چهارشنبه، ۳۰ شهریور ماه ۱۳۸۴
بدون شرح!!!
Dear i am Veronica Ahiagbedey, the first duagther of Dr Ahiagbedey who was a King in a Northern part of Federal republic of Sierra ? Leone. My father has a diamond-mining co-operation in Sierra ? Leone. As a result of this, he was killed by the rebel in my country because of the political unrest in my country. Before his death, he deposited a consignment that contained $37M USD and 250kg of gold dust to a security company for save keeping. Right now my brother and I are in the refugee camp here in Ghana seeking for assistance before we found your contact through this reliable means. But I have never discussed the issue with anybody except you for security reasons. All the necessary documents, which my fathers use to deposit the consignment that contained the cash to the security company, are with me. Sir, I want to use this medium to solicit for your assistance to transfer this money into your country for a lucrative investment. I want you to know that we are from a home that can take an advantage that is why I am reaching you through this means. And I will like you to know that 25% shall be set aside for your assistance and 5% for any expenses incurred. Please I want this correspondence to remain confidential. The consignment that contains the cash can come to you through adiplomatic immunity. as soon as you receive this proposal, get back to me then both of us can discuss the details, for your better understanding.
emal:v_ahiagbedey@hotmail.com Yours sincerely Veronica Ahiagbedey
شنبه، ۲۶ شهریور ماه ۱۳۸۴
میدونی تو فکر بازی داری.
ـ وای. راست میگی! توشو ندیدی که؟
نه
ـ خب خوبه.
دوشنبه، ۲۱ شهریور ماه ۱۳۸۴
- اینجا
روی چمن وسط بلوار میشینند و کاهو ترشی میخورند.
اینجا شیراز است،
مردمانش به بهانههای سادهی خوشی میاندیشند.
- بعد از مسافرت شمال، یه سفر به جنوب میچشبه.
- همه چیز خوبه.
وسط صدای خندهات، یه غول موَرش بهت گیر که مو و ریش شما مورد داره همراه ما بیاد.
اینجا
نامردما، به موی بلند، به ریش نامتعارف، برداشتن ابروی آقایان گیر میدهند.
اینجا
برای هر سانت کوتاه بوده شلوار، ۱۰ هزار تومن جریمه میگیرند.
یک ساعت طول کشد تا ثابت کردم که مورد از خودتونه.
- این یکی رو نمیدونم چطوری بنویسم.
نمیدونم چرا احساسم سکوت کرده. شاید باید خوشحال باشم. خوبه حداقل یه دلیل برای خوشالی دارم.
- هرسال باید برم شیراز.
اینجا
قلیوناش توپه.
- باید زود از مسافرت برگردی، چون باید بری یه مسافرت دیگه.
- شدیدا وقت کم دارم، پس ویرایش نمیشه.
دوشنبه، ۱۴ شهریور ماه ۱۳۸۴
همشه وقتی مشکل رو پیدا نمیکنم خودم مشکل بودم. الان هم مشکل رو پیدا نمیکنم با اینکه خیلی وقت صرف کردم.
یکشنبه، ۱۳ شهریور ماه ۱۳۸۴
- دو هفته گذشت. انقدر توی رطوبت شمال بودم تمام بدنم زنگ زده.
- ابر که نباید غمگین باشه و گریه کنه و منو خیس کنه. ابر باید شاد باشه و تنها کاری که میکنه این باشه که نذاره آفتاب پوست تنمو بسوزونه.
- ببخشد آقا ۱ساعته وایستادی جلوی ویلای ما و نمیذاری ما دریا رو ببینیم!
هان… خب ویلای شما هم جلوی ویلای مارو گرفته نمیذاره ما دریا رو ببینیم، ویلاهای ما هم جلوی مردم رو گرفته نمیذاره دریا رو ببینند. اصلا چیرو میخوای ببینی! همش آبه.
قبلا کنار در یا ویلا میساختن حالا برج و آپارتمان.
- شب تا صبح توی ساحل. شب و آسمون و دریا و آتیش.
پ.ن: دلم برای آفتاب تنگ شده بود.