اگر هوس بود، چرا تکرار نشد.
اگر عشق نبود، چرا فراموش نشد.
اگر هوس نبود، چرا نیاز شد.
اگر عشق بود، چرا هوشیار شد.
اگر هوس بود، چرا تکرار نشد.
اگر عشق نبود، چرا فراموش نشد.
اگر هوس نبود، چرا نیاز شد.
اگر عشق بود، چرا هوشیار شد.
راستش را که بخواهی
این اواخر که به خیالم باز میآیی
ناز میکنم٬ ناز.
به گمانم با عشق به تو٬
چون تو
قهر کردمام٬ قهر.

زمن ضایع شد انـدر کوی جانان چه دامن گیر یارب منزلی بود
بر این حال پریشان رحمت آرید که وقتی کاردانی کاملی بود
مرا تا عشق تعلیــم سخن کرد حدیثـــم نکتۀ هر محفلی بود
[Ctrl+c _ Ctrl+v]
بازی رو سلمان شروع کرد: بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و ۵ نکته از چیزهایی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصیت او نمیدونند مینویسه و در آخرش هم ۵ نفر را معرفی میکنه. اون ۵ نفر هم به همین ترتیب ۵ نکته از چیزهایی که کمتر کسی در مورد شخصیت اونها میدونه را مینویسند و هر کدوم ۵ نفر دیگه را معرفی میکنند و همین جوری ادامه پیدا میکنه.
…
توی این دوران بی پستی شدیدا از این بازیها اسقبال میکنم. ممنونم از کاوه که منو آورد تو بازی.
۱/ خیلی فضولم… یه بار که بچه بودم دستم رو پاره کردم تا ببینم خدا زیر پوستم چی گذاشته.
۲/ بزرگترین دروغی که میگم اینه که من آدم صادقی هستم.
۳/ توی جمعهای خانوادگی بداخلاق و تنبل هستم و تو جمع دوستان پر انرژی و خندهرو. برای همین تفاوت هیچ تقارنی بین این دو به وجود نمییاد.
۴/ من هم احساساتی هستم…خیلی. خجالتی هم هستم. همیشه از ابراز احساساتم خجالت میکشم. و تنها نصیحتی که برای فرزند(ان)م کنار گذاشتم اینه که از احساساتشون خجالت نکشند.
۵/ همیشه فکر می کنم یکی از بلاگم عاشقم میشه، بعد سوار اسب سفیدش میشه و میاد تا منو پیدا کنه.
….
خیلی هم سخت نبود ولی انتخاب پنج نفر بعدی خیلی سخته. من green girl، یه بوسه کوچو، حرف زیادی، سگ صغیر، نونا رو دعوت می کنم.
وقتی شوخی میکنم فکر میکنند جدی گفتم. وقتی جدی هستم، شوخی میکنند.
وقتی از همه جا کم مییاری باید …
باید… هیچی زورت هم به هیچ جا نمیرسه میزنی وبلاگ رو تعطیل میکنی.
فعلا" تعطیله. شاید برنگردم.
من یا آدم خیلی صادقی هستم یا یه دروغگوی برزگ! بعضی وقتها خودم هم نمیدونم کدومش هستم.
اگه من بودم دیگه دوستش نمی داشتم، ولی او هست که هنوز دوستم دارد. اطمینان دارم.
دلم گرفته یا شاید هم تنگ شده، نمیدونم ممکنه که شکسته باشه… نمیدونم هرچی که هست مثل قبل نیست.
پ.ن: خ س ت ه ا م… خیلی.
همواره تو زمانی دارم سیر میکنم که ازم خیلی دوره. یا از اون گذشتم یا قراره به اون برسم.
یا به فکر کسی هستم که میباید میبودم ولی نبودم. یا به فکر کسی که دوست دارم باشم، میتونم باشم و باید باشم. و از این حلقه هم خارج نیشم. چون اون چیزی که نتونستم رو دوست ندارم و بایدم نباید شده.
باید یاد بگیرم که گاهی در لحظه زندگی کنم.
دلم، برای اون دلم که برای هیچی تنگ نمیشد، تنگ شده. من دلم رو یه جایی دور از خودم گم کردم.
پ.ن: چند روزه دیگه از این حسه لعنتی راحت میشم.
پ.ن: پ.ن، رو خیلی دوست دارم.
باید دوباره برم دنبال تقدیرم. یه چیزی یه جایی منتظرم منه و من هنوز بی خبرم.
نه حرفی، نه رابطهای، نه هیجانی، نه خندهای. فقط فاصله هست و رقابت. اینجا دوستیها نم کشیده است.
همشه وقتی مشکل رو پیدا نمیکنم خودم مشکل بودم. الان هم مشکل رو پیدا نمیکنم با اینکه خیلی وقت صرف کردم.

شب یکشنبه، اول مرداد ۸شوال ساعت ۹:۱۰ ، بیمارستان شهدای تجریش، حمید به دنیا آومد.
وزن ۳/۱۵۰kg، قد۵۰، دور سر۳۴، دور سینه۳۳
همیشه این موقع از سال اینارو از دفتر یادداشتهای بابام میخونم(البته یواشکی).با یه عالمه اطلاعات دیگه:
حمید ۱۸ روزه اولین سفرشو به شیراز رفت…
حمید ۴ماهگی، ۷کیلو…
حمید ۵ ماهگی نشت…
حمید ۵/۵ ماهگی شروع به حرکت سینه خیز…
حمید ۶ ماهگی ۹کیلو گرم…
حمید ۷ ماهگی اولین دندونه پایین…
.
.
.
نمیدونم چرا با خوندن اینا ذوق میکنم. تازه اون موقعها یه عالمه آمپول هم زدم.
یه فرشتهی سمت چپ هست که هر کار بد انجام بدیم تو دفترش مینویسه.
یه فرشتهی سمت چپ دیگه هم هست که، چیزایی که می بینه نمینویسه، میکشه.
از این به بعد اینجا استریپها و کاریکاتورهای این فرشته رو در کنار کارهای من خواهید دید.