روز پدر هم مبارک.
ببینم روز فرزند دوم خانواده نداریم.
خیلی وقت بود که رنگینکمون توی آسمون ندیده بودم.
چقدر قشنگتر از نقاشیهای بچهها بود واقعی واقعی بود نه خیالی. یاد خاله سارا و خاله نرگس افتادم.
چشمپزشکی ساعت ۶ بشن پشت دستگاه و پلک هم نزن…. (بعد از چند بار تلاش)یه مشکلی هست… (با عصبانیت بخونید) لطفا موهاتو از جلوی چشمت بزن کنار. دکتره کلا مشکل داشت. همه چیزو از دید مشکل میدید. بعد از معاینه میگه یه مشکلی هست. من میگن بگید طاقتشو دارم. میگه نمرهی چشمهات ۱ شماره کم شده!!!
وقتی امتحان داری، وقتی سرت شلوغه; هزارتا برنامه برات جور میشه، هزارتا فکر نو و خلالقیت. من مطمئنم که نیوتن داشته برای امتحاناتش زیر درخت درس میخونده که سیب خود تو سرش.
حالا امتحان که تموم میشه چی، هیچی.
حسابی برنزه شدم. بعد مدتها دوباره عکاسی کردم. با یه زنبوره هم دوست شدم. تازه یه عالمه خون ازم رفت.

شب یکشنبه، اول مرداد ۸شوال ساعت ۹:۱۰ ، بیمارستان شهدای تجریش، حمید به دنیا آومد.
وزن ۳٫۱۵۰kg، قد۵۰، دور سر۳۴، دور سینه۳۳
همیشه این موقع از سال اینارو از دفتر یادداشتهای بابام میخونم(البته یواشکی).با یه عالمه اطلاعات دیگه:
حمید ۱۸ روزه اولین سفرشو به شیراز رفت…
حمید ۴ماهگی، ۷کیلو…
حمید ۵ ماهگی نشت…
حمید ۵/۵ ماهگی شروع به حرکت سینه خیز…
حمید ۶ ماهگی ۹کیلو گرم…
حمید ۷ ماهگی اولین دندونه پایین…
.
.
.
نمیدونم چرا با خوندن اینا ذوق میکنم. تازه اون موقعها یه عالمه آمپول هم زدم.