من اولین باری که احساس بلوغ کردم وقتی بود که توانستم با تیروکمان سنگیام یک گنجشک را در هوا بزنم. درست در سینهاش خورده بود. تاوان بلوغم مرگ گنجشک بود. آن روز جیر تیروکمانم قرمز بود.
حال بالغ شدم٬ سنگی در سینه در کمان آغوشم و منتظر پروازت بر لبانم. امروز همه چیز قرمز بود.
تاوان بلوغم مرگ گنجشک بود…. این جمله فوق العاده است بدجوری آدمو وسوسه می کنه که یه کم تغییرش بده و ازش استفاده کنه!!!!

؟؟؟
در هر حال موفق باشی
عزیزم داری از اون ور تخت می افتی!!!
خیلی محشر بود. لینکتو می ذارم تو وبلاگ کوفتیم.
چقدر تو قشنگ بزرگ میشی

منم بلوغ می خوام
دمت گرم. این نوشته ات خدایی حرف نداشت.یه جورایی هم بوی رفتن می ده