هنوز هم منتظرم… برای رفتنش!
منتظرم برای آمدنت…
برای یه کامنت خوصوصی.
زدن هزاران گره برای گرم شدن…
چطوری تمومش کنم خوبه؟ یه جوری که وسطاش هم بگم سه تا از گره های شال گردنم رو خودم زدم.
فقط نشستم توی خونه و دست توی دماغم می کنم و به چیزایی که به من مربوط نیست فکر می کنم.
ببینم برای تشکیل مثلث عشقی باید حتما" دو راس پسر داشته باشیم؟
پ.ن: دو ضلع رو دارم فقط زاویه بین شون رو می خوام.
رســـــید مــــژده که ایـــام غم نـــخواهد مـاند چـــــــنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند
من ار چـــــــه در نــــظر یــار خـــــاکـسار شدم رقـــــیب نیز چنین مــحترم نخواهد ماند
چـــــو پــــرده دار به شـــمشیر میزند همه را کسی مـــقیم حــریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت زلفش نیک و بد است چو بر صحیفیه هستی رقم نخواهد ماند
…
::حافظ
چند وقته دنبال راهحلی هستم که بتونم باهاش صورت مسئله رو پاک کنم. مسئله خصوصی دو مجهولی. میفهمید که!
اوج زیبایی این جام جهانی وقتی بود که لیپی با سیگار برگش آومد جام رو بوس کرد.
مسابقات پایان ترم داره به اوج حساسیت خودش میرسه. با توجه به قدرت تمامی دروس اصلا" نمیشه پیشبینی کرد که کدوم واحدها جواز حضور در ترم بعد را کسب میکنند.
پ.ن: آنفلانزای لعنتی، تمام برنامهریزیهایی که اول ترم برای شب امتحان کرده بوده رو به هم ریختی. منظورم اینکه احتمالا" طراحی الگوریتم پر!
پشه "ویز ویز" میکنه. پشه نیش میزنه. پشه"ویز ویز" میکنه بعد نیش میزنه بعد دوباره "ویز ویز" میکنه.جای نیش پشه میخاره. پشه "ویز ویز" میکنه نمیذاره بخوابی. پشه "ویز ویز" میکنه. پشه نیش میزنه و "ویز ویز" میکنه. شبا پشهها "ویز ویز" میکنند. بعد از"ویز ویز" نیش میزنند. پشه نیش میزنه. پشه "ویز ویز " هم میکنه….
یه پشه میتونه آدومو دیونه کنه!
چند وقته که فال فروش های هراز نیستند.
…حس خوبه تصور اینکه اونا هم فصل امتحانات دارند.
هر چی نگاه میکنم توهینی نمیبینم! توی اون صفحه اون همه سوسک و قورباغه فارسی حرف زدن حالا یه سوسکه به خاطر اینکه زبون سوسکی خیلی سخته، رفته یه زبون دیگه یاد گرفته. درک این موضوع که اون سوسکه بتونه این همه جنجال درست کنه برام سخته.
آقای نیستانی عزیز، فکر میکنم شما به تنهایی باید چوب جُکهای ترکی ساخته شده رو بخوری تا حواستو جمع کنی.
دلمون خوشه که توی ایران یکپارچه داریم زندگی میکنیم. اون از مرزهای شرقی که خیلیهاشون فکر میکنند جزءی از افغانستاناند. اون از کردها که هر چند وقت یک بار ساز جدایی کوک میکنند و حالا هم ترکها!
ما هم باید حواسمون رو جمع کنیم که تلنگری نزنیم. اصلا" حالا که اینجوری شد به احمدینژاد میگم سفر استانی به هیچ یک از استانهای ترک زبان نداشته باشه… البته فکر میکنم اون چاقال توی اولین فرصت میره تبریز.
بدم میاد برم تو خماری.
حالا هی تو منو ببر تو خماری!
مُردم از خماری.
تو هم خماری؟
یه نفر رو دیدم که آفتابپرست داشت. روی شونش میذاشت میآوردش بیرون! یه ردیاب هم چسبونده بود به دمش تا گمش نکنه. سریع هم یادآوری کرد که ۵۰ هزار تومن خریدتش!
با اونایی که با بقیه متفاوتند، متفاوت بود.
واکسن زدم، با شجاعت تمام و بدون آخ.
آلاشت:
فعلا دارم یه جایی کوچیک برای من جدیدم توی قلبم باز می کنم. لطفا همتون یه کم جمع تر بشینید.
واکسن، واکسن، واکسن
این دفعه یکی نیست که، سهتاس. یکی الان یکی یک ماه دیگه و یکی ۲ ماه دیگه.
این دکترها هم بیکارند میشینند فکر میکنند که چی جوری ملت رو سوزن بزنند.بابا فکر کنید که چی جوری اونی که هپاتیت گرفته با قرص خوب کنید یا بیاید مثل فلجاطفال قطرش رو بسازید، مگه چه اشکالی داره الان فلج اطفال ریشه کن شده.
بیبین آقای دکتر من اگه میتونستم آمپول بزنم میرفتم یه آزمایش خون میدادم که بعدش برم بعد از ۷ماه کارت دانشجوییم رو بگیرم. بابا من ۳تا خواستگار مناسب داشتم که بخاطر آزمایش خون قبل ازدواج، ردشون کردم. حالا تو میگی بیا واکسن هپاتیت بزن! ببینم اصلا خودت زدی. اصلا سهگانت و ب .ث.ژ رو زدی. میگن یه جوال دوز به خودت بزن یه سوزن به دیگری(!). اصلا مگه تو آدم نیستی چه طور دلت مییاد به یه آدم دیگه یه هم نوعت، سوزن فرو کنی؟!.
من که از آمپول نمیترسم، من از آمپول وحشت دارم.
هرکس یه نقطه ضعفی داره دیگه. مثلا یکی از بلندی میترسه. این جور مواقع همه میگن نترس، نگران نباش، پایین رو نگاه نکن و… ولی برای من همه دست به دست هم میدن تا زوری به من آمپول بزنند، خیلی از واکسن نمیترسم ولی وقتی به زور پرتابم میکنید توی دفتر دکتر خب حق دارم وحشت کنم. تازه اونم با اون دکتره! من حتی نمیذاره اون بداخلاق من رو ناز کنه، بذارم آمپولم بزنه.
اگر سیگاری بودم حداقل یه پاتق توی دانشگاه داشتم… تازه یکی هم بود که آتیش می داد و لبخند می زد و می زد پشت دستم.
این هاپو توی دانشگاه ما به دنیا آمده، دوست خودمه…یعنی بود بعد از یک ماه که رفتم دانشگاه خبر مرگش رو شنیدم.
تقصیر مامانش بود دیگه… هیچ وقت شیر نداشت. تقصیر باباش هم بود، اصلا معلوم نبود کجاست… کارش کرده بود و رفته بود. خب مامانه هم زیاد تقصیر نداشت. اونا که تنظیم خانواده پاس نمیکنند ولی باز نباید این همه نسبت به فرزندان بیتفاوت بود. بیچارهها ۶ تا خواهر برادر بودن که همه مردن. این با من دوست بود از همه آرومتر بود یه کم خجالتی بود ولی حرف گوشکن بود. البته هنوز زبون ما رو خوب یاد نگرفته بود نیم ساعت طول کشید حالیش کنم چطوری بشینه که ازش عکس بگیرم.
روحشون شاد

این استاد طراحی الگوریتم خوبه؟
ـ آره خیلی خوبه.
حضور غیاب میکنه؟
ـ آره، خیلی جدی.
…خب کجاش خوبه؟
بارون میاد جَرجَر، بچگیهامون از سر
هر چی رو خاکِ هیچی!، هرچی پرنده بود پر!
اتل متل ستاره، غروب میشه دوباره
ماه نمیمونه زیر ابرای پاره پاره
تو قصهی شبونه، یکی همیشه میبرد
شیشه غول میشکست، اونی که برنده میشد
صب که میشد تو کوچه، یکی یکی خبردار
شیطونیها از اول، زندگی میشد تکرار
شب واسه خواب راحت، روز واسه بازی کردن
قهقهههای شیرین، تو حو ض نقره جستن
بارون میاد جَرجَر، بچگیهامون از سر
هرچی ترانه هیچی! کلاغ قصمون پَر
" هرچی ترانه هیچی "
سید هادی حسینینژاد
وقتی رئیس دانشگاه آومد و نشریه ۱۰۰ تومنی ما رو برای حمایت ۲۰۰۰ تومن خرید با اینکه میدونستم جزء سیاستهای موزیانهی ایجاد محبوبیتشه، خیلی حال کردم و ۱۰۰۰ تومن از اون پول رو با پولهای خودم عوض کرد و به خودم گفت یادگاری این پول رو خرج نمیکنم. بعد از ظهر که مثل همیشه پیاده میرفتم خونه توی راه گفتم این هفته تنها هستم یه حالی به خودم بدم. رفتم توی اولین سوپر مارکت و هر چیز که برای یک هفته لازم داشتم رو جمع کردم، بعد که دست کردم توی جیبم که حساب کنم دیدم که ای دل غافل کیف پولم نیست. تمام جیبهامو گشتم تو کولم رو هم همیطور. وقتی مطمئن شدم که کیفم گم شده تمام وسایلی که برداشته بودم رو برگردوندم توی قفسههای خودشون و با لبخند از آقای مغاره دار خداحافظی کردم و پیاده تا خونه رفتم و توی راه عمق فاجع رو برسی میکردم. خب تمام پولم توی کیفم بود هیچ مدرکی توی کیفم نبود خیالم راحته که کسی که کیفم رو پیدا میکنه نمی تونه هیچ جوری نشونی منو از توش در بیاره خوب شد یه عالمه پول توش بود، آبرومندانه کیفم گم شد. اگه آمپول آزمایش خون رو هم زده بودم الان کارت دانشجوییم هم گم شده بود. دستم رو کردم توی جیبم و تا خونه خندیدم یک هفتهی با هیجان در پیش داشتم. توی خونه که لباسم رو عوض میکردم گوشه دوتا ۵۰۰ تومنی رو که از جیبم بیرون بود، دیدم. پول آقای رئیس بود که نمیخواستم خرج کنم.
این هفته هر طور که بود گذروندم با همون ۱۰۰۰ تومنه که قرار بود خرجش نکنم. الان ریز ریز خرج شودنش رو یادمه هر وقت که میخواستم که چیزی از اون پولو خرج کنم اول یه عالمه رئیس رو نفرین میکردم و بعد از این که پول رو میدادم کلی دعاش میکردم. من که قبلا رو قیمت چونه نمیزدم و خیلی وقتا با اینکه میدونستم دارم یه چیزی رو گرونتر از قیمت واقعی اون میخرم چیزی به روی خودم نمیآوردم، توی این هفته با کلی مغزه دار و راننده تاکسی و غیره به خاطری پول اضافی که میخواستم بگیرند دعوا کردم.
چند روز بدون احساس سپری شد.
فعلا به یکی که بتونه بهم اعتماد به نفس بده احتیاج دارم، ترجیحا دختر باشه!
اولین باری که با اتوبوس مسافرت میکردم با خودم گفتم خوبی این سفرهای زیاد اینه که با سینمای ایران بیشتر آشنا میشم.
از اون وقت تا حالا توی تمام دفعات فیلم شاخه گلی برای عروس پخش شد. فکر کنم تا آخر ترم یه دستهگل گنده برای عروس خانوم داشته باشم.
پ.ن: این پست مربوط به چند روزه قبل بود.
پ.ن۲: شکست پل پیروزیه حالا استقلال پل نداره.
همیشه میگفتیم خوبه ولی یه جوریه. بعدها به این نتیجه رسیدیم که همه یه جوری هستن. با این فلسفه جورواجوری آدما راحت با همه جور میشدیم.
«هر آدمی یه جوریه مهم اینه که با جورش جور بشی.»
خب پس دیگه غر نزن. برو دنبالش!
پ.ن: نمیدونم خودم چه جوری بودم. امیدوارم ناجور نبوده باشم.
دلم برای کلاسهای مزخرف عمومی تنگ شده. تنها جایی که میتونی با خیال راحت نقاشی بکشی.
بدون شرح!!!
Dear i am Veronica Ahiagbedey, the first duagther of Dr Ahiagbedey who was a King in a Northern part of Federal republic of Sierra ? Leone. My father has a diamond-mining co-operation in Sierra ? Leone. As a result of this, he was killed by the rebel in my country because of the political unrest in my country. Before his death, he deposited a consignment that contained $37M USD and 250kg of gold dust to a security company for save keeping. Right now my brother and I are in the refugee camp here in Ghana seeking for assistance before we found your contact through this reliable means. But I have never discussed the issue with anybody except you for security reasons. All the necessary documents, which my fathers use to deposit the consignment that contained the cash to the security company, are with me. Sir, I want to use this medium to solicit for your assistance to transfer this money into your country for a lucrative investment. I want you to know that we are from a home that can take an advantage that is why I am reaching you through this means. And I will like you to know that 25% shall be set aside for your assistance and 5% for any expenses incurred. Please I want this correspondence to remain confidential. The consignment that contains the cash can come to you through adiplomatic immunity. as soon as you receive this proposal, get back to me then both of us can discuss the details, for your better understanding.
emal:v_ahiagbedey@hotmail.com Yours sincerely Veronica Ahiagbedey
پ.ن: دلم برای آفتاب تنگ شده بود.