چرند و پرند « Dog Day Afternoon

شما در حال مرور نوشته‌های با موضوع چرند و پرند از وبلاگ Dog Day Afternoon هستيد.

جمعه، ۷ بهمن ماه ۱۳۹۰

دختران احساساتشان را به افکارشان ترجیح می‌دهند ولی بر اساس نیازهایشان تصمیم می‌گیرند. واقعا حیف عقل.

دوشنبه، ۳ بهمن ماه ۱۳۹۰

بزرگترین خدمتم را به انتخابات زمانی کردم که نوجوان بودم، به یک ستاد انتخاباتی رفتم و تقریبا ۱۰۰۰ برگه تبلیغاتی گرفتم و با دقت خاصی هرکدام را به یک خانه انداختم. نمی‌دانم برای که تبلیغ کردم، تمام مدت سمت سفید کاغذ به سمتم بود. تمام که شد دستم را در جیبم گذاشتم و به خانه برگشتم. حال تنها دلیلی که برای این کار می‌توانم پیدا کنم این است که آن زمان می‌خواستم در آینده ذهنم را به ‌چالش بکشم.

پنجشنبه، ۲۲ دی ماه ۱۳۹۰

درست است مرد ایرانی زنش را در آشپزخانه می‌گذارد و به پاتایا می‌رود ولی من اگر زن بودم، حتی خوشگل و خوش‌هیکل و با سینه‌های سفت و سربالا و با قدی بلند و کمری باریک بودم ترجیح می‌دادم در آشپزخانه باشم تا در ویترینی در پاتایا.

دوشنبه، ۱۹ دی ماه ۱۳۹۰

من اولین باری که کادو گرفتم، سیبیل داشتم. قبل از آن روز رنجی نداشتم، بعد از آن روز کمبود محبت آزارم می‌دهد.

پنجشنبه، ۱۵ دی ماه ۱۳۹۰

امروز لگد محکمی به بختم زدم، درست همان جایی که دفعه قبل زده بودم.

دوشنبه، ۲۱ آذر ماه ۱۳۹۰

تو آرزوی داشتن مرا داری و من آرزوی تو.

سه شنبه، ۱۵ آذر ماه ۱۳۹۰

از وقتی که زندانی سیاسی شد چند باری اسمش به گوشم رسید، همان زمان هم زندانی سیاست بود. هر بحثی که بود آنقدر بی‌تابی می‌کرد تا از آدم‌ها، سوابق، حوادث و از این جور مزخرفات خودش حرف بزند، در این کار هم اصلا سیاست نداشت. هرچیز مزخرفی جا زیاد می‌گیرد نمی‌دانم آن همه مزخرف را چطور در کله‌ی کوچکش جا داده بود. هیچ کدام از حرف‌هایش در ذهنم نماده، تنها خاطره روزی یادم هست که همه منتظر آمدن اتوبوس بودیم، درست قبل از رسیدن اتوبوس رفت سیگارش را با سیگار عابری در پیاده‌رو گیراند، تازه متوجه شد که همه ما سوار شدیم، تا آمد با عجله سوار شود خودش و کیف سامسونت مضحکش کف جوب پهن کنار پیاره‌روی باریک دانشگاه پخش شدن، در یک چشم بهم زدن کیفش را زیر بغلش جمع کرد و پرید توی اتوبوس، در دست دیگرش هم دستگیره شکسته کیف بود که به همراه سیگار گوشه لبش تمام این مدت از جای‌شان تکان نخورده بودند. سیگارکش ماهری نبود فقط ادای کاریزماهایش را در می‌آورد، من آن زمان فکر می‌کردم کاریزماها یک گروه سیاسی‌اند. آرام پشتش را که خاکی شده بود تکاندم و گفتم “خوب سیگارتو حفظ کردی ولی حیف که تو اتوبوس نمی‌تونی بکشیش”. هیچ وقت یاد نگرفت که کِی سیگارش را روشن کند اما پسر خوبی بود، خوب یادم هست با تمام عجله‌ای که داشت یادش نرفت با انگشتش بزند پشت دست عابر سیگاری.

یکشنبه، ۱۸ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰

همه زنها مثل هم‌اند. فقط در زمان تفاوت دارند.

جمعه، ۱۶ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰

زمان دانشجویی دختر همکلاسی‎ای داشتیم که بیشتر از ما استاد را تخلیه می‌کرد. لامصب با پایین‌تنه‌اش بهتر از ما نمره می‌آورد، زودتر از ما هم با آن همه بار علمی فارغ شد و من هنوز حیران که این حرامزادگی مرد است یا زن؟

جمعه، ۲۲ بهمن ماه ۱۳۸۹

از این دخترهایی بود که حیف شده بود پسر نشده بود. نه اینکه زشت باشد، نه. حتا با موهای کوتاه‌اش و صورت بی‌آرایش‌اش لطافت زنانه‌ای داشت که او را یک سر و گردن بهتر از دخترهای هم‌سن و سال‌اش می‌کرد. باور کنید که با یک لباس شب فیروزه‌ای که دامن بلند دارد تحسین برانگیز می‌شد. باور کنید همین طور می‌شد حداقل هر بار که من تصورش را ‌کردم همین طور شده بود. به هر حال با روحیه‌ای که داشت حیف شده بود که پسر نشده بود. آن روزها، ماه‌ها بود که بیکار شده بود. روز تولدم،  وقتی آمد کادوام را بدهد قبل از اینکه لبخند همیشگی‌اش روی لب‌هایش بیاید گفت: عزیزم ببخش که پول کافی برای هدیه مناسب نداشتم. آن روز اولین باری بود که جای تی‌شرت تاپ پوشیده بود.

جمعه، ۱ بهمن ماه ۱۳۸۹

حماقت نکنید، با گل به جنگ خانم‌ها بروید. درست مثل احمق‌ها.

جمعه، ۳ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹

مطابق میل من نبود با این که هیکلش هر مردی را می‌توانست فریب دهد ولی من از این دست مردهایی نبودم که یک دست ظریف با انگشت‌های کشیده را با یک سینه بزرگ یا یک باسن طاقچه‌دار عوض کنم. باور کنید هیچ کس روی زمین نمی‌تواند مثل من از روی دستان دختران به حقیقت آنها پی ببرد. یک بار شرط خوبی را بردم وقتی از روی دست یکی از دخترهای همکلاسیمان تشخیص دادم سینه‌اش حداقل ۲ سایز کوچکتر از آنی است که ما می‌بینیم. به هر حال داستان دوست شدن من با دختر خوش هیکل محل کارم چیزی برای گفتن ندارد فقط همین قدر که متوجه‌تان کنم که مراقب دست دختران باشد،بس است.

سه شنبه، ۳۱ فروردین ماه ۱۳۸۹

منش ما شده بود و منم گاو.

جمعه، ۲۰ فروردین ماه ۱۳۸۹

کلی موی زائد داشت. باور کنید وقتی می‌گویم کلی یعنی دقیقا کلی. هر چیز زائد رو می‌شه تحمل کرد جز موی زائد، اون هم برای دختری به خوشکلی اون. به هر حال کار از کار گذشته بود و من نمی‌تونستم دل یه دختری به خوشکلی اون که کلی موی زائد داشت رو بشکونم. اصلا چی می تونستم بگم، بگم:«عزیزم، ما نمی تونیم دیگه ادامه بدیم چون موهای روی بازوی تو از موهای روی بازوی من کلفتره». احتمالا اون هم صورتش سرخ می‌شد و چشماش گرد و حتما هم می‌گفت:«مگه روز اول کور بودی». و حتا ممکن بود بزنه تو گوشم و من هم می‌رفتم و دیگه پشت سرم هم نگاه نمی‌کردم البته می‌تونستم وایستم و یه یحث مزخرف رو شروع کنم، حتا می‌تونستم ثابت کنم روزای اول اونا اونجاها نبودن و من اصلا کور نیستم ولی می‌دونید چون می‌خواستم هر چه زودتر یه دختر خوشکل که کلی موی اضافه داره از زندگیم بره بیرون، می‌ذاشتم می‌رفتم. احتمالا بعد از یه هفته اون زنگ می‌زد و گریه می‌کرد و می‌گفت که حاضر به خاطر من کاری کنه که من هرگز دیگه هیچ موی زائدی نبینم. وای خدای من تازه قضیه بغرنج‌تر می‌شد. به هر حال من کار دیگه نمی تونستم بکنم جز اینکه وقتی زیر دوش هستم دعا کنم جریانی پیش بیاد که اون خودش دل بکنه بره. خب تنها کاری که می تونستم بکنم همین بود بهترین جا برای این که می‌تونستم دعا کنم که یه دختر خوشکل که کلی موی زائد داره از زندگیم بره بیرون زیر دوش بود. به هر حال بهتر از این بود که یه دختر خوشکل که کلی موی زائد داره دلش از دست آدم بشکنه.

دوشنبه، ۱۶ فروردین ماه ۱۳۸۹

هنوز هم وقتی با هم می‌بینم‌شان لبخند مرموزانه‌ای می‌زنم. آن موقع‌ها در خانه دانشجویی وقتی قلیان‌مان از نفس می‌افتاد ولو می‌شدیم و فیلسوفانه نطق می‌کردیم.همیشه می‌گفت “جلق زدن دیوانگی است و هرگز انجامش نمی‌دهم” بعد هم لبخند مرموزانه‌ای می‌زد و ادامه می‌داد “خیلی وقت است خودم را تخلیه نکردم”.از این پسرهایی بود که فقط حرفش را میزد. من مطمئن بودم هرگز سینه سه بعدی یک زن را ندیده بود، باور کنید همین‌طور بود. خودم چند بار متوجه شده بودم که زیر پتو با آلتش بازی می‌کند. من به حرمت هم‌کامگی  قلیان هیچ‌گاه ضایع‌اش نکردم. فقط یک بار در مهمانی‌ای شبانه در گوش یکی از دخترهای هم‌کلاسی گفتم که تاکنون متوجه نگاه متفاوت هم‌خانه‌ای من نشده است، انصافا دختر زشتی بود.

جمعه، ۶ فروردین ماه ۱۳۸۹

با اینکه همیشه کیفش بهم ریخته بود ولی از این دخترهایی بود که می‌شد رویش حساب کرد. واقعا همین طور بود و این من را عذاب می‌داد. فکرش را بکنید که وقتی در کنارش هستید کلی آدم از کنارتان رد می‌شوند که روی دوست‌دخترتان حساب می‌کند. باور کنید برای هر کسی عذاب آور است. من اگر بخواهم می‌توانم هزاران مثال بیاورم که وقتی آدم‌هایی از کنارتان می‌گذرند و روی دوست‌دخترتان حساب می‌کنند، چگونه می‌توانند برنامه‌هایتان را بهم بریزند؛ ولی همین قدر نصیحت‌تان می‌کنم که دوست دختری انتخاب کنید که هیچ رقمه نشود رویش حساب کرد.

پنجشنبه، ۵ فروردین ماه ۱۳۸۹

سوار بر تو می‌رانم شهوتم را.

سه شنبه، ۳ فروردین ماه ۱۳۸۹

دخترهای دانشگاه بهش “مِلی یواشه” می‌گفتن ولی تو جمع ما به “مِلی مِلو” معروف بود. با حوصله‌مون اون بود، محال بود پای بساط باشه و کسی  دیگه‌ای بپزه. اون شب خیلی شنگول بود وقتی همه داشتن خودشونو می‌خاروندن اومد پیش من لب پنجره نشست، بدون توجه به من مشغول سیگار کشیدن شد.
بهش گفتم: “این آشغال چیه می کشی”.
گفت: “خوبیش اینه که آدمو به فکر ترک سیکار می‌ندازه”
گفتم:”خب چرا چس دود می‌کنی”
گفت: “آخه واقعا که نمی‌خوام ترک کنم”
به نصفه که نرسیده بود سیگارشو پرت کرد پایین و سرخیش توی آسفالت خیابون پخش شد.
وقتی پایین رو نگاه می کرد یواش با صدای دورگه گفت:”کِنت قلابی کشیدن مثل ازدواج کردن می‌مونه”
آروم سیگارمو لب پنجره خاموش کردم و گفتم:”هنوز چیزی مونده”.

چهارشنبه، ۱۳ خرداد ماه ۱۳۸۸

رژ گونه زدی؟

_ نه  رژ لب بود.

یکشنبه، ۱۳ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸

هرگز در رابطه با یک دختر کوتاه نیایید. هرچه بلندتر بهتر.

یکشنبه، ۳۰ فروردین ماه ۱۳۸۸

قبلا به سیاست می‌شاشیدم، الان سیاسی می‌شاشم.

امضا: شاشو

پنجشنبه، ۱ اسفند ماه ۱۳۸۷

برآمدگی و برازندگی.

جمعه، ۲۵ بهمن ماه ۱۳۸۷

من اولین باری که احساس بلوغ کردم وقتی بود که توانستم با تیروکمان سنگی‌ام یک گنجشک را در هوا بزنم. درست در سینه‌اش خورده‌ بود. تاوان بلوغم مرگ گنجشک بود. آن روز جیر تیروکمانم قرمز بود.

حال بالغ شدم٬ سنگی در سینه در کمان آغوشم و منتظر پروازت بر لبانم. امروز همه چیز قرمز بود.

شنبه، ۱۹ بهمن ماه ۱۳۸۷

ـ حمید این دختره خیلی ‌آویزون شده، چیکارش کنم؟

پسره آویرون رو راحت می‌شه بیچوند دختر آویزون رو نه. دخیل ببند.

جمعه، ۱۱ بهمن ماه ۱۳۸۷

جودی فاستر عزیز باور کن که من عاشقت هستم و اگه همسر من بودی تنها بدی که در حقت می‌کردم این بود که نمی‌گذاشتم دامن بپوشی.

پنجشنبه، ۱۰ بهمن ماه ۱۳۸۷

هیچ زنی کامل نیست.

چهارشنبه، ۹ بهمن ماه ۱۳۸۷

حمید ۷۶۸ error مودم چی می‌گه؟
میگه عاجزانه از شما خواهش می‌کنیم برای اشترک ADSL اقدام کنید.

شنبه، ۵ بهمن ماه ۱۳۸۷

دخترها مانند گربه‌هایی هستند که اگر یک بار غذای لذیذی را از سطل آشغالی پیدا کنند، بعد از آن حاضراند خود را داخل هر سطل آشغال دیگری پرت کنند. گربه سلطنتی هم که باشند هر چقدر هم که تلاش کنید دیگر اصلاح نمی‌شوند. اگر رابطه‌ی معشوقه‌یتان بیش از یک هفته با شما سرد شد بدانید فکر دیگری را در سرش می‌پروراند، تلاشی را که می‌خواهید برای بازگشتش کنید صرف پیدا کردن معشوقه جدید کنید باور کنید صلاح شما در این کار است.

چهارشنبه، ۲ بهمن ماه ۱۳۸۷

خدایا٬ چیزی برایم بفرست که دوستش بدارم. دختر هم نبود اشکال ندارد.

سه شنبه، ۱ بهمن ماه ۱۳۸۷

ـ حمید باید پروژه‌مون رو روی سی دی بعد امتحان تحویل بدیم اصلا هم وقت اضافه نمیده. چی کار کنم؟
ببین برای امتحانت خوب بخون توی برگت هم خوب و تمیز بنویس روز امتحان هم یه مشت فایل چرند رو زیپ کن و اسم‌شو اسم پروژه‌ات بذار بعد فایل زیپ رو توی نوت‌پد باز کن و یه سری از بایت‌های اول رو پاک کن و سیو کن. حالا فایل‌ت باز نمیشه. اگه استادتون وقت داشته باشه پروژه‌ها رو نگاه کنه که این احتمال رو میده که فایل موقع رایت خراب شده اگه حوصله داشته باشه که خبر می‌ده فایل رو دوباره بیاری تو هم توی این فرصت پروژه رو جور کردی. اگه هم حوصله نداشته باشه بر اساسه برگت یه نمره به پروژت می‌ده (که معمولا استادا این جوری هستن) اگه آدم بیشعوری باشه و هیچی نمره نداده باشه به هر حال تو یه مدعی هستی که فکر می‌کردی پروژه‌ت درست رایت شده موقع اعتراض‌ها احتمالا باز می‌تونی یه فرصت دیگه بگیری برای تحویل پروژه.

چهارشنبه، ۲۵ دی ماه ۱۳۸۷

ـ حمید این پسره داره دل بسته می‌شه چطوری بپیچونم؟
خب یه روز که خونه‌تون مکان شد دعوتش کن و یه دوست دخترت که از تو خوشگل‌تره و عشوه‌ش هم بیشتره هم دعوت کن. اون روز زیر پوستی بد اخلاقی می‌کنی دوستت مهربونی. می فهمی که، به دوستت بگو اگه راه داره یه بوسی هم بده٬ راه دوری نمی‌ره. یه مدت بگذره عاشق دوستت میشه. بعد هم تو هم دوستت می‌تونید بپیچونیدش … هیچ کس حتی خودش برای به آدم سست٬ دل نمی‌سوزونه.
ـ خب اکه با دوستم دوست بشه منو بپیچونه چی؟
خب یه دوستی بیار که دوست پسر داره که اگه پیچوندت تو با دوستش دوست بشی.

شنبه، ۲۱ دی ماه ۱۳۸۷

خیالم را تخت می‌کنم و تو را هم بستر و آینده‌ام را می‌گایم.

چهارشنبه، ۱۸ دی ماه ۱۳۸۷

حمید چطوری بفهمم یه نفر Invisible هست یا کلا نیست؟
- چندتا فحش طبقه دوم بده اگه که باشه جواب می‌ده اگه جواب داد چندتا فحش دیگه هم بده و بگو فلان شده چرا قایم می‌شی. اگه هم جواب نداد بزن اشتباه فرستادی و با یه دو نقطه دی بفرست.
حمید دختره نمی‌تونم فحش بدم؟
خب بگو عزیزم دوست دارم دلم تنگ شده کاش بودی باهات حرف می زدم. اگه باشه که جواب می ده فقط حواست باشه چه جواب داد چه نداد حرف‌های اولت رو تکذیب کنی.

شنبه، ۱۴ دی ماه ۱۳۸۷

با دختران فقط از گذشته‌ها سخن بگویید تا آینده‌تان را از دست ندهید.

چهارشنبه، ۴ دی ماه ۱۳۸۷

من وقتی دید ابزاری نسبت به زن‌ها دارم فقط می‌توانم آنها را بالش تصور کنم٬ مردهایی را دیده‌ام که می‌توانند زن‌ها را تندیس یا یک تابلوی نقاشی یا حتی خوشبو کننده تصور کنند. من واقعا برای زنها ارزش زیادی قائل می‌شم٬ من همیشه آنها را یک بالش پر قو با روکش ابریشمی گل‌دوزی شده تصور می‌کنم با اینکه خیلی از آنها به اندازه یک متکای سفت یا یک بالشتک روی مبل که به درد لم دادن و قلیون کشیدن هم نمی‌خورند٬ نمی‌ارزیدند. با این حال من همیشه آنها را بالشی از پر قو که روکش ابریشمی گل‌دوزی شده دارد تصور می‌کنم. نمی‌دانم چطور این جماعت می‌توانند من را بیزار از آنها تصور کنند منی که آنان را بالش پر قو با روکش ابریشمی گل‌دوزی شده تصور می‌کنم.

یکشنبه، ۲۴ آذر ماه ۱۳۸۷

دخترها همیشه به یک نفر احتیاج دارند که برایش ناز کنند، به او غر بزنند، با او قهر کنند،سرش داد بزنند، دعوا کنند٬ اعصابش را خرد کنند، تلاش کنند او را مطلوب خود کنند، تغییرش دهند و البته به او خیانت کنند. وقتی با دختری احساس خوب بودن رابطه را داری مطئن باش برایش نفر دوم یا سوم و یا… هستی. حماقت مردانه حماقت اول بودن است که حکم باخت را دارد در بازی مردانه.

پنجشنبه، ۲۱ آذر ماه ۱۳۸۷

دو دسته خیانت‌کار هستند یکی شوهران و دیگری دوست‌دختران٬ از آنها برحذر باش.

شنبه، ۱۶ آذر ماه ۱۳۸۷

دختر مو بوره که هیچ وقت اسمشو بهم نگفت٬ هر چند وقت یه بار بهم زنگ می‌زد که برم نیاز جنسی‌اش رو برآورده کنم٬ برای این کار پول خوبی‌ هم بهم می‌داد. البته خیلی وقت‌ها اوج نیازش توی آغوش من تلویزیون تماشا کردن بود٬ خودش می‌گفت نیاز جسمی و من می‌گفتم نیاز روحی٬ اون جسمش رو می‌ذاشت توی آغوش من و من روحش رو نوازش می‌کردم. اون شب که بارون هم می‌آمد دختر مو بوره که اسمشو بهم نگفت٬ قبل از اینکه بخوابه بهم گفت روحم که از جسمم جدا شد می‌دمش به تو.

دوشنبه، ۱۱ آذر ماه ۱۳۸۷

بارون٬ برای تو عشق رو زیاد می‌کنه برای من فاحشه‌ها رو ارزون.

سه شنبه، ۵ آذر ماه ۱۳۸۷

همیشه به تو فکر کردن برای من لذت بخش بود. مهم نبود که تو٬ کی هست یا تو٬ چقدر زیباست و چقدر به من فکر می‌کنه. مهم این بود که برای من٬ تو باشه.

تو٬ یه توی متفاوت بودی با تمام توهای زندگی من٬ با فکر کردن به تو دیگه به من فکر نمی‌کردم. من برای تو زندگی می‌کردم و تو برای من و این فاصله من بود تا تو و تو بود تا من.

سه شنبه، ۷ آبان ماه ۱۳۸۷

قطعا یکی از قابلیت‌های دوست‌دختر این باید باشه که هر وقت خواستی بتونی بخندونیش و هر وقت خواستی بتونی اشک‌هاشو ببینی.

دوشنبه، ۲۹ مهر ماه ۱۳۸۷

مردها همان قدر احمق هستند که نشان می‌دهند اما زن‌ها بیشتر.

شنبه، ۲۰ مهر ماه ۱۳۸۷

تکرارم کن.

سه شنبه، ۲ مهر ماه ۱۳۸۷

تنها بدی غرور اینه که یه کم باعث می‌شه واقعیت‌ها رو نبینی … فقط یه کم.

دوشنبه، ۱۸ شهریور ماه ۱۳۸۷

باز خوبه که افسردگی آمپول نمی‌خواد تا برطرف بشه.

پنجشنبه، ۲۴ مرداد ماه ۱۳۸۷

چشم‌ها را باید بست… جور دیگر نمی‌توان عاشق شد(ماند).

سه شنبه، ۱۵ مرداد ماه ۱۳۸۷

من چون به هرکی که منو داره حسودیم می شه، تنها موندم.

سه شنبه، ۲۵ تیر ماه ۱۳۸۷

من از این آدم‌هایی نبودم که سینه‌ی معشوقه‌ام را با اکراه بخورم٬ واقعا این کار را با اشتیاق می‌کردم٬ جدا اینطور بود. انقدر ادامه می‌دادم که سیر شوم و قبل از اینکه خلیفه‌ام وارد بغداد بشود هم چندتا گاز ریز می‌گرفتم و یواش در گوشش می‌گفتم: “عزیزم٬ چندتا گل برایت کاشتم”. می‌دانستم وقتی توی آینه گل‌های شکفته شده‌ی من را ببیند دوباره هوس من را می‌کند. این روش من بود. همه مردها همینطور هستند٬ جدا می‌گویم همه‌ی مردها روشی مخصوص به خود دارند٬ هیچ مردی مشابه‌ی مردی دیگر نیست. ولی زن‌ها همه‌شان مثل بالش هستند٬ بی حرکت و شل. البته باید اعتراف کنم که چند وقت پیش که یک فاحشه اتفاقی مدت کوتاهی معشوقه‌ام بود٬ نزدیک بود نظرم را عوض کند. ولی به هر حال زن‌ها همه مثل هم هستند.

من تنوع‌طلبی مردها را قبول دارم ولی نمی‌فهمم!!!

سه شنبه، ۱۸ تیر ماه ۱۳۸۷

من از اون آدم‌های پستِ بی‌آزارم که خدا توی رودربایستی می‌فرستشون به بهشت!

سه شنبه، ۲۸ خرداد ماه ۱۳۸۷

رو چشم چپم!