوند و … و اشت = پرستش البته  آثار تاریخی گواه بر حیات و زندگی مهرپرستان در این منطقه دارد. 
  3. چراگاه‌های وسیع که فقط توی کارتون بچه‌های آلپ دیده بودم و حس دوست داشتن، داشتن گوسفند و بز و بردن‌شون به چرا و چراهایی از اینکه چرا اکنون خالی‌اند؟
  4. شادی‌هایی از نوع کهن و غم نبودن بودهایم و تجربه‌ی نبوده‌هایم و پژمره از نگرانی و خنده‌هایی برای از دست ندادن لحظه‌ها و مهربانی و مهمان‌نوازی و آواز و گرمی احساس و فصل وداع و تب انتظار.
  5. میگن امامزاده‌ای هم داره ولی ما که بهش نرسیدیم.
  6. حرف زدن در مورد فلسفه‌های فراموش شده‌ام و فکر زنده کردن‌شان. از بی‌ارزشی زمان و همه چیز بودن هر چیز و هیچ بودن آنها و …
  7. امسال زودتر از سال‌های قبل شروع به سوزوندن پوستم کردم.
پنجشنبه، ۷ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

فعلا دارم یه جایی کوچیک برای من جدیدم توی قلبم باز می کنم. لطفا همتون یه کم جمع تر بشینید.

سه شنبه، ۵ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

دلم گرفته یا شاید هم تنگ شده، نمی‌دونم ممکنه که شکسته باشه… نمی‌دونم هرچی که هست مثل قبل نیست.

پ.ن: خ س ت ه ا م… خیلی.

یکشنبه، ۳ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

واکسن، واکسن، واکسن
این دفعه یکی نیست که، سه‌تاس. یکی الان یکی یک ماه دیگه و یکی ۲ ماه دیگه.
این دکترها هم بیکارند می‌شینند فکر می‌کنند که چی جوری ملت رو سوزن بزنند.بابا فکر کنید که چی جوری اونی که هپاتیت گرفته با قرص خوب کنید یا بیاید مثل فلج‌اطفال قطرش رو بسازید، مگه چه اشکالی داره الان فلج اطفال ریشه کن شده.
بیبین آقای دکتر من اگه می‌تونستم آمپول بزنم می‌رفتم یه آزمایش خون می‌دادم که بعدش برم بعد از ۷ماه کارت دانشجوییم رو بگیرم. بابا من ۳تا خواستگار مناسب داشتم که بخاطر آزمایش خون قبل ازدواج، ردشون کردم. حالا تو می‌گی بیا واکسن هپاتیت بزن! ببینم اصلا خودت زدی. اصلا سه‌گانت و ب .ث.ژ رو زدی. می‌گن یه جوال دوز به خودت بزن یه سوزن به دیگری(!)‌. اصلا مگه تو آدم نیستی چه طور دلت می‌یاد به یه آدم دیگه یه هم نوعت، سوزن فرو کنی؟!.
من که از آمپول نمی‌ترسم، من از آمپول وحشت دارم.
هرکس یه نقطه ضعفی داره دیگه. مثلا یکی از بلندی می‌ترسه. این جور مواقع همه می‌گن نترس، نگران نباش، پایین رو نگاه نکن و… ولی برای من همه دست به دست هم می‌دن تا زوری به من آمپول بزنند، خیلی از واکسن نمی‌ترسم ولی وقتی به زور پرتابم می‌کنید توی دفتر دکتر خب حق دارم وحشت کنم. تازه اونم با اون دکتره! من حتی نمی‌ذاره اون بداخلاق من رو ناز کنه، بذارم آمپولم بزنه.