<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Dog Day Afternoon</title>
	<atom:link href="http://ashoob.net/hamid/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ashoob.net/hamid</link>
	<description>Just another Ashoob weblog</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Jan 2012 15:13:04 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1</generator>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/751</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/751#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 15:13:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=751</guid>
		<description><![CDATA[دختران احساساتشان را به افکارشان ترجیح می‌دهند ولی بر اساس نیازهایشان تصمیم می‌گیرند. واقعا حیف عقل.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دختران احساساتشان را به افکارشان ترجیح می‌دهند ولی بر اساس نیازهایشان تصمیم می‌گیرند. واقعا حیف عقل.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/751/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/744</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/744#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jan 2012 17:26:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=744</guid>
		<description><![CDATA[بزرگترین خدمتم را به انتخابات زمانی کردم که نوجوان بودم، به یک ستاد انتخاباتی رفتم و تقریبا ۱۰۰۰ برگه تبلیغاتی گرفتم و با دقت خاصی هرکدام را به یک خانه انداختم. نمی‌دانم برای که تبلیغ کردم، تمام مدت سمت سفید کاغذ به سمتم بود. تمام که شد دستم را در جیبم گذاشتم و به خانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بزرگترین خدمتم را به انتخابات زمانی کردم که نوجوان بودم، به یک ستاد انتخاباتی رفتم و تقریبا ۱۰۰۰ برگه تبلیغاتی گرفتم و با دقت خاصی هرکدام را به یک خانه انداختم. نمی‌دانم برای که تبلیغ کردم، تمام مدت سمت سفید کاغذ به سمتم بود. تمام که شد دستم را در جیبم گذاشتم و به خانه برگشتم. حال تنها دلیلی که برای این کار می‌توانم پیدا کنم این است که آن زمان می‌خواستم در آینده ذهنم را به ‌چالش بکشم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/744/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/736</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/736#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 19:52:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=736</guid>
		<description><![CDATA[دکتر به چه کارم می‌آید. داغ‌ داغ می‌شوم و لحظه‌ای بعد سرد سرد. درست مثل س ک س با یک فاحشه که مدام تکرار می‌شود.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دکتر به چه کارم می‌آید. داغ‌ داغ می‌شوم و لحظه‌ای بعد سرد سرد. درست مثل س ک س با یک فاحشه که مدام تکرار می‌شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/736/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/730</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/730#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Jan 2012 15:46:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=730</guid>
		<description><![CDATA[درست است مرد ایرانی زنش را در آشپزخانه می‌گذارد و به پاتایا می‌رود ولی من اگر زن بودم، حتی خوشگل و خوش‌هیکل و با سینه‌های سفت و سربالا و با قدی بلند و کمری باریک بودم ترجیح می‌دادم در آشپزخانه باشم تا در ویترینی در پاتایا.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>درست است مرد ایرانی زنش را در آشپزخانه می‌گذارد و به پاتایا می‌رود ولی من اگر زن بودم، حتی خوشگل و خوش‌هیکل و با سینه‌های سفت و سربالا و با قدی بلند و کمری باریک بودم ترجیح می‌دادم در آشپزخانه باشم تا در ویترینی در پاتایا.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/730/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/727</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/727#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 18:22:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=727</guid>
		<description><![CDATA[من اولین باری که کادو گرفتم، سیبیل داشتم. قبل از آن روز رنجی نداشتم، بعد از آن روز کمبود محبت آزارم می‌دهد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من اولین باری که کادو گرفتم، سیبیل داشتم. قبل از آن روز رنجی نداشتم، بعد از آن روز کمبود محبت آزارم می‌دهد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/727/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/725</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/725#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Jan 2012 06:58:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=725</guid>
		<description><![CDATA[امروز لگد محکمی به بختم زدم، درست همان جایی که دفعه قبل زده بودم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز لگد محکمی به بختم زدم، درست همان جایی که دفعه قبل زده بودم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/725/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/712</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/712#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Dec 2011 08:40:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=712</guid>
		<description><![CDATA[در دوره ابتدایی به ترتیب قد هر سه نفر را در یک نیمکت می‌نشاندن. سال چهارم که رفتم بغل دستی‌ مرادی پوست کلفت شدم، قدش از من خیلی بلندتر بود ولی چون چند سالی بود درجا زده بود و همیشه همان جا می‌نشته من بغل دستی‌اش شدم. دقیقا مشخص نبود چند سال درجا زده، ولی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در دوره ابتدایی به ترتیب قد هر سه نفر را در یک نیمکت می‌نشاندن. سال چهارم که رفتم بغل دستی‌ مرادی پوست کلفت شدم، قدش از من خیلی بلندتر بود ولی چون چند سالی بود درجا زده بود و همیشه همان جا می‌نشته من بغل دستی‌اش شدم. دقیقا مشخص نبود چند سال درجا زده، ولی تقریبا سال سوم راهنمایی که شدم قدم به قد آن موقع‌اش رسید. آن زمان تنبیه رایج بود، نسل ما با تنبیه بزرگ شد. تازه فلک از لیست تنبه‌ها حذف شده بود، پوست کلفت می‌گفت بهترین نوع تنبه را از دست دادیم چون با هر بار فلک شدن چند روزی مدرسه نمی‌آمدی. در واقع نمی‌توانستی که بیایی. از فلک ترکه‌اش باقی مانده بود، ترکه شاخه‌ تر پوست کنده‌ای بود که معمولا دست ناظم‌ها پیدا می‌شد. پوست کلفت می‌گفت سوزش از دردش بیشتر است. سال اول هم ناظمی داشتیم که یک شلنگ نیم متری دستش می‌گرفت. همان سال برای سر و سامان دادن به مدرسه‌ای در جنوب شهر از مدرسه ما رفت چند سال بعد که آمد بچه‌ها از سر و کولش بالا می‌رفتن من اولین بار بود که به ارزش شلنگ نیم متری پی بردم. پوست کلفت می‌گفت محبوبیت‌اش به خاطر تفاوت‌اش است. معلم‌ها با خط‌کش سی سانتی حکم می‌کردن. فرق معلم‌ها با ناظم‌ها همین خط‌کش و ترکه بود. این خط‌کش ها فقط برای تنبیه ساخته شده بوداند آخر توی هیچ کیفی جا نمی‌شداند. پوست‌کلفت می‌گفت این خط‌کش‌ها را برای این مدرج می‌سازند که اسمش را خط‌کش بگذارند. معلم‌ها اگر عصبانی می‌شدن با لبه خط‌کش می‌زدند یک مدل خط‌کش هم بود که لبه‌اش یک تیغه فلزی داشت که پوست کلفت چیزی درباره‌اش نمی‌گفت ولی احتمالا برای این بود که سوزش‌اش را زیاد کنند. سال بالاتری‌ها هم می‌گفتند که این تیغه‌ها برای استحکام خط‌کش گذاشته شدن و از وقتی این کار را می‌کنند که یک خط‌کش کف دست مرادی هنگام تنبیه شکست. مرادی واقعا پوست کلفت بود تنها کسی بود که معلم‌ها اسم رویش گذاشته بودند در این زمینه هم متفاوت بود. نسبت به همه چیز بی‌تفاوت بود حتی هنگام کف‌دستی خوردن. با کسی هم دوست نبود کسی هم از او انتظاری نداشت جز اینکه قبل از موعد سربازی‌اش دوره ابتدایی را به پایان برساند.<br />
ما روز اول مدرسه دم به تله دادیم. وقتی معلم رفت خط‌کش‌اش را بیاورد به پوست کلفت گفتم &#8220;به خط‌کش زل بزن&#8221;. پوست کلفت برگشت و لبخند زد اولین باری بود که به اطرافش عکس العمل نشان میداد. آن روز تمام ضربات را به چشم معلم زل زد. نوبت من که شد همان طور که یاد گرفته بودم سرخ شدم ابروهایم را بالا انداختم و سراب در چشمم جمع کردم و مظلوم تر از هر زجر کشیده عالم شدم و به خاطر مبارکی روز اول مدرسه بخشیده شدم. تنها باری بود که از موفقیت خود راضی نبودم.<br />
بعد از آن سال دیگر مرادی را ندیم، ترک تحصیل کرد. من هم دیگر دم به تله ندادم تا موقع آموزشی سربازی که بدجوری دم به تله دادم. واقعا بد به تله دم داده بودم، مدام برایم حکم می‌دادند. اضافه خدمت، لغو درجه، اعزام به نقاط مرزی و &#8230; و من کاملا بی تفاوت بودم. چند روز بعد افسر ارشدم از سر دلسوزی من را به کناری کشید و گفت : &#8220;به جای زل زدن به چشم فرمانده به حکم‌هاتم یه نگاهی بنداز، اخه پسر یک کم بترس از چیزی که داره سرت میاد تا مشکلت حل بشه&#8221; و من فقط یک لبخند تحویلش دادم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/712/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/708</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/708#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Dec 2011 13:43:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=708</guid>
		<description><![CDATA[تو آرزوی داشتن مرا داری و من آرزوی تو.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تو آرزوی داشتن مرا داری و من آرزوی تو.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/708/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/698</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/698#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 20:21:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=698</guid>
		<description><![CDATA[از وقتی که زندانی سیاسی شد چند باری اسمش به گوشم رسید، همان زمان هم زندانی سیاست بود. هر بحثی که بود آنقدر بی‌تابی می‌کرد تا از آدم‌ها، سوابق، حوادث و از این جور مزخرفات خودش حرف بزند، در این کار هم اصلا سیاست نداشت. هرچیز مزخرفی جا زیاد می‌گیرد نمی‌دانم آن همه مزخرف را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از وقتی که زندانی سیاسی شد چند باری اسمش به گوشم رسید، همان زمان هم زندانی سیاست بود. هر بحثی که بود آنقدر بی‌تابی می‌کرد تا از آدم‌ها، سوابق، حوادث و از این جور مزخرفات خودش حرف بزند، در این کار هم اصلا سیاست نداشت. هرچیز مزخرفی جا زیاد می‌گیرد نمی‌دانم آن همه مزخرف را چطور در کله‌ی کوچکش جا داده بود. هیچ کدام از حرف‌هایش در ذهنم نماده، تنها خاطره روزی یادم هست که همه منتظر آمدن اتوبوس بودیم، درست قبل از رسیدن اتوبوس رفت سیگارش را با سیگار عابری در پیاده‌رو گیراند، تازه متوجه شد که همه ما سوار شدیم، تا آمد با عجله سوار شود خودش و کیف سامسونت مضحکش کف جوب پهن کنار پیاره‌روی باریک دانشگاه پخش شدن، در یک چشم بهم زدن کیفش را زیر بغلش جمع کرد و پرید توی اتوبوس، در دست دیگرش هم دستگیره شکسته کیف بود که به همراه سیگار گوشه لبش تمام این مدت از جای‌شان تکان نخورده بودند. سیگارکش ماهری نبود فقط ادای کاریزماهایش را در می‌آورد، من آن زمان فکر می‌کردم کاریزماها یک گروه سیاسی‌اند. آرام پشتش را که خاکی شده بود تکاندم و گفتم &#8220;خوب سیگارتو حفظ کردی ولی حیف که تو اتوبوس نمی‌تونی بکشیش&#8221;. هیچ وقت یاد نگرفت که کِی سیگارش را روشن کند اما پسر خوبی بود، خوب یادم هست با تمام عجله‌ای که داشت یادش نرفت با انگشتش بزند پشت دست عابر سیگاری.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/698/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/695</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/695#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 May 2011 17:49:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=695</guid>
		<description><![CDATA[بهار و بوی نامشروعش. انگار به همه جا پاچـ&#8230;یده باشد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بهار و بوی نامشروعش. انگار به همه جا پاچـ&#8230;یده باشد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/695/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

