پنجشنبه، ۲۹ دی ماه ۱۳۸۴
من میگم این بمب اتمُ که ساختیم اولیش رو بندازیم توی مغولستان و با خاک یکسانش کنیم تا انتقام حمله اونا رو بگیریم. اگه اونا حمله نکرده بودن الان اونایی که میخوان ما رو تحیرم کنند، از ما اجازهی استفادهی صلحآمیز انرژی اتمی التماس میکردند!
پ ن: احساس میکنم دارن با احساساتم بازی میکنند.
چهارشنبه، ۲۸ دی ماه ۱۳۸۴
بارون میاد جَرجَر، بچگیهامون از سر
هر چی رو خاکِ هیچی!، هرچی پرنده بود پر!
اتل متل ستاره، غروب میشه دوباره
ماه نمیمونه زیر ابرای پاره پاره
تو قصهی شبونه، یکی همیشه میبرد
شیشه غول میشکست، اونی که برنده میشد
صب که میشد تو کوچه، یکی یکی خبردار
شیطونیها از اول، زندگی میشد تکرار
شب واسه خواب راحت، روز واسه بازی کردن
قهقهههای شیرین، تو حو ض نقره جستن
بارون میاد جَرجَر، بچگیهامون از سر
هرچی ترانه هیچی! کلاغ قصمون پَر
" هرچی ترانه هیچی "
سید هادی حسینینژاد
دوشنبه، ۲۶ دی ماه ۱۳۸۴
وقتی رئیس دانشگاه آومد و نشریه ۱۰۰ تومنی ما رو برای حمایت ۲۰۰۰ تومن خرید با اینکه میدونستم جزء سیاستهای موزیانهی ایجاد محبوبیتشه، خیلی حال کردم و ۱۰۰۰ تومن از اون پول رو با پولهای خودم عوض کرد و به خودم گفت یادگاری این پول رو خرج نمیکنم. بعد از ظهر که مثل همیشه پیاده میرفتم خونه توی راه گفتم این هفته تنها هستم یه حالی به خودم بدم. رفتم توی اولین سوپر مارکت و هر چیز که برای یک هفته لازم داشتم رو جمع کردم، بعد که دست کردم توی جیبم که حساب کنم دیدم که ای دل غافل کیف پولم نیست. تمام جیبهامو گشتم تو کولم رو هم همیطور. وقتی مطمئن شدم که کیفم گم شده تمام وسایلی که برداشته بودم رو برگردوندم توی قفسههای خودشون و با لبخند از آقای مغاره دار خداحافظی کردم و پیاده تا خونه رفتم و توی راه عمق فاجع رو برسی میکردم. خب تمام پولم توی کیفم بود هیچ مدرکی توی کیفم نبود خیالم راحته که کسی که کیفم رو پیدا میکنه نمی تونه هیچ جوری نشونی منو از توش در بیاره خوب شد یه عالمه پول توش بود، آبرومندانه کیفم گم شد. اگه آمپول آزمایش خون رو هم زده بودم الان کارت دانشجوییم هم گم شده بود. دستم رو کردم توی جیبم و تا خونه خندیدم یک هفتهی با هیجان در پیش داشتم. توی خونه که لباسم رو عوض میکردم گوشه دوتا ۵۰۰ تومنی رو که از جیبم بیرون بود، دیدم. پول آقای رئیس بود که نمیخواستم خرج کنم.
این هفته هر طور که بود گذروندم با همون ۱۰۰۰ تومنه که قرار بود خرجش نکنم. الان ریز ریز خرج شودنش رو یادمه هر وقت که میخواستم که چیزی از اون پولو خرج کنم اول یه عالمه رئیس رو نفرین میکردم و بعد از این که پول رو میدادم کلی دعاش میکردم. من که قبلا رو قیمت چونه نمیزدم و خیلی وقتا با اینکه میدونستم دارم یه چیزی رو گرونتر از قیمت واقعی اون میخرم چیزی به روی خودم نمیآوردم، توی این هفته با کلی مغزه دار و راننده تاکسی و غیره به خاطری پول اضافی که میخواستم بگیرند دعوا کردم.
پنجشنبه، ۲۲ دی ماه ۱۳۸۴
آرامش و هیجان رو با هم می خوام، حس پیچیده ایه.
سه شنبه، ۲۰ دی ماه ۱۳۸۴
درست شنیدم، تو بودی؟
ـ آره، تازه این که چیزی نیست با همخونهایهام مسابقه گذاشتیم و من با ۶۸ امتیاز اولم.
میخوری، میخوابی، میگ.. فکر میکنی زندگی همینه.
جمعه، ۱۶ دی ماه ۱۳۸۴
این پرژه پایان ترم فلش منه! می تونستم نفرت رو توی چشمهای استاد ببینم.
البته این هم بود.
چهارشنبه، ۱۴ دی ماه ۱۳۸۴
برم جورابم رو از بالای شومینه بردارم. فکر کنم بابانوئل نتونسته از دودکش شومینه ی ما رد بشه.
شنبه، ۳ دی ماه ۱۳۸۴
نزدیک بود بسیجی بشم ولی بسیج احساس خطر کرد.
فعلا همون درویش بی ریشم!