دختران احساساتشان را به افکارشان ترجیح میدهند ولی بر اساس نیازهایشان تصمیم میگیرند. واقعا حیف عقل.
[پست الکترونیک]
[فيد]
دختران احساساتشان را به افکارشان ترجیح میدهند ولی بر اساس نیازهایشان تصمیم میگیرند. واقعا حیف عقل.
بزرگترین خدمتم را به انتخابات زمانی کردم که نوجوان بودم، به یک ستاد انتخاباتی رفتم و تقریبا ۱۰۰۰ برگه تبلیغاتی گرفتم و با دقت خاصی هرکدام را به یک خانه انداختم. نمیدانم برای که تبلیغ کردم، تمام مدت سمت سفید کاغذ به سمتم بود. تمام که شد دستم را در جیبم گذاشتم و به خانه برگشتم. حال تنها دلیلی که برای این کار میتوانم پیدا کنم این است که آن زمان میخواستم در آینده ذهنم را به چالش بکشم.
دکتر به چه کارم میآید. داغ داغ میشوم و لحظهای بعد سرد سرد. درست مثل س ک س با یک فاحشه که مدام تکرار میشود.
درست است مرد ایرانی زنش را در آشپزخانه میگذارد و به پاتایا میرود ولی من اگر زن بودم، حتی خوشگل و خوشهیکل و با سینههای سفت و سربالا و با قدی بلند و کمری باریک بودم ترجیح میدادم در آشپزخانه باشم تا در ویترینی در پاتایا.
من اولین باری که کادو گرفتم، سیبیل داشتم. قبل از آن روز رنجی نداشتم، بعد از آن روز کمبود محبت آزارم میدهد.
در دوره ابتدایی به ترتیب قد هر سه نفر را در یک نیمکت مینشاندن. سال چهارم که رفتم بغل دستی مرادی پوست کلفت شدم، قدش از من خیلی بلندتر بود ولی چون چند سالی بود درجا زده بود و همیشه همان جا مینشته من بغل دستیاش شدم. دقیقا مشخص نبود چند سال درجا زده، ولی تقریبا سال سوم راهنمایی که شدم قدم به قد آن موقعاش رسید. آن زمان تنبیه رایج بود، نسل ما با تنبیه بزرگ شد. تازه فلک از لیست تنبهها حذف شده بود، پوست کلفت میگفت بهترین نوع تنبه را از دست دادیم چون با هر بار فلک شدن چند روزی مدرسه نمیآمدی. در واقع نمیتوانستی که بیایی. از فلک ترکهاش باقی مانده بود، ترکه شاخه تر پوست کندهای بود که معمولا دست ناظمها پیدا میشد. پوست کلفت میگفت سوزش از دردش بیشتر است. سال اول هم ناظمی داشتیم که یک شلنگ نیم متری دستش میگرفت. همان سال برای سر و سامان دادن به مدرسهای در جنوب شهر از مدرسه ما رفت چند سال بعد که آمد بچهها از سر و کولش بالا میرفتن من اولین بار بود که به ارزش شلنگ نیم متری پی بردم. پوست کلفت میگفت محبوبیتاش به خاطر تفاوتاش است. معلمها با خطکش سی سانتی حکم میکردن. فرق معلمها با ناظمها همین خطکش و ترکه بود. این خطکش ها فقط برای تنبیه ساخته شده بوداند آخر توی هیچ کیفی جا نمیشداند. پوستکلفت میگفت این خطکشها را برای این مدرج میسازند که اسمش را خطکش بگذارند. معلمها اگر عصبانی میشدن با لبه خطکش میزدند یک مدل خطکش هم بود که لبهاش یک تیغه فلزی داشت که پوست کلفت چیزی دربارهاش نمیگفت ولی احتمالا برای این بود که سوزشاش را زیاد کنند. سال بالاتریها هم میگفتند که این تیغهها برای استحکام خطکش گذاشته شدن و از وقتی این کار را میکنند که یک خطکش کف دست مرادی هنگام تنبیه شکست. مرادی واقعا پوست کلفت بود تنها کسی بود که معلمها اسم رویش گذاشته بودند در این زمینه هم متفاوت بود. نسبت به همه چیز بیتفاوت بود حتی هنگام کفدستی خوردن. با کسی هم دوست نبود کسی هم از او انتظاری نداشت جز اینکه قبل از موعد سربازیاش دوره ابتدایی را به پایان برساند.
ما روز اول مدرسه دم به تله دادیم. وقتی معلم رفت خطکشاش را بیاورد به پوست کلفت گفتم “به خطکش زل بزن”. پوست کلفت برگشت و لبخند زد اولین باری بود که به اطرافش عکس العمل نشان میداد. آن روز تمام ضربات را به چشم معلم زل زد. نوبت من که شد همان طور که یاد گرفته بودم سرخ شدم ابروهایم را بالا انداختم و سراب در چشمم جمع کردم و مظلوم تر از هر زجر کشیده عالم شدم و به خاطر مبارکی روز اول مدرسه بخشیده شدم. تنها باری بود که از موفقیت خود راضی نبودم.
بعد از آن سال دیگر مرادی را ندیم، ترک تحصیل کرد. من هم دیگر دم به تله ندادم تا موقع آموزشی سربازی که بدجوری دم به تله دادم. واقعا بد به تله دم داده بودم، مدام برایم حکم میدادند. اضافه خدمت، لغو درجه، اعزام به نقاط مرزی و … و من کاملا بی تفاوت بودم. چند روز بعد افسر ارشدم از سر دلسوزی من را به کناری کشید و گفت : “به جای زل زدن به چشم فرمانده به حکمهاتم یه نگاهی بنداز، اخه پسر یک کم بترس از چیزی که داره سرت میاد تا مشکلت حل بشه” و من فقط یک لبخند تحویلش دادم.
از وقتی که زندانی سیاسی شد چند باری اسمش به گوشم رسید، همان زمان هم زندانی سیاست بود. هر بحثی که بود آنقدر بیتابی میکرد تا از آدمها، سوابق، حوادث و از این جور مزخرفات خودش حرف بزند، در این کار هم اصلا سیاست نداشت. هرچیز مزخرفی جا زیاد میگیرد نمیدانم آن همه مزخرف را چطور در کلهی کوچکش جا داده بود. هیچ کدام از حرفهایش در ذهنم نماده، تنها خاطره روزی یادم هست که همه منتظر آمدن اتوبوس بودیم، درست قبل از رسیدن اتوبوس رفت سیگارش را با سیگار عابری در پیادهرو گیراند، تازه متوجه شد که همه ما سوار شدیم، تا آمد با عجله سوار شود خودش و کیف سامسونت مضحکش کف جوب پهن کنار پیارهروی باریک دانشگاه پخش شدن، در یک چشم بهم زدن کیفش را زیر بغلش جمع کرد و پرید توی اتوبوس، در دست دیگرش هم دستگیره شکسته کیف بود که به همراه سیگار گوشه لبش تمام این مدت از جایشان تکان نخورده بودند. سیگارکش ماهری نبود فقط ادای کاریزماهایش را در میآورد، من آن زمان فکر میکردم کاریزماها یک گروه سیاسیاند. آرام پشتش را که خاکی شده بود تکاندم و گفتم “خوب سیگارتو حفظ کردی ولی حیف که تو اتوبوس نمیتونی بکشیش”. هیچ وقت یاد نگرفت که کِی سیگارش را روشن کند اما پسر خوبی بود، خوب یادم هست با تمام عجلهای که داشت یادش نرفت با انگشتش بزند پشت دست عابر سیگاری.
زمان دانشجویی دختر همکلاسیای داشتیم که بیشتر از ما استاد را تخلیه میکرد. لامصب با پایینتنهاش بهتر از ما نمره میآورد، زودتر از ما هم با آن همه بار علمی فارغ شد و من هنوز حیران که این حرامزادگی مرد است یا زن؟
باغ غمش آباد بود، توی این بی بند و باری زندگی منم شده بودم غصهی خندههاش.
از این دخترهایی بود که حیف شده بود پسر نشده بود. نه اینکه زشت باشد، نه. حتا با موهای کوتاهاش و صورت بیآرایشاش لطافت زنانهای داشت که او را یک سر و گردن بهتر از دخترهای همسن و سالاش میکرد. باور کنید که با یک لباس شب فیروزهای که دامن بلند دارد تحسین برانگیز میشد. باور کنید همین طور میشد حداقل هر بار که من تصورش را کردم همین طور شده بود. به هر حال با روحیهای که داشت حیف شده بود که پسر نشده بود. آن روزها، ماهها بود که بیکار شده بود. روز تولدم، وقتی آمد کادوام را بدهد قبل از اینکه لبخند همیشگیاش روی لبهایش بیاید گفت: عزیزم ببخش که پول کافی برای هدیه مناسب نداشتم. آن روز اولین باری بود که جای تیشرت تاپ پوشیده بود.
پر بود از آدمهای معمولی. باور کنید همین طور بود، تصور کنید جایی که کار میکنید پر باشد از آدمهای معمولی حالا تصور کنید همچین جایی بخواهید پیشرفت کنید، کلی که تلاش کنید معمولیتر میشود و در آخر هم معمولیترین میشود. حتما کسی که اینجا کار میکند یک زن معمولی میگیرد بعد هم یه بابای معمولی میشود تازه خیلی که هنر کند با یک خانواده معمولی یه سفر خیلی معمولی میرود. به هر حال توی یه روز معمولی که قرار بود برم وسط یک عالمه آدمه معمولی یک سری کار معمولی انجام دهم خلاف معمول دیگه نرفتم. تمام آدم معمولیهای انجا یک اتفاق غیر معمول رو متوجه نشدن. هرچند که جای جدیدی که آمدم یک جای معمولی هست و من از این آدمهایی هستم که متنفر هستند از معمولی بودن به هر حال فعلا چارهی دیگری ندارم.
مطابق میل من نبود با این که هیکلش هر مردی را میتوانست فریب دهد ولی من از این دست مردهایی نبودم که یک دست ظریف با انگشتهای کشیده را با یک سینه بزرگ یا یک باسن طاقچهدار عوض کنم. باور کنید هیچ کس روی زمین نمیتواند مثل من از روی دستان دختران به حقیقت آنها پی ببرد. یک بار شرط خوبی را بردم وقتی از روی دست یکی از دخترهای همکلاسیمان تشخیص دادم سینهاش حداقل ۲ سایز کوچکتر از آنی است که ما میبینیم. به هر حال داستان دوست شدن من با دختر خوش هیکل محل کارم چیزی برای گفتن ندارد فقط همین قدر که متوجهتان کنم که مراقب دست دختران باشد،بس است.
کلی موی زائد داشت. باور کنید وقتی میگویم کلی یعنی دقیقا کلی. هر چیز زائد رو میشه تحمل کرد جز موی زائد، اون هم برای دختری به خوشکلی اون. به هر حال کار از کار گذشته بود و من نمیتونستم دل یه دختری به خوشکلی اون که کلی موی زائد داشت رو بشکونم. اصلا چی می تونستم بگم، بگم:«عزیزم، ما نمی تونیم دیگه ادامه بدیم چون موهای روی بازوی تو از موهای روی بازوی من کلفتره». احتمالا اون هم صورتش سرخ میشد و چشماش گرد و حتما هم میگفت:«مگه روز اول کور بودی». و حتا ممکن بود بزنه تو گوشم و من هم میرفتم و دیگه پشت سرم هم نگاه نمیکردم البته میتونستم وایستم و یه یحث مزخرف رو شروع کنم، حتا میتونستم ثابت کنم روزای اول اونا اونجاها نبودن و من اصلا کور نیستم ولی میدونید چون میخواستم هر چه زودتر یه دختر خوشکل که کلی موی اضافه داره از زندگیم بره بیرون، میذاشتم میرفتم. احتمالا بعد از یه هفته اون زنگ میزد و گریه میکرد و میگفت که حاضر به خاطر من کاری کنه که من هرگز دیگه هیچ موی زائدی نبینم. وای خدای من تازه قضیه بغرنجتر میشد. به هر حال من کار دیگه نمی تونستم بکنم جز اینکه وقتی زیر دوش هستم دعا کنم جریانی پیش بیاد که اون خودش دل بکنه بره. خب تنها کاری که می تونستم بکنم همین بود بهترین جا برای این که میتونستم دعا کنم که یه دختر خوشکل که کلی موی زائد داره از زندگیم بره بیرون زیر دوش بود. به هر حال بهتر از این بود که یه دختر خوشکل که کلی موی زائد داره دلش از دست آدم بشکنه.
هنوز هم وقتی با هم میبینمشان لبخند مرموزانهای میزنم. آن موقعها در خانه دانشجویی وقتی قلیانمان از نفس میافتاد ولو میشدیم و فیلسوفانه نطق میکردیم.همیشه میگفت “جلق زدن دیوانگی است و هرگز انجامش نمیدهم” بعد هم لبخند مرموزانهای میزد و ادامه میداد “خیلی وقت است خودم را تخلیه نکردم”.از این پسرهایی بود که فقط حرفش را میزد. من مطمئن بودم هرگز سینه سه بعدی یک زن را ندیده بود، باور کنید همینطور بود. خودم چند بار متوجه شده بودم که زیر پتو با آلتش بازی میکند. من به حرمت همکامگی قلیان هیچگاه ضایعاش نکردم. فقط یک بار در مهمانیای شبانه در گوش یکی از دخترهای همکلاسی گفتم که تاکنون متوجه نگاه متفاوت همخانهای من نشده است، انصافا دختر زشتی بود.
با اینکه همیشه کیفش بهم ریخته بود ولی از این دخترهایی بود که میشد رویش حساب کرد. واقعا همین طور بود و این من را عذاب میداد. فکرش را بکنید که وقتی در کنارش هستید کلی آدم از کنارتان رد میشوند که روی دوستدخترتان حساب میکند. باور کنید برای هر کسی عذاب آور است. من اگر بخواهم میتوانم هزاران مثال بیاورم که وقتی آدمهایی از کنارتان میگذرند و روی دوستدخترتان حساب میکنند، چگونه میتوانند برنامههایتان را بهم بریزند؛ ولی همین قدر نصیحتتان میکنم که دوست دختری انتخاب کنید که هیچ رقمه نشود رویش حساب کرد.
دخترهای دانشگاه بهش “مِلی یواشه” میگفتن ولی تو جمع ما به “مِلی مِلو” معروف بود. با حوصلهمون اون بود، محال بود پای بساط باشه و کسی دیگهای بپزه. اون شب خیلی شنگول بود وقتی همه داشتن خودشونو میخاروندن اومد پیش من لب پنجره نشست، بدون توجه به من مشغول سیگار کشیدن شد.
بهش گفتم: “این آشغال چیه می کشی”.
گفت: “خوبیش اینه که آدمو به فکر ترک سیکار میندازه”
گفتم:”خب چرا چس دود میکنی”
گفت: “آخه واقعا که نمیخوام ترک کنم”
به نصفه که نرسیده بود سیگارشو پرت کرد پایین و سرخیش توی آسفالت خیابون پخش شد.
وقتی پایین رو نگاه می کرد یواش با صدای دورگه گفت:”کِنت قلابی کشیدن مثل ازدواج کردن میمونه”
آروم سیگارمو لب پنجره خاموش کردم و گفتم:”هنوز چیزی مونده”.
اگر هوس بود، چرا تکرار نشد.
اگر عشق نبود، چرا فراموش نشد.
اگر هوس نبود، چرا نیاز شد.
اگر عشق بود، چرا هوشیار شد.
یه سال نو آمده که تبریک میگم. آشوب، وردپرس شده که باید بگم شاید وردپرس بهتر باشه ولی آشوب دوست داشتنیتر بود. یه حمید هم بود که از سربازی آمده که فعلا چیزی از سربازی برای گفتن نداره.
من اولین باری که احساس بلوغ کردم وقتی بود که توانستم با تیروکمان سنگیام یک گنجشک را در هوا بزنم. درست در سینهاش خورده بود. تاوان بلوغم مرگ گنجشک بود. آن روز جیر تیروکمانم قرمز بود.
حال بالغ شدم٬ سنگی در سینه در کمان آغوشم و منتظر پروازت بر لبانم. امروز همه چیز قرمز بود.
ـ حمید این دختره خیلی آویزون شده، چیکارش کنم؟
پسره آویرون رو راحت میشه بیچوند دختر آویزون رو نه. دخیل ببند.
دهانم را سرویس میکنم نزد دندانپزشکان و این تنها کار مفید این روزهایم است.
جودی فاستر عزیز باور کن که من عاشقت هستم و اگه همسر من بودی تنها بدی که در حقت میکردم این بود که نمیگذاشتم دامن بپوشی.
حمید ۷۶۸ error مودم چی میگه؟
میگه عاجزانه از شما خواهش میکنیم برای اشترک ADSL اقدام کنید.
دخترها مانند گربههایی هستند که اگر یک بار غذای لذیذی را از سطل آشغالی پیدا کنند، بعد از آن حاضراند خود را داخل هر سطل آشغال دیگری پرت کنند. گربه سلطنتی هم که باشند هر چقدر هم که تلاش کنید دیگر اصلاح نمیشوند. اگر رابطهی معشوقهیتان بیش از یک هفته با شما سرد شد بدانید فکر دیگری را در سرش میپروراند، تلاشی را که میخواهید برای بازگشتش کنید صرف پیدا کردن معشوقه جدید کنید باور کنید صلاح شما در این کار است.
عزیزم٬اگه تو هم از یه سوراخ این قدریت یه بچهی اون قدری درآوردی من خودم بهشت رو میذارم زیر پات.
ـ حمید باید پروژهمون رو روی سی دی بعد امتحان تحویل بدیم اصلا هم وقت اضافه نمیده. چی کار کنم؟
ببین برای امتحانت خوب بخون توی برگت هم خوب و تمیز بنویس روز امتحان هم یه مشت فایل چرند رو زیپ کن و اسمشو اسم پروژهات بذار بعد فایل زیپ رو توی نوتپد باز کن و یه سری از بایتهای اول رو پاک کن و سیو کن. حالا فایلت باز نمیشه. اگه استادتون وقت داشته باشه پروژهها رو نگاه کنه که این احتمال رو میده که فایل موقع رایت خراب شده اگه حوصله داشته باشه که خبر میده فایل رو دوباره بیاری تو هم توی این فرصت پروژه رو جور کردی. اگه هم حوصله نداشته باشه بر اساسه برگت یه نمره به پروژت میده (که معمولا استادا این جوری هستن) اگه آدم بیشعوری باشه و هیچی نمره نداده باشه به هر حال تو یه مدعی هستی که فکر میکردی پروژهت درست رایت شده موقع اعتراضها احتمالا باز میتونی یه فرصت دیگه بگیری برای تحویل پروژه.