دخترهای دانشگاه بهش “مِلی یواشه” میگفتن ولی تو جمع ما به “مِلی مِلو” معروف بود. با حوصلهمون اون بود، محال بود پای بساط باشه و کسی دیگهای بپزه. اون شب خیلی شنگول بود وقتی همه داشتن خودشونو میخاروندن اومد پیش من لب پنجره نشست، بدون توجه به من مشغول سیگار کشیدن شد.
بهش گفتم: “این آشغال چیه می کشی”.
گفت: “خوبیش اینه که آدمو به فکر ترک سیکار میندازه”
گفتم:”خب چرا چس دود میکنی”
گفت: “آخه واقعا که نمیخوام ترک کنم”
به نصفه که نرسیده بود سیگارشو پرت کرد پایین و سرخیش توی آسفالت خیابون پخش شد.
وقتی پایین رو نگاه می کرد یواش با صدای دورگه گفت:”کِنت قلابی کشیدن مثل ازدواج کردن میمونه”
آروم سیگارمو لب پنجره خاموش کردم و گفتم:”هنوز چیزی مونده”.
[پست الکترونیک]
[فيد]