
[پست الکترونیک]
[فيد]
یه سال نو آمده که تبریک میگم. آشوب، وردپرس شده که باید بگم شاید وردپرس بهتر باشه ولی آشوب دوست داشتنیتر بود. یه حمید هم بود که از سربازی آمده که فعلا چیزی از سربازی برای گفتن نداره.
دهانم را سرویس میکنم نزد دندانپزشکان و این تنها کار مفید این روزهایم است.
یه عالمه چشم حسود
که کارشون دلسوزی بود
من بودم با تو
تو بودی با من
من بی نظم در نظام
تو بی وهم در اوهام
من بی ترس در افکار
تو بی نقص در انظار
من بودم با تو
تو بودی با من
با یه ابهام سرانجام
بزرگترین مشکل انقلاب ما این است که پسران جوان سستی را پرورش داد که مثلا برای کامنت پست وبلاگ دخترکی که حتی نمیداند زشت هست یا زیبا به جای اینکه بگوید “مزخرف بود” میگوید “خیلی زیبا بود منتظر پست جدیدت هستم”.
مرد باید سفت باشد و زن باید عمیقا سفتی مرد را احساس کند.
پوشهای که برگههای وام تایید شده کادریها توش بود رو روی میز گذاشت و بدون اینکه پشت میزش بشینه خم شد و از کشوی میزش مهر عدم حضور رو برداشت و قبل از اینکه برگهی منو جوهری کنه زیر چشمی منو نگاه کرد تا ببینه که هنوز غرورم توی چشمام هست یا نه، مهر رو محکم رو کاغذ کوبید و کاغذ رو جلوی من لرزوند که یعنی خدا حافظ. خودش زودتر از من اتاق رو ترک کرد. هنوز پوشهی وام روی میز بود، یه کم فکر کردم شاید هم ترسیدم، ولی مطمئنم اگه چندسال پیش بود مثلا وقتی که دبیرستانی بودم مکث نمیکردم.
روی به روی اولین سطل آشغال بیرون پادگان وایستادم. توی کیفم کاغذهایی که نبودن رو نگاه کردم و بعد پاره کردم و ریختم توی سطل لعنتی و بهش گفتم من هنوز حمیدم!
قهوهای٬ همیشه وقتی قلیون میکشیدی شروع میکرد به راه رفتن٬ تنها چیزی که تمرکز منو میتونست به هم بزنه این بود یکی با راه رفتنش حلقههای منو خراب کنه. هیچ کس مثل قهوهای نمیتونست این کار رو به این خوبی انجام بده. اصلا این بشر راحت میتونست آدمی رو که کنارش هست رو به مرز جنون برسونه٬ باور کنید این کارو خیلی راحت و بدون اینکه لازم باشه اراده کنه انجام میداد حتی اگه اون آدم از این که یکی با راه رفتنش حلقههاشو خراب کنه٬ ناراحت نشه. قهوهای بالاخره راهشو پیدا میکرد. البته قهوهای نمیتونست منو عصبانی کنه٬ بیشتر خوشحالم میکرد تا عصبانی٬ اون همیشه نشاطآور بود ولی به هر حال میتونست حلقههای منو خراب کنه. من حتی توی تابستون هم پنجره رو میبستم و پنکه رو هم خاموش میکردم که حقلههام خراب نشه٬ واقعا این کارو میکردم. باور کنید من از قهوهای راحتتر میتونستم یه آدم رو عصبانی کنم. من حتی میتونستم قهوهای رو عصبانی کنم. فرق من با اون این بود که من باید اراده میکردم.
واقعا دوستانم منو تحمل میکردن.
بارون که میاد خیس نمیشم.
برف هم که میاد گلوله نمیشم.
کجاست اون حوض نقاشیم؟
پس چی شود اون آشپز باشی
حاکمباشی
…
دیگه نمیشینم رو بومی!
اگر پسرهای این دوره زمونه از عضو مرادنگیشون فقط برای حواله امور نامربوط استفاده نمیکردن٬ خیلی از دختران این دوره زمونه از این عضو مردانگیها (پیدا) نمیکردن.
پ.ن: فکر میکنم انقدر اهمیت داشت که بعد از مدتها بیشتر از ۱ خط بنویسم.
عزیزم، اینجا رو کردی محل فسق و فجور و… اشکالی نداره که من باشی، من حمید صاحب وبلاگم.