<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Dog Day Afternoon</title>
	<atom:link href="http://ashoob.net/hamid/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ashoob.net/hamid</link>
	<description>Just another Ashoob weblog</description>
	<lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 13:18:22 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1</generator>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/775</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/775#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 May 2012 13:18:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=775</guid>
		<description><![CDATA[من فقط یک کم بیشتر از بقیه می‌فهمم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من فقط یک کم بیشتر از بقیه می‌فهمم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/775/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/766</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/766#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 May 2012 12:53:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=766</guid>
		<description><![CDATA[من در هر دوره بلوغ فکری تصورم این بود که از این کاملتر نمی‌شوم، آن زمان تازه فرق بین نهال، رویا، شیدا، عایشه و شهلا را فهمیده بودم که فاحشه‌ای که به خانه‌ی پیرمرد همسایه می‌آمد را کشف کردم. نتیجه رقابتم با پیرمرد &#8220;بچه جان وسعت به من نمی‌رسد&#8221; بود. ‌چند سال بعد که چند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من در هر دوره بلوغ فکری تصورم این بود که از این کاملتر نمی‌شوم، آن زمان تازه فرق بین نهال، رویا، شیدا، عایشه و شهلا را فهمیده بودم که فاحشه‌ای که به خانه‌ی پیرمرد همسایه می‌آمد را کشف کردم. نتیجه رقابتم با پیرمرد &#8220;بچه جان وسعت به من نمی‌رسد&#8221; بود. ‌چند سال بعد که چند دوره بلوغ فکری سخت را پشت سر گذاشتم، گذرم به خانه‌ای در جنوب شهر که به روسپی‌های منطقه غذا و خدمات بهداشتی می‌داد، افتاد. چند روز قبل از زن بانی آنجا توانسته بودم اجازه عکاسی از خانه را بگیرم. زن مهربانی بود البته با زن‌ها مهربانتر بود با این که پا به سن گذاشته بود زیبایی از او دست نکشیده بود. من قبل از ظهر به خانه رسیدم با این که زمان نهار نرسیده بود آنجا پر بود از فاحشگانی که نصیبشان بدتر از خودشان بود، جوان‌ترها خمار و پیرترها نعشه، آرایش ترسناک‌شان کرده بود و بعضی‌ها هم آنقدر قحبه بودند که بعید بود که نه ارضاء کنند نه ارضاء شوند. باور کنید اگر بخواهم می‌توانم از هر دقیقه‌ی آنجا ساعت‌ها از ابتذال بگویم بس که همه چیز مبتذل بود همه چیز جزء دختری که به گمانم پرستار آنجا بود آنقدر مهربان برخورد می‌کرد که شاید پری‌ستار بود انگار نمی‌دید اینان فاحشگان شهر کنه‌اند. از همه دخترهایی که دیده بودم زیباتر بود و از همه آنها خوش‌هیکل‌تر و البته اولین دختری بود که دیدم بوت پوشیده. فقط به خاطر اینکه چیز دیگری را نگاه نکنم نگاهش می کردم که چشمش به من افتاد بعد از اینکه لبخندی به من تحویل داد رویش را برگرداند و داد زد:&#8221;خوشکل خانوم چایی داریم&#8221; منم نگاهمو جمع کردم. چند دقیقه بعد چایی جلوم گذاشت و گفت&#8221;  سلام. پریسا هستم، ببخشید ما به حضور آقایان اینجا عادت نداریم، چیزی هم بهتر از چایی نداریم. مادرم گفت میایین واسه عکاسی، فکر کنم قبل نهار کارتون تموم بشه. فقط از صورت خانوما نگیرید، متوجه‌اید که؟&#8221; من فقط نگاه می‌کردم. مانتواش را پوشیده بود، با سر اسمی که مادرش انتخاب کرده بود، تایید کردم. خیالش که راحت شد رفت آب دهان یکی از خانوما که چرتش گرفته بود رو جمع کنه و توی راه هم غر میزد: &#8221; خانوم خانوما مگه قرار نشد اینجا نخوابی پاشو بریم تو، آبرومونو بردی که&#8221; من که خم شده بودم روی چایی و به فنجان که رژ لب لبه‌اش هنوز پاک نشده بود زل زده بودم و تو فکر این بودم که می‌تونم این چایی بخورم یا نه که صدا دورگه پیرزنی در گوشم گفت: &#8220;بخور، زمانی بهتر از تو وسعش به من نمی‌رسید&#8221; و بعد  پشت کرد و رفت. گودی کمرش از دوست دخترم بهتر بود داشتم انگشتان کشیده‌اش را بدون چروک تصور می‌کردم که با صدای پریسا  برگشتم _ &#8221; حرف های خوشکل خانومو جدی نگیر&#8221; منم خندیدم و گفتم &#8221; چطور این همه چروک نمی بینی&#8221; جواب داد که &#8221; تو هم اگه دقت کنی نمیبینی&#8221; منم که چاییم هورت میکشیدم گفتم : &#8221; انجوری عکاسی باید کنار بذارم&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/766/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/762</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/762#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Apr 2012 07:12:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=762</guid>
		<description><![CDATA[من مخالف اصل برابری زن و مرد نیستم فقط نمیدانم یک مرد با چند زن؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من مخالف اصل برابری زن و مرد نیستم فقط نمیدانم یک مرد با چند زن؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/762/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/758</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/758#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 06:55:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=758</guid>
		<description><![CDATA[اصولا یک زن برای یک مرد کافی نیست و این همان اصل برابری مرد و زن است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اصولا یک زن برای یک مرد کافی نیست و این همان اصل برابری مرد و زن است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/758/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/755</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/755#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Feb 2012 19:00:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=755</guid>
		<description><![CDATA[هر مردى هر زنى را مى تواند خوشبخت کند ولى هر زنى هر مردى را نه. و اىن برترى مرد است به زن.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هر مردى هر زنى را مى تواند خوشبخت کند ولى هر زنى هر مردى را نه. و اىن برترى مرد است به زن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/755/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/751</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/751#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 15:13:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=751</guid>
		<description><![CDATA[دختران احساساتشان را به افکارشان ترجیح می‌دهند ولی بر اساس نیازهایشان تصمیم می‌گیرند. واقعا حیف عقل.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دختران احساساتشان را به افکارشان ترجیح می‌دهند ولی بر اساس نیازهایشان تصمیم می‌گیرند. واقعا حیف عقل.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/751/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/744</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/744#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jan 2012 17:26:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=744</guid>
		<description><![CDATA[بزرگترین خدمتم را به انتخابات زمانی کردم که نوجوان بودم، به یک ستاد انتخاباتی رفتم و تقریبا ۱۰۰۰ برگه تبلیغاتی گرفتم و با دقت خاصی هرکدام را به یک خانه انداختم. نمی‌دانم برای که تبلیغ کردم، تمام مدت سمت سفید کاغذ به سمتم بود. تمام که شد دستم را در جیبم گذاشتم و به خانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بزرگترین خدمتم را به انتخابات زمانی کردم که نوجوان بودم، به یک ستاد انتخاباتی رفتم و تقریبا ۱۰۰۰ برگه تبلیغاتی گرفتم و با دقت خاصی هرکدام را به یک خانه انداختم. نمی‌دانم برای که تبلیغ کردم، تمام مدت سمت سفید کاغذ به سمتم بود. تمام که شد دستم را در جیبم گذاشتم و به خانه برگشتم. حال تنها دلیلی که برای این کار می‌توانم پیدا کنم این است که آن زمان می‌خواستم در آینده ذهنم را به ‌چالش بکشم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/744/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/736</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/736#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 19:52:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=736</guid>
		<description><![CDATA[دکتر به چه کارم می‌آید. داغ‌ داغ می‌شوم و لحظه‌ای بعد سرد سرد. درست مثل س ک س با یک فاحشه که مدام تکرار می‌شود.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دکتر به چه کارم می‌آید. داغ‌ داغ می‌شوم و لحظه‌ای بعد سرد سرد. درست مثل س ک س با یک فاحشه که مدام تکرار می‌شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/736/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/730</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/730#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Jan 2012 15:46:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=730</guid>
		<description><![CDATA[درست است مرد ایرانی زنش را در آشپزخانه می‌گذارد و به پاتایا می‌رود ولی من اگر زن بودم، حتی خوشگل و خوش‌هیکل و با سینه‌های سفت و سربالا و با قدی بلند و کمری باریک بودم ترجیح می‌دادم در آشپزخانه باشم تا در ویترینی در پاتایا.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>درست است مرد ایرانی زنش را در آشپزخانه می‌گذارد و به پاتایا می‌رود ولی من اگر زن بودم، حتی خوشگل و خوش‌هیکل و با سینه‌های سفت و سربالا و با قدی بلند و کمری باریک بودم ترجیح می‌دادم در آشپزخانه باشم تا در ویترینی در پاتایا.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/730/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://ashoob.net/hamid/post/727</link>
		<comments>http://ashoob.net/hamid/post/727#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 18:22:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>hamid</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ashoob.net/hamid/?p=727</guid>
		<description><![CDATA[من اولین باری که کادو گرفتم، سیبیل داشتم. قبل از آن روز رنجی نداشتم، بعد از آن روز کمبود محبت آزارم می‌دهد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من اولین باری که کادو گرفتم، سیبیل داشتم. قبل از آن روز رنجی نداشتم، بعد از آن روز کمبود محبت آزارم می‌دهد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ashoob.net/hamid/post/727/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

