‌ « Dog Day Afternoon

هنوز هم وقتی با هم می‌بینم‌شان لبخند مرموزانه‌ای می‌زنم. آن موقع‌ها در خانه دانشجویی وقتی قلیان‌مان از نفس می‌افتاد ولو می‌شدیم و فیلسوفانه نطق می‌کردیم.همیشه می‌گفت “جلق زدن دیوانگی است و هرگز انجامش نمی‌دهم” بعد هم لبخند مرموزانه‌ای می‌زد و ادامه می‌داد “خیلی وقت است خودم را تخلیه نکردم”.از این پسرهایی بود که فقط حرفش را میزد. من مطمئن بودم هرگز سینه سه بعدی یک زن را ندیده بود، باور کنید همین‌طور بود. خودم چند بار متوجه شده بودم که زیر پتو با آلتش بازی می‌کند. من به حرمت هم‌کامگی  قلیان هیچ‌گاه ضایع‌اش نکردم. فقط یک بار در مهمانی‌ای شبانه در گوش یکی از دخترهای هم‌کلاسی گفتم که تاکنون متوجه نگاه متفاوت هم‌خانه‌ای من نشده است، انصافا دختر زشتی بود.


تا کنون نظري برای این پست نوشته نشده است!