ژوئن « 1384 « Dog Day Afternoon

شما در حال مرور آرشیو شهریور ماه ۱۳۸۴ وبلاگ Dog Day Afternoon هستید.

چهارشنبه، ۳۰ شهریور ماه ۱۳۸۴

میل

بدون شرح!!!

Dear i am Veronica Ahiagbedey, the first duagther of Dr Ahiagbedey who was a King in a Northern part of Federal republic of Sierra ? Leone. My father has a diamond-mining co-operation in Sierra ? Leone. As a result of this, he was killed by the rebel in my country because of the political unrest in my country. Before his death, he deposited a consignment that contained $37M USD and 250kg of gold dust to a security company for save keeping. Right now my brother and I are in the refugee camp here in Ghana seeking for assistance before we found your contact through this reliable means. But I have never discussed the issue with anybody except you for security reasons. All the necessary documents, which my fathers use to deposit the consignment that contained the cash to the security company, are with me. Sir, I want to use this medium to solicit for your assistance to transfer this money into your country for a lucrative investment. I want you to know that we are from a home that can take an advantage that is why I am reaching you through this means. And I will like you to know that 25% shall be set aside for your assistance and 5% for any expenses incurred. Please I want this correspondence to remain confidential. The consignment that contains the cash can come to you through adiplomatic immunity. as soon as you receive this proposal, get back to me then both of us can discuss the details, for your better understanding.

emal:v_ahiagbedey@hotmail.com Yours sincerely Veronica Ahiagbedey

شنبه، ۲۶ شهریور ماه ۱۳۸۴

دردسر

می‌دونی تو فکر بازی داری.

ـ وای. راست می‌گی!‌  توشو ندیدی که؟

نه

ـ خب خوبه.

جمعه، ۲۵ شهریور ماه ۱۳۸۴

سفر۳

  • بازم رفتم و برگشتم. دیگه باید همش برم و برگردم.
  • اولین دفعه بود که با اتوبوس مسافرت می‌کردم. هیجان داشت. دقیقا سر ساعت حرکت کرد، هر هواپیمایی حداقل نیم ساعت تاخیر داره.۱-۰ اتوبوس. برامون فیلم هم بخش کردن، تا حالا توی هواپیما فیلم ندیدم. ۲-۰٫ تا از تهران خارج شدیم یه آقاه با شلوار کردی و سبیل یه بسته‌هایی به همه داد. توی هواپیما یه خانومه از این بسته‌ها میده.۲-۱٫ داشتم از فضولی می‌مردم که ببینم توش چیه، ولی بغل دستیم تریپه ما این‌کاره‌ایم و هر روز با اتوبوس سفر می‌کنیم گذاشته بود و من نمی‌تونستم عین ندید بدیدها باشم. یه ساعت طول کشید تا خوابوندمش و توی بسته رو دیدم. یه لیوان که له شده بود، دستمال کاغذی، یه شکلات و دو تا کیک. باید برم پیشنهاد بدم که شکلات‌شو  بیشتر کنند. توی بسته‌های هواپیما قند و نمک و فلفل و چاقو و چنگال هم هست. ۲-۲ مساوی.بهمون اسباب بازی ندادن ولی عوض بازرسی بدنی هم نداشتیم. پنچره‌هاش بزرگتر بود ولی صندلی‌های هواپیما راحت‌تره و … خدای من دارم توی بخش عمومی چرت‌وپرت می‌گم.
  • حس هیچی نبود. همش آروم قدم می‌زنی و به اطراف نگاه می‌کنی.  کی حوصله داره با شرایط جدید وفق پیدا کنه. اینجا همه با صدای بلند حرف می‌زنند، همه‌ پول‌های کهنه ردوبدل می‌کنند انگار پول نو توی شهر پیدا نمی‌شه. مهربون هم هستن تعارفی هم نیستن و رودربایستی داشته باشی ناراحت می‌شن کلا سریع گرم می‌گیرند. هوا مرطوبه نمی‌شه موی بلند رو تحمل کرد. تو فکر کوتاه کردن موهام  بودم که فهمیدم دانشگاه به موی بلند گیر می‌دند، حالا عمرا موهامو  کوتاه نمی‌کنم. خوبه یه سرگرمی داریم تویه دانشگاه.
  • یه جا وسط جنگل یه چیزی شبیه مجتمع‌های تفریحی ساختن و دانشجو می‌گیرن. دانشگاه قبلی یه پاساژ بود که دانشجو می‌گرفت. ۱۲ تا باغبون داشتن فضای دانشگاه رو برای ترم جدید آماده می‌کردن و اولین چیزی که به چشم می‌اومد ساختمان اساتید بود که نمای خیلی زیبایی داشت به نظر بهتر بود اسمش هتل اساتید بود. جلوی در تبدیل شدن موسسه غیر انتفاعی آمل را به دانشگاه شمال رو تبریک گفته بود. مثل اینکه فرق توی اینه که غیر از دانشجوی لیسانس حالا می‌تونه دانشجوی فوق و دکترا هم بگیرن.  بعد از اینا زمین چمن و زمین بسکتبال و پیست دو‌ و میدانی و آلاچیق‌ها و آب‌نما‌ها و … کل کار ثبت‌نام ظرف نیم‌ ساعت انجام شد، نه صفی بود نه شلوغی. خودشون برای کارت دانشجویی عکس می‌گرفتن. از ظاهر کارت و تعهد‌هایی که در مورد کارت گرفتن معلوم بود کارت دانشجویی اهمیت خاصی داره. راستی یادم باشه یه کارت دانشجوی برای دانشگاه قبلی که گمش کردم بسازم، برای فارق‌و‌التحصیلی اونجا لازم دارم. یکی پیدا می‌شه یک ساعت از دانشگاه و ساختمون‌های جدید که دارن ساخته می‌شن و سایتش و سونا و جکوزی و زمین تنیس و … برات تعریف می‌کنه، ولی نوع رفتار مسؤل‌ها و اندک دانشجو‌های سابق که ثبت‌نام تاخیری داشتن معلوم بود که یه چیزایی تویه دانشگاه وجود داره که نمی‌ذاره همه از ته دل خوشحال باشند. کارم که تموم شد بدون اینکه به جاهایی  مختلف دانشگاه سرک بکشم سریع بر‌می گردم و آماده می‌شم که برگردم تهران.
  • تا بر‌می‌گردی دوباره فضولیت گل می‌کنه که در مورد دانشگاه بیشتر بدونی ولی جز یه سایت مزخرف از دانشگاه و چندتا وبلاگ گروهی از دانشجو‌های اونجا که بعد از دو تا پست تعطیل شده بود چیزی پیدا نمی‌کنی.
دوشنبه، ۲۱ شهریور ماه ۱۳۸۴

سفر۲

  • اینجا
    روی چمن وسط بلوار می‌شینند و کاهو ترشی می‌خورند.
    اینجا شیراز است،
    مردمانش به بهانه‌های ساده‌ی خوشی می‌اندیشند.
  • بعد از مسافرت شمال،‌ یه سفر به جنوب می‌چشبه.
  • همه چیز خوبه.
    وسط صدای خندهات، ‌یه غول موَرش بهت گیر که مو و ریش شما مورد داره همراه ما بیاد.
    اینجا
    نامردما، به موی بلند، به ریش نامتعارف، برداشتن ابروی آقایان گیر می‌دهند.
    اینجا
    برای هر سانت کوتاه بوده شلوار، ۱۰ هزار تومن جریمه می‌گیرند.
    یک ساعت طول کشد تا ثابت کردم که مورد از خودتونه.
  • این یکی رو نمی‌دونم چطوری بنویسم.
    نمی‌دونم چرا احساسم سکوت کرده. شاید باید خوشحال باشم. خوبه حداقل یه دلیل برای خوشالی دارم.
  • هرسال باید برم شیراز.
    اینجا
    قلیوناش توپه.
  • باید زود از مسافرت برگردی، چون باید بری یه مسافرت دیگه.
  • شدیدا وقت کم دارم، پس ویرایش نمی‌شه.
دوشنبه، ۱۴ شهریور ماه ۱۳۸۴

همشه وقتی مشکل رو پیدا نمی‌کنم خودم مشکل بودم. الان هم مشکل رو پیدا نمی‌کنم با اینکه خیلی وقت صرف کردم.

یکشنبه، ۱۳ شهریور ماه ۱۳۸۴

سفر

  • دو هفته گذشت. انقدر توی رطوبت شمال بودم تمام بدنم زنگ زده.
  • ابر که نباید غمگین باشه و گریه کنه و منو خیس کنه. ابر باید شاد باشه و تنها کاری که می‌کنه این باشه که نذاره آفتاب پوست تنمو بسوزونه.
  • ببخشد آقا ۱ساعته وایستادی جلوی ویلای ما و نمی‌ذاری ما دریا رو ببینیم!
    هان… خب ویلای شما هم جلوی ویلای مارو گرفته نمی‌ذاره ما دریا رو ببینیم، ویلاهای ما هم جلوی مردم رو گرفته نمی‌ذاره دریا رو ببینند. اصلا چی‌رو می‌خوای ببینی! همش آبه.
    قبلا کنار در یا ویلا می‌ساختن حالا برج و آپارتمان.
  • شب تا صبح توی ساحل. شب و آسمون و دریا و آتیش.

پ.ن: دلم برای آفتاب تنگ شده بود.