عمومی « Dog Day Afternoon

شما در حال مرور نوشته‌های با موضوع عمومی از وبلاگ Dog Day Afternoon هستيد.

چهارشنبه، ۱۶ اسفند ماه ۱۳۸۵

هنوز هم منتظرم… برای رفتنش!

منتظرم برای آمدنت…

برای یه کامنت خوصوصی.

پنجشنبه، ۱۹ بهمن ماه ۱۳۸۵

تعطیلات میان ترم با اعمال شاقه!

جمعه، ۱۳ بهمن ماه ۱۳۸۵

فکر نکنید تعطیل کردم, نه… خودم تعطیل شدم.

یکشنبه، ۱۷ دی ماه ۱۳۸۵

زدن هزاران گره برای گرم شدن…

چطوری تمومش کنم خوبه؟ یه جوری که وسطاش هم بگم سه تا از گره های شال گردنم رو خودم زدم.

یکشنبه، ۵ آذر ماه ۱۳۸۵

پینگ شد. یعنی برگشتم.

بهتره هیچی به روی خودم نیارم.

شنبه، ۲۲ مهر ماه ۱۳۸۵

فقط نشستم توی خونه و دست توی دماغم می کنم و به چیزایی که به من مربوط نیست فکر می کنم.

جمعه، ۳۱ شهریور ماه ۱۳۸۵

گفته بودم  جمعه هفته ی پیش روز خوبی برای دربند رفتنه، البته هنوز هم دیر نشده. [+] & [+]
چند وقته که هیچ چیز نتونسته هیجان زدم کنه. حتی تو! 

پنجشنبه، ۲۳ شهریور ماه ۱۳۸۵

فردا روز خوبی برای دربند رفتنه.

سه شنبه، ۷ شهریور ماه ۱۳۸۵

ببینم برای تشکیل مثلث عشقی باید حتما" دو راس پسر داشته باشیم؟

پ.ن: دو ضلع رو دارم فقط زاویه بین شون رو می خوام.

یکشنبه، ۱۵ مرداد ماه ۱۳۸۵

کامنت خصوصی… لطفا"

پنجشنبه، ۱۲ مرداد ماه ۱۳۸۵

هیجان تازه می‌خوام، از اونایی که تو داری.

شنبه، ۷ مرداد ماه ۱۳۸۵

رســـــید مــــژده که ایـــام غم نـــخواهد مـاند                         چـــــــنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند

من ار چـــــــه در نــــظر یــار خـــــاکـسار شدم                         رقـــــیب نیز چنین مــحترم نخواهد ماند

چـــــو پــــرده دار به شـــمشیر می‌زند همه را                         کسی مـــقیم حــریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت زلفش نیک و بد است                        چو بر صحیفیه هستی رقم نخواهد ماند

::حافظ

چهارشنبه، ۴ مرداد ماه ۱۳۸۵

تا حالا قد بلاگم انقدر کوتاه نبود!

یکشنبه، ۱ مرداد ماه ۱۳۸۵

باز هم تولدم رسید. مثل هر سال همین موقع! … ممنون‏، تولد شما هم مبارک.

دوشنبه، ۲۶ تیر ماه ۱۳۸۵

چند وقته دنبال راه‌حلی هستم که بتونم باهاش صورت مسئله رو پاک کنم. مسئله خصوصی دو مجهولی. می‌فهمید که!

شنبه، ۲۴ تیر ماه ۱۳۸۵

باید برم، چندتا استاد اونجا منتظر من هستند.

دوشنبه، ۱۹ تیر ماه ۱۳۸۵

اوج زیبایی این جام جهانی وقتی بود که لیپی با سیگار برگش آومد جام رو بوس کرد.

شنبه، ۱۷ تیر ماه ۱۳۸۵

فقط می خواستم یه چیزی بنویسم، مثل بقیه.

دوشنبه، ۵ تیر ماه ۱۳۸۵

گاهی باید رها باشی و منتظر تا جریانی …

شنبه، ۲۷ خرداد ماه ۱۳۸۵

مسابقات پایان ترم داره به اوج حساسیت خودش می‌رسه. با توجه به قدرت تمامی دروس اصلا" نمی‌شه پیش‌بینی کرد که کدوم واحد‌ها جواز حضور در ترم بعد را کسب می‌کنند.

پ.ن: آنفلانزای لعنتی، تمام برنامه‌ریزی‌هایی که اول ترم برای شب امتحان کرده بوده رو به هم ریختی. منظورم اینکه احتمالا" طراحی الگوریتم پر!

یکشنبه، ۲۱ خرداد ماه ۱۳۸۵

پشه "ویز ویز" می‌کنه. پشه نیش می‌زنه. پشه"ویز ویز" می‌کنه بعد نیش میزنه بعد دوباره "ویز ویز" می‌کنه.جای نیش پشه می‌خاره. پشه "ویز ویز" می‌کنه نمی‌ذاره بخوابی. پشه "ویز ویز" می‌کنه. پشه نیش می‌زنه و "ویز ویز" می‌کنه. شبا پشه‌ها "ویز ویز" می‌کنند. بعد از"ویز ویز" نیش می‌زنند. پشه نیش می‌زنه. پشه "ویز ویز " هم می‌کنه….

یه پشه می‌تونه آدومو دیونه کنه!

جمعه، ۱۹ خرداد ماه ۱۳۸۵

چند وقته که فال فروش های هراز نیستند.

…حس خوبه تصور اینکه اونا هم فصل امتحانات دارند.

یکشنبه، ۷ خرداد ماه ۱۳۸۵

چرا بارون نیآومد؟

شنبه، ۶ خرداد ماه ۱۳۸۵

هر چی نگاه می‌کنم توهینی نمی‌بینم! توی اون صفحه اون همه سوسک و قورباغه فارسی حرف زدن حالا یه سوسکه به خاطر اینکه زبون سوسکی خیلی سخته، رفته یه زبون دیگه یاد گرفته. درک این موضوع که اون سوسکه بتونه این همه جنجال درست کنه برام سخته.
آقای نیستانی عزیز، فکر می‌کنم شما به تنهایی باید چوب جُک‌های ترکی ساخته شده رو  بخوری تا حواستو جمع کنی.
دلمون خوشه که توی ایران یکپارچه داریم زندگی می‌کنیم. اون از مرزهای شرقی که خیلی‌هاشون فکر می‌کنند جزء‌ی از افغانستان‌اند. اون از کردها که هر چند وقت یک بار ساز جدایی کوک می‌کنند و حالا هم ترک‌ها!
ما هم باید حواسمون رو جمع کنیم که تلنگری نزنیم.  اصلا" حالا که اینجوری شد به احمدی‌نژاد می‌گم سفر استانی به هیچ یک از استان‌های ترک زبان نداشته باشه… البته فکر می‌کنم اون چاقال توی اولین فرصت می‌ره تبریز.

شنبه، ۳۰ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

بدم میاد برم تو خماری.

حالا هی تو منو ببر تو خماری!

مُردم از خماری.

تو هم خماری؟

سه شنبه، ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

یه نفر رو دیدم که آفتاب‌پرست داشت. روی شونش می‌ذاشت می‌آوردش بیرون! یه ردیاب هم چسبونده بود به دمش تا گمش نکنه. سریع هم یادآوری کرد که ۵۰ هزار تومن خریدتش! 

با اونایی که با بقیه متفاوتند، متفاوت بود.

جمعه، ۱۵ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

بازم برگشتم و بارون براتون آوردم.

یکشنبه، ۱۰ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

واکسن زدم، با شجاعت تمام و بدون آخ.

آلاشت:

  1. زادگاه شاه و تفریح‌گاه شاه دوستان.
  2. جالبه که آلاشت دو معنای متفاوت داره. اولی "آشیان عقاب"، که آل = عقاب، هنوز محلی‌ها به عقاب "اله" می‌گن. من خودم یکی از این آله‌ها رو دیدم و اشت = آشیانه. دومین معنا هم "کوه پرستش". که ال = بلندی مثل البرز و الوند و … و اشت = پرستش البته  آثار تاریخی گواه بر حیات و زندگی مهرپرستان در این منطقه دارد. 
  3. چراگاه‌های وسیع که فقط توی کارتون بچه‌های آلپ دیده بودم و حس دوست داشتن، داشتن گوسفند و بز و بردن‌شون به چرا و چراهایی از اینکه چرا اکنون خالی‌اند؟
  4. شادی‌هایی از نوع کهن و غم نبودن بودهایم و تجربه‌ی نبوده‌هایم و پژمره از نگرانی و خنده‌هایی برای از دست ندادن لحظه‌ها و مهربانی و مهمان‌نوازی و آواز و گرمی احساس و فصل وداع و تب انتظار.
  5. میگن امامزاده‌ای هم داره ولی ما که بهش نرسیدیم.
  6. حرف زدن در مورد فلسفه‌های فراموش شده‌ام و فکر زنده کردن‌شان. از بی‌ارزشی زمان و همه چیز بودن هر چیز و هیچ بودن آنها و …
  7. امسال زودتر از سال‌های قبل شروع به سوزوندن پوستم کردم.
پنجشنبه، ۷ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

فعلا دارم یه جایی کوچیک برای من جدیدم توی قلبم باز می کنم. لطفا همتون یه کم جمع تر بشینید.

یکشنبه، ۳ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

واکسن، واکسن، واکسن
این دفعه یکی نیست که، سه‌تاس. یکی الان یکی یک ماه دیگه و یکی ۲ ماه دیگه.
این دکترها هم بیکارند می‌شینند فکر می‌کنند که چی جوری ملت رو سوزن بزنند.بابا فکر کنید که چی جوری اونی که هپاتیت گرفته با قرص خوب کنید یا بیاید مثل فلج‌اطفال قطرش رو بسازید، مگه چه اشکالی داره الان فلج اطفال ریشه کن شده.
بیبین آقای دکتر من اگه می‌تونستم آمپول بزنم می‌رفتم یه آزمایش خون می‌دادم که بعدش برم بعد از ۷ماه کارت دانشجوییم رو بگیرم. بابا من ۳تا خواستگار مناسب داشتم که بخاطر آزمایش خون قبل ازدواج، ردشون کردم. حالا تو می‌گی بیا واکسن هپاتیت بزن! ببینم اصلا خودت زدی. اصلا سه‌گانت و ب .ث.ژ رو زدی. می‌گن یه جوال دوز به خودت بزن یه سوزن به دیگری(!)‌. اصلا مگه تو آدم نیستی چه طور دلت می‌یاد به یه آدم دیگه یه هم نوعت، سوزن فرو کنی؟!.
من که از آمپول نمی‌ترسم، من از آمپول وحشت دارم.
هرکس یه نقطه ضعفی داره دیگه. مثلا یکی از بلندی می‌ترسه. این جور مواقع همه می‌گن نترس، نگران نباش، پایین رو نگاه نکن و… ولی برای من همه دست به دست هم می‌دن تا زوری به من آمپول بزنند، خیلی از واکسن نمی‌ترسم ولی وقتی به زور پرتابم می‌کنید توی دفتر دکتر خب حق دارم وحشت کنم. تازه اونم با اون دکتره! من حتی نمی‌ذاره اون بداخلاق من رو ناز کنه، بذارم آمپولم بزنه.

یکشنبه، ۲۷ فروردین ماه ۱۳۸۵

اگر سیگاری بودم حداقل یه پاتق توی دانشگاه داشتم… تازه یکی هم بود که آتیش می داد و لبخند می زد و می زد پشت دستم.

شنبه، ۱۲ فروردین ماه ۱۳۸۵

  1. نبودم، اومدم، فعلا هستم. باز هم می‌رم.
  2. شیراز می‌گن ناز ِ واسه آفتاب جِنگش …  واسه قلیون ِ چاقش … واسه…
  3. مثل هر سال بود کمی بهتر کمی شلوغ‌تر
  4. چقدر دوست دارم که توی خیابون پشت ارگ قدم بزنم. بوی ترشی‌های مختلف آدمو دیونه ‌می‌کنه. باید به مامان بگم امسال به جای مربای آلبالو ترشی‌ آلبالو درست کن
  5. بیدار کردن مسافرهای نوروزی اونم نصف شب حتی از دزدیدن تابلوی "کارگران مشغول کار" و مانع و بستن زیر گذرهای شیراز، بدتر ِ . اینارو به کسی نگین بقیه هم داره که خودم نمی‌گم!
  6. هیچ رایانه‌ای، رایانه‌ی خونه خودم آدم نمی‌شه!
  7. وقت نشد به آسمون نگاه کنم. مخصوصا الان که برای برای دیدن ستاره‌ها چشم‌ها را باید مسلح کرد.
  8. بارون می‌یاد جرجر… بیرون رفتن پرپر
  9. پسرخاله گفت: "اگه جرات دارین دوباره رفراندوم بذارین"
  10. دوباره باید یادم بیاد چی بودم. فکر می‌کنم دانشجو بودم… آره، استادهای عزیز حمید داره برای ترم جدید می‌یاد.

دوشنبه، ۲۲ اسفند ماه ۱۳۸۴

این هاپو توی دانشگاه ما به دنیا آمده، دوست خودمه…یعنی بود بعد از یک ماه که رفتم دانشگاه خبر مرگش رو شنیدم.
تقصیر مامانش بود دیگه… هیچ وقت شیر نداشت. تقصیر باباش هم بود، اصلا معلوم نبود کجاست… کارش کرده بود و رفته بود. خب مامانه هم زیاد تقصیر نداشت. اونا که تنظیم خانواده پاس نمی‌کنند ولی باز نباید این همه نسبت به فرزندان بی‌تفاوت بود. بیچاره‌ها ۶ تا خواهر برادر بودن که همه مردن. این با من دوست بود از همه آروم‌تر بود یه کم خجالتی بود ولی حرف گوش‌کن بود. البته هنوز زبون ما رو خوب یاد نگرفته بود نیم ساعت طول کشید حالیش کنم چطوری بشینه که ازش عکس بگیرم.
روحشون شاد

شنبه، ۲۰ اسفند ماه ۱۳۸۴

این استاد طراحی الگوریتم خوبه؟

ـ آره خیلی خوبه.

حضور غیاب می‌کنه؟

ـ آره، خیلی جدی.

…خب کجاش خوبه؟

دوشنبه، ۸ اسفند ماه ۱۳۸۴

زندگی

زندگی

پنجشنبه، ۲۰ بهمن ماه ۱۳۸۴

" و خداوند مرد را قوی آفرید … "

خدایا یه مثل نقض پیدا کردم، چی‌کارش کنم؟

یکشنبه، ۱۶ بهمن ماه ۱۳۸۴

موام رفت.

موام نه، مواام!

حالا مقبولیت اجتماعی دارم.

چهارشنبه، ۲۸ دی ماه ۱۳۸۴

هر چی ترانه هیچی!

بارون میاد جَرجَر، بچگی‌هامون از سر
هر چی رو خاکِ هیچی!، هرچی پرنده بود پر!
اتل متل ستاره، غروب می‌شه دوباره
ماه نمی‌مونه زیر ابرای پاره پاره
تو قصه‌ی شبونه، یکی همیشه می‌برد
شیشه غول می‌شکست، اونی که برنده می‌شد
صب که می‌شد تو کوچه، یکی یکی خبردار
شیطونی‌ها از اول، زندگی می‌شد تکرار
شب واسه خواب راحت، روز واسه بازی کردن
قهقهه‌های شیرین، تو حو ض نقره جستن
بارون میاد جَرجَر، بچگی‌هامون از سر
هرچی ترانه هیچی! کلاغ قصمون پَر

" هرچی ترانه هیچی "
سید هادی حسینی‌نژاد

دوشنبه، ۲۶ دی ماه ۱۳۸۴

وقتی رئیس دانشگاه آومد و نشریه ۱۰۰ تومنی ما رو برای حمایت ۲۰۰۰ تومن خرید با اینکه می‌دونستم جزء سیاست‌های موزیانه‌ی ایجاد محبوبیتشه، خیلی حال کردم و ۱۰۰۰ تومن از اون پول رو با پولهای خودم عوض کرد و به خودم گفت یادگاری این پول رو خرج نمی‌کنم. بعد از ظهر که مثل همیشه پیاده می‌رفتم خونه توی راه گفتم این هفته تنها هستم یه حالی به خودم بدم. رفتم توی اولین سوپر مارکت و هر چیز که برای یک هفته لازم داشتم رو جمع کردم، بعد که دست کردم توی جیبم که حساب کنم دیدم که ای دل غافل کیف پولم نیست. تمام جیب‌هامو گشتم تو کولم رو هم همیطور. وقتی مطمئن شدم که کیفم گم شده تمام وسایلی که برداشته بودم رو برگردوندم توی قفسه‌های خودشون و با لبخند از آقای مغاره دار خداحافظی کردم و پیاده تا خونه رفتم و توی راه عمق فاجع رو برسی می‌کردم. خب تمام پولم توی کیفم بود هیچ مدرکی توی کیفم نبود خیالم راحته که کسی که کیفم رو پیدا می‌کنه نمی تونه هیچ جوری نشونی منو از توش در بیاره خوب شد یه عالمه پول توش بود، آبرومندانه کیفم گم شد. اگه آمپول آزمایش خون رو هم زده بودم الان کارت دانشجوییم هم گم شده بود. دستم رو کردم توی جیبم و تا خونه خندیدم یک هفته‌ی با هیجان در پیش داشتم. توی خونه که لباسم رو عوض می‌کردم گوشه دوتا ۵۰۰ تومنی رو که از جیبم بیرون بود، دیدم. پول آقای رئیس بود که نمی‌‌خواستم خرج کنم.
این هفته هر طور که بود گذروندم با همون ۱۰۰۰ تومنه که قرار بود خرجش نکنم. الان ریز ریز خرج شودنش رو یادمه هر وقت که می‌خواستم که چیزی از اون پولو خرج کنم اول یه عالمه رئیس رو نفرین می‌کردم  و بعد از این که پول رو می‌دادم کلی دعاش می‌کردم. من که قبلا رو قیمت چونه نمی‌زدم و خیلی وقتا با اینکه می‌دونستم دارم یه چیزی رو گرون‌تر از قیمت واقعی اون می‌خرم چیزی به روی خودم نمی‌آوردم، توی این هفته با کلی مغزه دار و راننده تاکسی و غیره به خاطری پول اضافی که می‌خواستم بگیرند دعوا کردم.

شنبه، ۳ دی ماه ۱۳۸۴

نزدیک بود بسیجی بشم ولی بسیج احساس خطر کرد.

فعلا همون درویش بی ریشم!

جمعه، ۱۱ آذر ماه ۱۳۸۴

چند روز بدون احساس سپری شد.
فعلا به یکی که بتونه بهم اعتماد به نفس بده احتیاج دارم، ترجیحا دختر باشه!

دوشنبه، ۱۶ آبان ماه ۱۳۸۴

دسته گلی برای عروس

اولین باری که با اتوبوس مسافرت می‌کردم با خودم گفتم خوبی این سفر‌های زیاد اینه که با سینمای ایران بیشتر آشنا می‌شم.

از اون وقت تا حالا توی تمام دفعات فیلم شاخه گلی برای عروس پخش شد. فکر کنم تا آخر ترم یه دسته‌گل گنده برای عروس خانوم داشته باشم.

پ.ن: این پست مربوط به چند روزه قبل بود.

پ.ن۲: شکست پل پیروزیه حالا استقلال پل نداره.

یکشنبه، ۲۴ مهر ماه ۱۳۸۴

آزادى

یادش بخیر, هر روز مى دیدمش.

azadi sqr

چهارشنبه، ۲۰ مهر ماه ۱۳۸۴

همیشه می‌گفتیم خوبه ولی  یه جوریه. بعدها به این نتیجه رسیدیم که همه یه جوری هستن. با این فلسفه جورواجوری آدما راحت با همه جور می‌شدیم.

«هر آدمی یه جوریه مهم اینه که با جورش جور بشی.»  

خب پس دیگه غر نزن. برو دنبالش!

پ.ن: نمی‌دونم خودم چه جوری بودم. امیدوارم ناجور نبوده باشم.

یکشنبه، ۳ مهر ماه ۱۳۸۴

دلم برای کلاس‌های مزخرف عمومی تنگ شده. تنها جایی که می‌تونی با خیال راحت نقاشی بکشی.

چهارشنبه، ۳۰ شهریور ماه ۱۳۸۴

میل

بدون شرح!!!

Dear i am Veronica Ahiagbedey, the first duagther of Dr Ahiagbedey who was a King in a Northern part of Federal republic of Sierra ? Leone. My father has a diamond-mining co-operation in Sierra ? Leone. As a result of this, he was killed by the rebel in my country because of the political unrest in my country. Before his death, he deposited a consignment that contained $37M USD and 250kg of gold dust to a security company for save keeping. Right now my brother and I are in the refugee camp here in Ghana seeking for assistance before we found your contact through this reliable means. But I have never discussed the issue with anybody except you for security reasons. All the necessary documents, which my fathers use to deposit the consignment that contained the cash to the security company, are with me. Sir, I want to use this medium to solicit for your assistance to transfer this money into your country for a lucrative investment. I want you to know that we are from a home that can take an advantage that is why I am reaching you through this means. And I will like you to know that 25% shall be set aside for your assistance and 5% for any expenses incurred. Please I want this correspondence to remain confidential. The consignment that contains the cash can come to you through adiplomatic immunity. as soon as you receive this proposal, get back to me then both of us can discuss the details, for your better understanding.

emal:v_ahiagbedey@hotmail.com Yours sincerely Veronica Ahiagbedey

جمعه، ۲۵ شهریور ماه ۱۳۸۴

سفر۳

  • بازم رفتم و برگشتم. دیگه باید همش برم و برگردم.
  • اولین دفعه بود که با اتوبوس مسافرت می‌کردم. هیجان داشت. دقیقا سر ساعت حرکت کرد، هر هواپیمایی حداقل نیم ساعت تاخیر داره.۱-۰ اتوبوس. برامون فیلم هم بخش کردن، تا حالا توی هواپیما فیلم ندیدم. ۲-۰٫ تا از تهران خارج شدیم یه آقاه با شلوار کردی و سبیل یه بسته‌هایی به همه داد. توی هواپیما یه خانومه از این بسته‌ها میده.۲-۱٫ داشتم از فضولی می‌مردم که ببینم توش چیه، ولی بغل دستیم تریپه ما این‌کاره‌ایم و هر روز با اتوبوس سفر می‌کنیم گذاشته بود و من نمی‌تونستم عین ندید بدیدها باشم. یه ساعت طول کشید تا خوابوندمش و توی بسته رو دیدم. یه لیوان که له شده بود، دستمال کاغذی، یه شکلات و دو تا کیک. باید برم پیشنهاد بدم که شکلات‌شو  بیشتر کنند. توی بسته‌های هواپیما قند و نمک و فلفل و چاقو و چنگال هم هست. ۲-۲ مساوی.بهمون اسباب بازی ندادن ولی عوض بازرسی بدنی هم نداشتیم. پنچره‌هاش بزرگتر بود ولی صندلی‌های هواپیما راحت‌تره و … خدای من دارم توی بخش عمومی چرت‌وپرت می‌گم.
  • حس هیچی نبود. همش آروم قدم می‌زنی و به اطراف نگاه می‌کنی.  کی حوصله داره با شرایط جدید وفق پیدا کنه. اینجا همه با صدای بلند حرف می‌زنند، همه‌ پول‌های کهنه ردوبدل می‌کنند انگار پول نو توی شهر پیدا نمی‌شه. مهربون هم هستن تعارفی هم نیستن و رودربایستی داشته باشی ناراحت می‌شن کلا سریع گرم می‌گیرند. هوا مرطوبه نمی‌شه موی بلند رو تحمل کرد. تو فکر کوتاه کردن موهام  بودم که فهمیدم دانشگاه به موی بلند گیر می‌دند، حالا عمرا موهامو  کوتاه نمی‌کنم. خوبه یه سرگرمی داریم تویه دانشگاه.
  • یه جا وسط جنگل یه چیزی شبیه مجتمع‌های تفریحی ساختن و دانشجو می‌گیرن. دانشگاه قبلی یه پاساژ بود که دانشجو می‌گرفت. ۱۲ تا باغبون داشتن فضای دانشگاه رو برای ترم جدید آماده می‌کردن و اولین چیزی که به چشم می‌اومد ساختمان اساتید بود که نمای خیلی زیبایی داشت به نظر بهتر بود اسمش هتل اساتید بود. جلوی در تبدیل شدن موسسه غیر انتفاعی آمل را به دانشگاه شمال رو تبریک گفته بود. مثل اینکه فرق توی اینه که غیر از دانشجوی لیسانس حالا می‌تونه دانشجوی فوق و دکترا هم بگیرن.  بعد از اینا زمین چمن و زمین بسکتبال و پیست دو‌ و میدانی و آلاچیق‌ها و آب‌نما‌ها و … کل کار ثبت‌نام ظرف نیم‌ ساعت انجام شد، نه صفی بود نه شلوغی. خودشون برای کارت دانشجویی عکس می‌گرفتن. از ظاهر کارت و تعهد‌هایی که در مورد کارت گرفتن معلوم بود کارت دانشجویی اهمیت خاصی داره. راستی یادم باشه یه کارت دانشجوی برای دانشگاه قبلی که گمش کردم بسازم، برای فارق‌و‌التحصیلی اونجا لازم دارم. یکی پیدا می‌شه یک ساعت از دانشگاه و ساختمون‌های جدید که دارن ساخته می‌شن و سایتش و سونا و جکوزی و زمین تنیس و … برات تعریف می‌کنه، ولی نوع رفتار مسؤل‌ها و اندک دانشجو‌های سابق که ثبت‌نام تاخیری داشتن معلوم بود که یه چیزایی تویه دانشگاه وجود داره که نمی‌ذاره همه از ته دل خوشحال باشند. کارم که تموم شد بدون اینکه به جاهایی  مختلف دانشگاه سرک بکشم سریع بر‌می گردم و آماده می‌شم که برگردم تهران.
  • تا بر‌می‌گردی دوباره فضولیت گل می‌کنه که در مورد دانشگاه بیشتر بدونی ولی جز یه سایت مزخرف از دانشگاه و چندتا وبلاگ گروهی از دانشجو‌های اونجا که بعد از دو تا پست تعطیل شده بود چیزی پیدا نمی‌کنی.
دوشنبه، ۲۱ شهریور ماه ۱۳۸۴

سفر۲

  • اینجا
    روی چمن وسط بلوار می‌شینند و کاهو ترشی می‌خورند.
    اینجا شیراز است،
    مردمانش به بهانه‌های ساده‌ی خوشی می‌اندیشند.
  • بعد از مسافرت شمال،‌ یه سفر به جنوب می‌چشبه.
  • همه چیز خوبه.
    وسط صدای خندهات، ‌یه غول موَرش بهت گیر که مو و ریش شما مورد داره همراه ما بیاد.
    اینجا
    نامردما، به موی بلند، به ریش نامتعارف، برداشتن ابروی آقایان گیر می‌دهند.
    اینجا
    برای هر سانت کوتاه بوده شلوار، ۱۰ هزار تومن جریمه می‌گیرند.
    یک ساعت طول کشد تا ثابت کردم که مورد از خودتونه.
  • این یکی رو نمی‌دونم چطوری بنویسم.
    نمی‌دونم چرا احساسم سکوت کرده. شاید باید خوشحال باشم. خوبه حداقل یه دلیل برای خوشالی دارم.
  • هرسال باید برم شیراز.
    اینجا
    قلیوناش توپه.
  • باید زود از مسافرت برگردی، چون باید بری یه مسافرت دیگه.
  • شدیدا وقت کم دارم، پس ویرایش نمی‌شه.
یکشنبه، ۱۳ شهریور ماه ۱۳۸۴

سفر

  • دو هفته گذشت. انقدر توی رطوبت شمال بودم تمام بدنم زنگ زده.
  • ابر که نباید غمگین باشه و گریه کنه و منو خیس کنه. ابر باید شاد باشه و تنها کاری که می‌کنه این باشه که نذاره آفتاب پوست تنمو بسوزونه.
  • ببخشد آقا ۱ساعته وایستادی جلوی ویلای ما و نمی‌ذاری ما دریا رو ببینیم!
    هان… خب ویلای شما هم جلوی ویلای مارو گرفته نمی‌ذاره ما دریا رو ببینیم، ویلاهای ما هم جلوی مردم رو گرفته نمی‌ذاره دریا رو ببینند. اصلا چی‌رو می‌خوای ببینی! همش آبه.
    قبلا کنار در یا ویلا می‌ساختن حالا برج و آپارتمان.
  • شب تا صبح توی ساحل. شب و آسمون و دریا و آتیش.

پ.ن: دلم برای آفتاب تنگ شده بود.

جمعه، ۲۸ مرداد ماه ۱۳۸۴

روز پدر هم مبارک.

ببینم روز فرزند دوم خانواده نداریم.