Vingt – Neuf
مهر ۷م, ۱۳۸۶ Posted in دستهبندی نشده | دیدگاهها خاموشراه برو روی جهان
بخند،شادی کن
اما ،
خودت را بیرون نکن از خودت
برای کسی
..
راه برو روی جهان
بخند،شادی کن
اما ،
خودت را بیرون نکن از خودت
برای کسی
..
هر چقدر هم سرمان را زیر برف کنیم،
باز هست لحظه هایی که
یاد آنها توی صورتمان پرتاب شود
…
آدمها عوض نمی شوند ، نفس کم می آورند .
من به جای شمع ها، چراغ ها و آتش ها
از تمامی پروانه های سوخته عذر می خواهم ..
به جای آدمی ، برای عاداتِ آدمی عذر می خواهم ..
تولدت مبارک،
دیر است شب شده ، و من فقط عذر می خواهم
… !
هی !
گول سنگها را نخوری !
گول خوشبختی سنگها را نخوری !
برای فسیل شدن تو
یک خستگی کافیست
..
یه عمر فکر می کردم لامپ سر ایوون ٬ ماهه
تا یه شب ٬ برق رفت
…
حالم از این زندگی متعفن گه بهم می خوره ٬ عُق
special thanks to A.F
تا حالا لذت چیزایی رو که دوست داری تا آخر چشیدی؟
دویدن
برای رسیدن به همان لذتی که هیچ وقت آنرا تا به انتها حس نکرده ایم.
آدمی که از خودش
نگاه هاش ، عقایدش ، تفکراتش،دنیای مسخره اش !!
خسته اس چیکار باید بکنه؟
هان؟
اتفاق افتادنی است ،
میرود
می آید
دور یا نزدیکت میکند
تغییرت میدهد
می خنداندت
فردایش شاید بگریاندت
مچاله ات کند
بهر حال می افتد
…
یک نفر از صفحه مانیتور
دستش را دراز می کند به دوستی
دکمه خاموش را می زنم
…
هوس برف کردم!
کسی نیست … با خودم حرف می زنم !
Avoir une peur bleue