اسفند ۲۷م, ۱۳۸۸ Posted in دسته بندی نشده | دیدگاهها خاموش
سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟
من شور و شر موج، و تو سرسختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم تو چه کردی؟
هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی
مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟
تنهایی و رسوایی، بی مهری و آزار
ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی
اسفند ۲۵م, ۱۳۸۸ Posted in دسته بندی نشده | دیدگاهها خاموش
گفتی هوا خوش است و غزل خیز در بهار
باریده است خنده یکریز در بهار
اما خدا نیاورد آنروز را که …آه
گیرد دلی بهانه پاییز در بهار
بی دید و بازدید تو تبریک عید چیست؟
چندین دروغ مصلحت آمیز در بهار
… !
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ Posted in دسته بندی نشده | دیدگاهها خاموش
آدمها قضیه دارند،
فرمول دارند..
آدمها راه حل دارند
… !
بهمن ۳م, ۱۳۸۷ Posted in دستهبندی نشده | دیدگاهها خاموش
توی تمام آهنگهایی که می شنویم
توی تمام کتابهایی که می خوانیم
توی تک تک کلماتی که می نویسیم
توی همان چند کلمه حرفی که با هم می زنیم
توی فکرهایی که می کنیم -؟-
توی نفسهایی که می کشیم
هست، همه جا هست
این دلتنگی مزمن لعنتی هست و ما -انگار که آفرینشمان بر پایه همین دلتنگی بوده باشد-
هی فکر می کنیم که توی این ثانیه های بی نهایت دلتنگی چه کار می شود کرد که لا اقل چند لحظه ای به آن فکر نکنیم..
در به در دنبال راهی می گردیم که با این دلتنگی کنار بیایم..
سرمان را با کتابهای دلتنگ کننده تری گرم می کنیم
از هوای دلتنگ کننده تری استنشاق می کنیم
و پیش خودمان هم فکر می کنیم که
“بله، رسم روزگار چنین است”…
ما هستیم و این همه چیز، این همه خاطره، این همه برف، این همه چکمه لاستیکی
این همه شب یلدا، کرسی، تخمه و چراغ نفتی که ما را یاد دنیای بی خیالی بچگیمان بیندازد و باز نوستالژی امان نمی دهد و باز گوشه ای ، جایی، مادربزرگی، کسی هست که خاطره ای زمزمه کند و مایی که هر روز دلتنگتر از دیروزیم
و واژه “دلتنگ گرا” هم شاید چند وقت دیگر فارسی شده یک “ایسم” دیگر باشد..
“گاهی” هست که به قدر لحظه ای شادم. “گاهی” هست می نشینم و بی خیال دنیا از ته دلم به چیزی می خندم..
اما انگار عروسکی کوکی باشم که شارژش تمام شده باشد،
دلتنگی مثل گرداب دوباره فرو می بردم ..
هر بار بیشتر و من هر بار که می خواهم دست و پا بزنم تا این “گاهی ” ها را تکرار کنم،
بیشتر فرو می روم ..
و می ترسم از روزی که دل زمین هم تنگ شود
…!
آذر ۱۹م, ۱۳۸۶ Posted in دستهبندی نشده | دیدگاهها خاموش
ستاره ها را فراموش نکن
حتی اگر در آسمان تاریک
شبی آنها را ندیدی
…
هر چه باشد،آنها ستاره اند
گاهی محــــــــــــــــو
گاهی ، روشن !
آذر ۴م, ۱۳۸۶ Posted in دستهبندی نشده | دیدگاهها خاموش
بیا وانمود کنیم چیزی عوض نشده است!
وانمود کنیم خاکسترهای زمان هنوز داغند
و باد مرده است…
فاصله ما هنوز عمودی است ٬
تو آن بالایی و من این پایین خودم را با انگشت به تو بسته ام
…
آبان ۲۶م, ۱۳۸۶ Posted in دستهبندی نشده | دیدگاهها خاموش
شنا نکن
نیازی به تقلا نیست
شناور باش !
آبان ۲۰م, ۱۳۸۶ Posted in دستهبندی نشده | دیدگاهها خاموش
بخند تا دنیا به رویت بخندد
ببند نیشتُ
سوز میاد می چائی
!
تقدیم به این به قلم خودش!
http://luckless-tincan.blogspot.com/
آبان ۹م, ۱۳۸۶ Posted in دستهبندی نشده | دیدگاهها خاموش
شب درازه
اما
شما بخوابید
…
من، بیدارم !