دکتر به چه کارم میآید. داغ داغ میشوم و لحظهای بعد سرد سرد. درست مثل س ک س با یک فاحشه که مدام تکرار میشود.
[پست الکترونیک]
[فيد]
دکتر به چه کارم میآید. داغ داغ میشوم و لحظهای بعد سرد سرد. درست مثل س ک س با یک فاحشه که مدام تکرار میشود.
در دوره ابتدایی به ترتیب قد هر سه نفر را در یک نیمکت مینشاندن. سال چهارم که رفتم بغل دستی مرادی پوست کلفت شدم، قدش از من خیلی بلندتر بود ولی چون چند سالی بود درجا زده بود و همیشه همان جا مینشته من بغل دستیاش شدم. دقیقا مشخص نبود چند سال درجا زده، ولی تقریبا سال سوم راهنمایی که شدم قدم به قد آن موقعاش رسید. آن زمان تنبیه رایج بود، نسل ما با تنبیه بزرگ شد. تازه فلک از لیست تنبهها حذف شده بود، پوست کلفت میگفت بهترین نوع تنبه را از دست دادیم چون با هر بار فلک شدن چند روزی مدرسه نمیآمدی. در واقع نمیتوانستی که بیایی. از فلک ترکهاش باقی مانده بود، ترکه شاخه تر پوست کندهای بود که معمولا دست ناظمها پیدا میشد. پوست کلفت میگفت سوزش از دردش بیشتر است. سال اول هم ناظمی داشتیم که یک شلنگ نیم متری دستش میگرفت. همان سال برای سر و سامان دادن به مدرسهای در جنوب شهر از مدرسه ما رفت چند سال بعد که آمد بچهها از سر و کولش بالا میرفتن من اولین بار بود که به ارزش شلنگ نیم متری پی بردم. پوست کلفت میگفت محبوبیتاش به خاطر تفاوتاش است. معلمها با خطکش سی سانتی حکم میکردن. فرق معلمها با ناظمها همین خطکش و ترکه بود. این خطکش ها فقط برای تنبیه ساخته شده بوداند آخر توی هیچ کیفی جا نمیشداند. پوستکلفت میگفت این خطکشها را برای این مدرج میسازند که اسمش را خطکش بگذارند. معلمها اگر عصبانی میشدن با لبه خطکش میزدند یک مدل خطکش هم بود که لبهاش یک تیغه فلزی داشت که پوست کلفت چیزی دربارهاش نمیگفت ولی احتمالا برای این بود که سوزشاش را زیاد کنند. سال بالاتریها هم میگفتند که این تیغهها برای استحکام خطکش گذاشته شدن و از وقتی این کار را میکنند که یک خطکش کف دست مرادی هنگام تنبیه شکست. مرادی واقعا پوست کلفت بود تنها کسی بود که معلمها اسم رویش گذاشته بودند در این زمینه هم متفاوت بود. نسبت به همه چیز بیتفاوت بود حتی هنگام کفدستی خوردن. با کسی هم دوست نبود کسی هم از او انتظاری نداشت جز اینکه قبل از موعد سربازیاش دوره ابتدایی را به پایان برساند.
ما روز اول مدرسه دم به تله دادیم. وقتی معلم رفت خطکشاش را بیاورد به پوست کلفت گفتم “به خطکش زل بزن”. پوست کلفت برگشت و لبخند زد اولین باری بود که به اطرافش عکس العمل نشان میداد. آن روز تمام ضربات را به چشم معلم زل زد. نوبت من که شد همان طور که یاد گرفته بودم سرخ شدم ابروهایم را بالا انداختم و سراب در چشمم جمع کردم و مظلوم تر از هر زجر کشیده عالم شدم و به خاطر مبارکی روز اول مدرسه بخشیده شدم. تنها باری بود که از موفقیت خود راضی نبودم.
بعد از آن سال دیگر مرادی را ندیم، ترک تحصیل کرد. من هم دیگر دم به تله ندادم تا موقع آموزشی سربازی که بدجوری دم به تله دادم. واقعا بد به تله دم داده بودم، مدام برایم حکم میدادند. اضافه خدمت، لغو درجه، اعزام به نقاط مرزی و … و من کاملا بی تفاوت بودم. چند روز بعد افسر ارشدم از سر دلسوزی من را به کناری کشید و گفت : “به جای زل زدن به چشم فرمانده به حکمهاتم یه نگاهی بنداز، اخه پسر یک کم بترس از چیزی که داره سرت میاد تا مشکلت حل بشه” و من فقط یک لبخند تحویلش دادم.
پر بود از آدمهای معمولی. باور کنید همین طور بود، تصور کنید جایی که کار میکنید پر باشد از آدمهای معمولی حالا تصور کنید همچین جایی بخواهید پیشرفت کنید، کلی که تلاش کنید معمولیتر میشود و در آخر هم معمولیترین میشود. حتما کسی که اینجا کار میکند یک زن معمولی میگیرد بعد هم یه بابای معمولی میشود تازه خیلی که هنر کند با یک خانواده معمولی یه سفر خیلی معمولی میرود. به هر حال توی یه روز معمولی که قرار بود برم وسط یک عالمه آدمه معمولی یک سری کار معمولی انجام دهم خلاف معمول دیگه نرفتم. تمام آدم معمولیهای انجا یک اتفاق غیر معمول رو متوجه نشدن. هرچند که جای جدیدی که آمدم یک جای معمولی هست و من از این آدمهایی هستم که متنفر هستند از معمولی بودن به هر حال فعلا چارهی دیگری ندارم.
یه سال نو آمده که تبریک میگم. آشوب، وردپرس شده که باید بگم شاید وردپرس بهتر باشه ولی آشوب دوست داشتنیتر بود. یه حمید هم بود که از سربازی آمده که فعلا چیزی از سربازی برای گفتن نداره.
دهانم را سرویس میکنم نزد دندانپزشکان و این تنها کار مفید این روزهایم است.
یه عالمه چشم حسود
که کارشون دلسوزی بود
من بودم با تو
تو بودی با من
من بی نظم در نظام
تو بی وهم در اوهام
من بی ترس در افکار
تو بی نقص در انظار
من بودم با تو
تو بودی با من
با یه ابهام سرانجام
بزرگترین مشکل انقلاب ما این است که پسران جوان سستی را پرورش داد که مثلا برای کامنت پست وبلاگ دخترکی که حتی نمیداند زشت هست یا زیبا به جای اینکه بگوید “مزخرف بود” میگوید “خیلی زیبا بود منتظر پست جدیدت هستم”.
مرد باید سفت باشد و زن باید عمیقا سفتی مرد را احساس کند.
پوشهای که برگههای وام تایید شده کادریها توش بود رو روی میز گذاشت و بدون اینکه پشت میزش بشینه خم شد و از کشوی میزش مهر عدم حضور رو برداشت و قبل از اینکه برگهی منو جوهری کنه زیر چشمی منو نگاه کرد تا ببینه که هنوز غرورم توی چشمام هست یا نه، مهر رو محکم رو کاغذ کوبید و کاغذ رو جلوی من لرزوند که یعنی خدا حافظ. خودش زودتر از من اتاق رو ترک کرد. هنوز پوشهی وام روی میز بود، یه کم فکر کردم شاید هم ترسیدم، ولی مطمئنم اگه چندسال پیش بود مثلا وقتی که دبیرستانی بودم مکث نمیکردم.
روی به روی اولین سطل آشغال بیرون پادگان وایستادم. توی کیفم کاغذهایی که نبودن رو نگاه کردم و بعد پاره کردم و ریختم توی سطل لعنتی و بهش گفتم من هنوز حمیدم!
قهوهای٬ همیشه وقتی قلیون میکشیدی شروع میکرد به راه رفتن٬ تنها چیزی که تمرکز منو میتونست به هم بزنه این بود یکی با راه رفتنش حلقههای منو خراب کنه. هیچ کس مثل قهوهای نمیتونست این کار رو به این خوبی انجام بده. اصلا این بشر راحت میتونست آدمی رو که کنارش هست رو به مرز جنون برسونه٬ باور کنید این کارو خیلی راحت و بدون اینکه لازم باشه اراده کنه انجام میداد حتی اگه اون آدم از این که یکی با راه رفتنش حلقههاشو خراب کنه٬ ناراحت نشه. قهوهای بالاخره راهشو پیدا میکرد. البته قهوهای نمیتونست منو عصبانی کنه٬ بیشتر خوشحالم میکرد تا عصبانی٬ اون همیشه نشاطآور بود ولی به هر حال میتونست حلقههای منو خراب کنه. من حتی توی تابستون هم پنجره رو میبستم و پنکه رو هم خاموش میکردم که حقلههام خراب نشه٬ واقعا این کارو میکردم. باور کنید من از قهوهای راحتتر میتونستم یه آدم رو عصبانی کنم. من حتی میتونستم قهوهای رو عصبانی کنم. فرق من با اون این بود که من باید اراده میکردم.
واقعا دوستانم منو تحمل میکردن.
بارون که میاد خیس نمیشم.
برف هم که میاد گلوله نمیشم.
کجاست اون حوض نقاشیم؟
پس چی شود اون آشپز باشی
حاکمباشی
…
دیگه نمیشینم رو بومی!
اگر پسرهای این دوره زمونه از عضو مرادنگیشون فقط برای حواله امور نامربوط استفاده نمیکردن٬ خیلی از دختران این دوره زمونه از این عضو مردانگیها (پیدا) نمیکردن.
پ.ن: فکر میکنم انقدر اهمیت داشت که بعد از مدتها بیشتر از ۱ خط بنویسم.
عزیزم، اینجا رو کردی محل فسق و فجور و… اشکالی نداره که من باشی، من حمید صاحب وبلاگم.